رنگ رقم زده ی ما سیاه بود "ندا"
امتداد نگاه تو اما
آن آرزوی دیر و دور
که دیدیم با چشمان ترک خورده
وقتی تو سرخ شدی
و دل آماس کرد
***
آه ،کاش راه گذر سرخ نبود.
رنگ رقم زده ی ما سیاه بود "ندا"
امتداد نگاه تو اما
آن آرزوی دیر و دور
که دیدیم با چشمان ترک خورده
وقتی تو سرخ شدی
و دل آماس کرد
***
آه ،کاش راه گذر سرخ نبود.
"...
آن روز و آن شب تدبیر بردار کردن حسنک در پیش گرفتند. دو مرد پیک راست کردند با جامهی پیکان که از بغداد آمده اند و نامهی خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بردار باید کرد و به سنگ بباید کشت ...
... و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مر کبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلّادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید، هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زارزار می گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، ..."
ابوالفضل بیهقی
بعضی جمله ها از یاد نمی رود...
تحلیل "غلطها" ۱(Error analysis) چنانچه از نام آن بر می آید یک نوع تحلیل زبانی است که تمرکز آن روی مطالعه ی غلطهایی است که زبانآموز در تولید زبان دوم دارد. برخلاف تحلیل تطبیقی که زبان دوم زبانآموز را با زبان مادری او مقایسه میکند، در این تحلیل غلطهای زبان آموز در زبان دوم با خود زبان دوم مقایسه می شود.
در چهارچوب این تحلیل دو نوع غلط در نظر گرفته می شود: غلطهای میانزبانی و درونزبانی.غلطهای میانزبانی آنهایی هستند که میتوانند به زبان مادری مربوط باشند و غلط های درونزبانی، غلط هایی هستند که به یادگیری زبان مربوط می شوند.
در دهههای ۵۰ و۶۰ قرن بیستم تمرکز بیشتر تحقیقهای رشتهی "فراگیری زبان دوم" روی "آموزش" بود ( تا روانشناسی یا زبانشناسی) و در جریان همین نوع تحقیقها بود که Pit Coder در کتابی با عنوان "اهمیت غلطهای زبانآموزان"۲"تحلیل غلطها" را معرفی کرد.
برخلاف تصوری که معلمان در آن زمان از "غلط" داشتند و به آن به چشم چیزی می نگریستند که باید ریشه کن شود، این تحلیل نشان داد که غلطها می توانند در جای خود مهم باشند. "غلطها" نمایانگر وجود یک سیستم زیرساختی زبانی و نوع آگاهی زبانآموز از زبان دوم هستند. این تحلیل نشان داد که "غلطها" فقط مدرک "خوب یاد نگرفتن" زبانآموز نیستند بلکه نشاندهنده تلاش زبانآموز برای درک یک سیستم زبانی دیگر اند. این تحلیل از این نظر دارای اهمیت بسیار است. از این زمان است که رشتهی "فراگیری زبان دوم" در کنار جنبههای آموزشی آن از نظر جنبههای نظری نیز مورد توجه رشته های دیگری از جمله روانشناسی و زبانشناسی هم قرار می گیرد.
Coder تفاوت "غلط" و "اشتباه" را اینگونه تشریح میکند که "اشتباه" شامل اشتباههای لپی و اشتباه های سهوی است که گوینده توانایی تصحیح آنها را دارد ولی منظور از "غلط" اینجا غلط هایی است که روشمند هستند و مرتباً تکرار می شوند و زبانآموز آنها را به عنوان "غلط" تشخیص نمی دهد. این گونه غلط ها تنها از نظر معلم و در مقایسه با زبان دوم غلط محسوب می شوند ولی از نظر زبانآموز که یک سیستم قانونمندی برای خود به نام "زبان میانکاره" آفریده است، هرچیزی که با این سیستم آفریده شده مطابقت دارد، غلط محسوب نمی شود.
این تحلیل کاستی های زیادی دارد و یکی از مهمترین کاستی های آن تمرکز روی "غلطها" است در حالی که برای شناخت درست رفتار زبانی زبان آموز باید به آنچه درست انجام می دهد و جنبههای دیگر نیز توجه شود. یکی دیگر از کاستیهای این تحلیل چگونگی تعبیر "غلطها" و "درستها"ی زبان تولید شده توسط زبان آموز است. بر اساس این نظریه اگر زبانآموز ساختاری را درست استفاده کند نشان دهنده این است که قانون زیربنایی آن درک شده در حالی که ممکن است دلیل آن این باشد که نمونه کافی از عملکرد زبانآموز در دست نیست. نارسایی دیگر این تحلیل در ریشهیابی "غلطها" است که منبع غلط ها را یا درونزبانی یا میانزبانی می داند در حالی که میتواند آمیختهای از هردو باشد یا حتا ریشه در جای کاملاً متفاوتی داشته باشد.
این تحلیل از نظر تشخیص این امر که زبانآموزان مانند روبات ها بر اساس قوانین و ساختارهای زبان مادری خود( آنچه در تحلیل تطبیقی به آن پرداخته شده بود) عمل نمی کنند، اهمیت تاریخی دارد ولی در تحلیل دادههای زبان دوم موفق نیست چرا که موضعی به آن نگاه میکند و مطمئناً هرگز نمی توان پیچییدگیهای فراگیری زبان را با نگاه کردن تنها به یک گوشهی آن دریافت.
***
اگر چه این تحلیل در مقایسه با تحلیلهای (بر پایه زبانشناسی و روانشناسی) اخیر که فراگیرتر اند ناکارآمد است، اما باید در نظر داشت که درحالیکه همهی معلمان زبان با زبانشناسی و روانشناسی به شکل تخصصی آشنا نیستند ولی همه ی آنها هر روز با "غلطها" ی زبان آموز سرو کار دارند. از طرف دیگر می شود گفت معمولاً غلط یابی ملموس ترین و راحت ترین نمونه ای است که از زبان زبانآموز بدست می آید. مطمئناً توجه به این نمونه ها در شناخت زبان و روند فراگیری آن و در امر آموزش بی فایده نخواهد بود. دور نریزیمشان.
نمونه های زیر از زبان شفاهی زبانآموزانی است که در سطح های مختلف زبانی قرار دارند:
1) به نظر من بهترین خانه خیلی کوچک است. بهترین خانه من در فلوریدا در ساحل خواهد است. خودم و دوتا گربه زندگی خواهیم می کند. این خانه پنجره بزرگ است. پنجره بزرگ که روبروی ساحل نگاه کرد.
2)اولین من سیگار نکشم من بو دوست ندارم اما مهمترین، قانون مذهبیم می گوید سیگار نکشم. در حال حاضردر آمریکا هرسال مردمی که سیگار کشند کاهش یافتند. من وقت بچه بودم خیلی زیاد مردم سیگار کشیدند. در حال حاضر کمی مردم کشیدند. در حال حاضر قانون جدید در زیاد ایالت گفتند نباید در رستوران، در ساختمان دولت سیگار بکشند. من وقت بچه بودم یک همسایه کشته شد چون او سیگار می کشید.
3) تا به حال دولت امارات می گفت که توریست زیادی است و تقاضا زیاد بود این قانون برا ی زندگی کردن اگر شما زمین بخرید آنها دولت دبی کنسل کرد ولی الان فکر می کنم شاید دولت دوباره فکر کند شاید آنها این قانون باید تغیر بکند.یکسال یا دو سال پیش وقتی مردم ایرانی در دبی آمدند اگر آنها پول خرج بکنند........ در دبی اگر شما ویزا کارندارید شما نمی توانید زندگی بکنید الان قانون بود که اگر شما یک خانه خرید شما یک ویزا برای زندگی کردن ویزا بگیرید چون بین کشور ایران و دبی عصبانی نیست. فروش شدن زمین یا خریدن زمین بزرگ نیست .اکثریت اقتصاد است به این دلیل وقتی در سراسر دنیا قیمت زمین کاهش یافت در دبی اقتصاد خرابترین شد
4) این مقاله شروع کرد با همایش ....در انگلیس. آنها راجع به وضعیت مردم امروزی صحبت کردند، مخصوصاً سطح خوشبختی مردم امروزی. آنها هم همینطور راجع به نتیجه تحقیق راجع به این موضوع صحبت کرد.به نظر این آمار حتی اگر مردم امروزی بیشتر پول بگیرند از مردم سی سال پیش آنها بیشتر خوشبخت نیست.راجع به ارتباط با بودن ثروتمند و بودن خوشبخت و نظرمون می پرسد.از نظر من خیلی مطمئن نیستم ولی فکر می کنم که زندگی شخصی ام بهتره امروز که صد سال پیش. به جز برای مردمی که خیلی ثروتمند بودند صدسال پیش.من هم انسان خیلی خوشحال هستم . خیلی ثروتمند نیستم ولی کافی پول برای زندگی ام دارم. فکر می کنم یک مشکلات زمان امروزی باشد که ما در غربی دست کم یک جمع ...... می شود.یعنی هیچ چیز کافی نیست و سطح بدبختی شاید یک ارتباط بیشتر دارد تا با سطح داشتن پول.به نظر یک خانم امروزی، خیلی خوشحالم برای حقوق بشر خانم که ما خانمهای غربی داریم. و این به نظر من تغییر خیلی مثبتی است زمانی امروزیه در مقایسه با 30 سال پیش- در سویس مثلاً فقط در دهه هفتاد حقوق رای گرفتند.
5)خیلی از کشور یک مشکل عدم تعادل در سیستم آموزش شان دارند. اغلب مدرسه ها در منطقه بی پول یا منطقه دور از شهر بزرگ امکانات از منطقه پول یا شهرهای بزرگ امکان بدتر و همینطور آموزگارهای بدتر دارند. در ایران به نظر می رسد، دولت ایران سیستم سرباز معلم استفاده کردند برای این مشکل داره، برای در آمریکا یک روش مثل این وجود نداره اما ما همین طور این مشکل داریم و با روشهای دیگر این مشکل تلاش حل می کنیم. مثلاً وزارت آموزش اینجا کمک مستقیم به مدرسه های در منطقه های بی پول می دهد. در این کمک شامل کمک مالی برای حقوق های آموزگارهای در این منطقه و کمک مالی برای ماشین آلات که توسط این مدرسه ها لازم می کند، همینطور می دهد.
[۲] "The significance of learners’ errors"
"
دوست عزیزی با لطف بسیار در مورد پست " آلوچه چطور گوجه سبز شد؟" به نکته ای اشاره کردند که برای من تازگی داشت و فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشد. ایشان گفته بودند که:
"آن چه که "گوجه سبزها" روی آن قرار دارند، نه "پیشخوان"، بلکه "پیشخان" است. "پیشخوان" کسی است که در مجالس وعظ و روضه خوانی پیش از خطیب و سخن ران چیزی را می خواند (که به وی "پا منبری" نیز می گویند). برای دریافت معنی های گوناگون و درست واژه های "پیشخوان" و "پیشخان" می توانی به فرهنگ های دهخدا و معین نگاه کنی.اشتباه نویسی حتا بزرگان ادب فارسی نیز دلیلی برای پذیرش این اشتباه رایج نیست."
و من این کار را کردم و اول این که در هر دو فرهنگ این دو کلمه به صورت "پیشخان" و "پیشخوان" نوشته شده است :
|
دهخدا: | ||
|
پیش خوان | ||
|
پیش خوان . [ خوا / خا ] (اِ مرکب ) پیشخان . پیش تخته . صندوق مانندی که جلو دکان عطاران و قصابان هست که بر اولی پول شمارند و متاع فروخته را نزد بایع نهند و بر دیگری گوشت خرد کنند. صندوق مانندی چوبین که عطار و دیگر کسبه در پیش دکان دارند و خود در پس آن ایستند یا نشینند و بر آن کالا وزن کنند و دخل در آن ریزند و ترازو بالای آن جای دهند. || تخته ٔ زیر ترازو. || در روضه خوانی یا تعزیه ، پامنبری اطفالی که پیش از اقامه ٔ روضه یا تعزیه بجماعت خواندندی . چند پسر و دخترمقابل هم صف بسته که با هم چون براعت استهلالی بشعر،در برابر مستمعین و بینندگان خواندندی : || (نف مرکب ) آنکه چون کسی در مجلس وارد شود بیان حسب و نسب او کند،تا اهل مجلس درخور آن تعظیم و مراعات او کنند. (آنندراج ) : پیش خان (اِ مرکب ) پیش تخته . پیش خوان . جلو خوان . صندوق گونه ای که دکانداران چون عطار و سقط فروش در پشت آن نشینند و بر بالای آن ترازو آویخته است | ||
|
( ~.) (ص فا.) 1 - کسی که در مجلس تازه واردان را معرفی می کند. 2 - کسی که پیش از وعظ و روضه خوانی ، مجلس را با روضه خواندن آماده می کند، پامنبری . | ||
ودیگراین که در دهخدا هر دو صورت در معنی ای که منظور من بوده بکار رفته است ولی در معین تنها پیشخان به این معنی به کار رفته است .
معین:
|
پیش خوان |
|
( ~.) (ص فا.) 1 - کسی که در مجلس تازه واردان را معرفی می کند. 2 - کسی که پیش از وعظ و روضه خوانی ، مجلس را با روضه خواندن آماده می کند، پامنبری . |
|
پیش خان |
|
(اِمر.) پیش خان ، میز درازی که فروشندة کالا پشت آن می ایستد. |
البته اگر گوگل را چک کنیم به نظر می رسد که بیشترمردم مثل من به فرهنگ معین سر نزده اند یا شاید هم این فرهنگ به مردم سر نزده است!
دوست عزیز یک دنیا سپاس!
ما ایم که اصل شادی و کان غم ایم
سرمایه ی داد ایم و نهاد ستم ایم
پست ایم و بلند ایم و کمال ایم و کم ایم
آیینه ی زنگ خورده و جام جم ایم
رنگها سبز روشن است و هوا برگ برگی و باد که می آید ته بوی شکوفه دارد با یک بوی عجیب سبز کال. باد می آید و برگها سبز روشن است و روح من که همیشه این وقتها "آلوچه" پر می کشد.
آمده نیامده مقنعه و کیف را می انداخت ومی رفت سراغ باغچه. باغ را درختهای آلوچه معنی می کرد. هر درختی قصه ای داشت با قهوه ای شیاردار تنه وبا آلوچه هایی که گاه دور از دست بودند. ریز، درشت، ترد، ترش،گوجه ای، همه جورش بود. آلوچه ی ترش ریز فروریخته از کاهگل دیوار ته باغ اما، همیشه اولی بود که از زیر شکوفه سبزمی شد. بین دو انگشت که می گرفتش قد ماش بود و شکوفه برگ ها هنوز دورش. بین دوانگشت می گرفت و گلبرگها را فوت می کرد و باد می آمد از نوع بهاری... مزه، بوی خاطره ای گنگ بود و حسی کال از آنچه خواهد آمد... و می آمد، همیشه می آمد، و جیبهایش پراز چغاله آلوچه می شد.
هوا هنوز آلوچه ای می شود اینجا، وقتی باد می آید از نوع بهاری با یک بوی عجیب سبز کال و ته شکوفه ای.
مانده ولی تا "گوجه سبز"های روی پیشخوان.مصاحبه عنایت فانی با آقای آشوری را اینجا ببینید و بشنوید.
بحث امشب برنامه ی "در کوچه پس کوچه های شهر" دیزی و آداب دیزی خوردن است. نان سنگگ و ترشی سیر و ماست و موسیر و سبزی خوردن و پیاز مشت بر سر کوفته، تریت(ترید) و دنبه و فلفل و... آب دهانم را قورت می دهم و همانطور که سرم توی کامپیوتر است به مجری برنامه گوش می دهم که نمی دونم از یکی از دیزی خورها یا دیزی پزها می پرسد: این آبگوشت بزباش چیه؟
-وقتی آبگوشت را با ماست میکس می کنی می شه بزباش.
من و مجری هر دو یک واکنش داشتیم. به هم نگاه کردیم وچشمهامون کوچک شد و دهانمان باز.
- چکار می کنیم؟!؟!؟!
- با ماست میکس می کنیم.
- منظورت اینه که ماست می ریزیم توش؟!
به قیافه ی آقای آبگوشت میکس بزباش نگاه می کنم و یک جورایی خون زبان شناسی ام به جوش می آید.
دلم می خواد بدونم آیا این همون "میکس" زمان ماست که می گفتیم : "آهنگاش میکسه." که گشته و گشته به آبگوشت رسیده یا تلوزیون های محبوب (؟!) کالیفرنیا اند که پشت شلختگی این زبان جدید اند.
اوضاع خیلی خرابه. باور کنید!
نه این که با کلمه انگلیسی مشکل دارم. نه ! می دونم چپ و راست ریخته.
من خودم در چند قدمی سی وسه پل در "کافه شاپی" با دیوارهای سرخ و میز وصندلی های سیاه و زرد براق ، "میلک شیک" و"اسنک" خورده ام و قیس هم نکشیده ام.
ولی نمی دونم چرا تریت و"میکس" با هم از گلویم پایین نمیره!!!
پایین نمی ره حتا با دوغ محلی.
پ.ن۱: این موجود زنده بودن زبان هم ما را کشته.
پ.ن ۲: از این کار پی نوشت نوشتن خیلی خوشم آمده است.
آقای دکتر محمد علی فیاض بخش، ببخشید، جسارت است، من البته شما را نمیشناسم و نمیدانم آیاکسی دیگر شما را میشناسد و یا شما کسی را می شناسید یا نه، من فقط می دانم که شما برای روزنامه ی "اطلاعات" "مکتوب هفته" می نویسید.
راستش قضیه از این قرار است که من چند روز پیش که این مکتوب "رحمت و اخلاق" شما را میخواندم، متوجه شدم یک سوءتفاهم زمانی پیش آمده است. نمی دانم شما از چه قرنی آمده اید ولی می بینم زحمت می کشید می نویسید، گویا هموطن من هم هستید، گفتم وظیفه ی اخلاقی من است که بهتون اطلاع بدهم که الان قرن چهاردهم هجری خورشیدی است. گفتم حتماً نمیدانید.
مرحمت زیاد.
پ. ن: وقتتان را تلف نکنید "رحمت واخلاق" بخوانید. مجبور که نیستید.
"استاد عبدالکریم شریعتی مزینانی" معتقد است که نباید "المِرئهُ شر كُلها" را لفظ به لفظ ترجمه کرد که "زن همه اش شر است"، بلکه منظور این بوده است که
"زن بلا است ولی الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد."
ایشان "النساء نواقص العقول" را هم جور دیگری ترجمه می کنند که می توانید در اینجا: "خِرد كوچك ما و سخنان بزرگ امام علي(ع) بخوانید.
پی نوشت : من این روزها مجبور ام روزنامه بخوانم.
سوال:
آقای خاتمی شما که هشت سال رییس جمهور کشوری بودید که زبان رسمی اش فارسی است و تازه باز هم قرار بود رییس جمهور همان کشور شوید، چی شد وقتی انصراف می دادید شمارش فارسی یادتون رفت؟
ما که تا به خامساًً رسیدیم دیگه نفهمیدیم کجای کاریم.
از شما بیشتر انتظار داشتیم. از آنها که به مصافحه ی شما گیر می دهند که انتظاری نبود!
نه اینکه گیر داده باشم به عربی ، نه !
بازارانتخابات گرم است و فضا سیاسی، فکر کنم جوگیر شده ام.
"حسین مرّبی او بود. او مرّبای حسین بود." (رهبر جمهوری اسلامی ایران)
زیاد می شنوی از فارسی آموزان که بگویند: "این عربی لعنتی!"، "اه حتمن باز هم عربیه!"
اول ها فکر می کردم این تأثیر احساسات ناسیونالیستی دیگر همکاران است. سرسری می گذشتم و پاسخم معمولن ای بابایی بود و تکان سری، ولی کم کم متوجه شدم که این بیان یک حس درماندگی واقعی است و هیچ ربطی به تاریخ پیچیده ی عرب و فارس ندارد.
معلم زبان فارسی که باشی دیر یا زود متوجه می شوی به راستی بسیاری از دشواری های زبانی برای شاگردان زبان فارسی بویژه در دوره ی میانه و پیشرفته ی زبان آموزی به واژه های عربی مربوط می شود.
ولی چرا؟
آنها چگونه می فهمند این واژه ها عربی اند؟ آیا همه ی عربی ها لعنتی اند ؟ کجاست که عربی لعنتی می شود؟
آن گونه که من مشاهده کرده ام - فقط مشاهده!هیچگونه تحقیق علمی انجام نگرفته است. - به نظر می رسد دشواریهای فارسی آموزان با واژه های عربی در دو زمینه بیشتردیده می شود: یکی تلفظ این واژه ها و دیگری کاربرد آنها در ترکیب جمله.
نمی شود گفت هرچه عربی است فارسی آموزان با آن مشکل دارند،چرا که معمولن نمی بینید که آنها مشکلی با اسم هایی مثل سلام ومجله و نظرودنیا و خبر و هوا یا فعلهایی مثل رقصیدن و فهمیدن که با وجود ریشهی عربی شان در نظام زبان فارسی حل شده اند... داشته باشند.
واگر واجهایی مثل /ق/ و/خ/ را که در همه ی واژه ها برای فارسی آموزان انگلیسی زبان مشکلساز اند کنار بگذاریم به نظر میرسد در کنار واژه هایی مثل ضرب المثل وفارغ التحصیل که حرفهای شمسی و قمری شان را هم با خودشان تحفه آورده اند، تلفظ واژه هایی که بر وزن های مختلف مثل استفعال، تفعل، تفاعل، مفتعل .... رفته اند نیز مشکل آفرین هستند.
وهمین مشتقات باب های مختلف هستند که زبان آموز را د ر جمله سازی هم دچار مشکل می کنند.
در روبرویی با این ثلاثی های مزید است که زبان آموز درمانده می شود و معلم زبان فارسی ازتوضیح وامیماند چرا که معمولن کاری ازدستور زبان فارسی در روشنگری این امر بر نمی آید. تلاش معلمهای عربی دان هم که گاه سعی کرده اند با توجه به وزنهای عربی آنها را آموزش دهند نیز کارآمد نیست چرا که آموزش دقیق دستور زبان عربی را می طلبد و بعد از همه ی اینها گاه این واژه ها که هر یک از وزنی گرفته شده و همینجور بی حساب و کتاب وارد فارسی شده، اگر چه فارسی نشده اند، در عربی هم وجود ندارند.
فعلهای مرکب را که بی گفت وگو یکی از دشوار ترین موارد یادگیری زبان برای فارسی آموزان در گفتار هستند، وجمعهای شکسته را که حتا در عربی هم مشکل آفرین هستند، وارد بحث نمی کنیم.
فرض من این است که فارسی آموزان که در جریان آموزششان، با ساخت زبان فارسی آشنا می شوند و آهسته آهسته آنرا درونی می کنند در برابر این واژه ها که از یک ساخت زبانی دیگر آمده اند و در نظام زبانی فارسی هضم نشده اند، بی سلاح می شوند. تفاوت "دچار شدن" و "ابتلا" حتا بدون دانستن معنی آنها برای یک فارسیآموز دوره میانه یا پیشرفته این است که در مثال نخستین می داند با چه نوع واژه ای سر و کار دارد و در مثال دوم نه.
همینطور به نظر می رسد تلفظ این ثلاثی های مزید حتا در مقایسه با کلمات چند هجایی فارسی یا فارسی شده مثل "پسرانه"، "ثروتمند"، "هوشمندانه"، و "پرتلاش" دشوار تر است و بسیار دیده می شود که فارسی آموزان در گفتار کلمه های هم وزن یا مشتقات یک واژه عربی را در جای یکدیگر بکار برند در حالیکه کمتر دیده می شود این اشتباه در مورد واژه هایی با پسوند مشابه مثل "نیرومند" و "هوشمند" و"ثروتمند" پیش بیاید.
اینها همه می تواند نشان دهنده روبرویی زبان آموز با یک نظام زبانی نا آشنا، در دل نظامی زبانی که در حال آشنایی با آن هستند، باشد.
البته فکر نمی کنم که هیچ فارسی آموزی به اندازه ی من فارسی زبان از شنیدن آن که " او مربای حسین بود" گیج و ویج شده باشد. شاگردان زبان فارسی احتمالن مربا را با معنی دومش مثل همه واژه های دیگر یاد نگرفته حفظ می کنند، به کار می برند و اشتباه می کنند و فکر می کنند همین است که هست.
درهمین زمینه:
چرایی کاربرد واژه های عربی در فارسی
پی نوشت۱: نگارش قیدهایی مثل معمولاً، احتمالاً به صورت معمولن و احتمالن صرفاً آزمایشی است. از نگاه معلم زبان فارسی باید بگویم تنوین کار را بسیار آسان می کند چرا که فارسی آموز به محض آنکه تنوین میبیند میداند سروکارش با قید است. مشکل معلم زبان فارسی با تنوین این است که همیشه و همه جا گذاشته نمیشود.حال اگر تنوین را به صورت ــــَ ن بنویسیم، شبیه به مصدر فعل ( طلبیدن) یا جمع گفتاری فعل ( آنها آمدن) می شود. باید متوجه باشیم که با برداشتن تنوین این کلمات را فارسی نمی کنیم، فقط شکل آنها را عوض می کنیم. شما چی فکر می کنید؟
پی نوشت ۲: در این زمینه ( واژه های عربی در فارسی)، مقالهی " بازاندیشی زبان فارسی" از کتاب "بازاندیشی زبان فارسی" نوشته داریوش آشوری را به دوستان توصیه می کنم.
اگر بیست سال است که کاری را نمی کنی مثلاً نمی نویسی از کجا شروع می کنی؟
از 20 سال پیش .
اگر بیست سال دیگه هم صبر کنی؟
از 40 سال پیش.

مقاله خط و زبان مادری فرزندان فارسی زبان را می خوانم.
تصویر مادری در جلوی چشمان من جان می گیرد که صبح های شنبه پسرش را با زور سوار ماشین می کرد 45 دقیقه رانندگی می کرد و او را به مدرسه فارسی می برد تا زبان وسواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد و ساعت 3 بعد از ظهر آنچه می گرفت برگه املایی بود با نمره ای بد که معلم با دقت تمام هر تشدیدی را 4/1 نمره و امثال "لزت" را یک نمره کم کرده بود، و همچنین یک دفترچه بیست صفحه ای تکلیف شب برای هفتهی دیگر با تهدیدی حق به جانب که اگر انجام ندهید ، هردو، مادر و پسر، شکست خورده اید.
مادری که می پرسید :" وقتی شاگرد نمی فهمد که "لذّت" یعنی چه، چه اهمیتی دارد که آن را چگونه بنویسد؟ چرا به جای 20 صفحه قسطنطنیه با نامه ای به پدر بزرگ شروع نکنیم ؟ با سلام و احوالپرسی؟"
و پاسخ خانم معلم ِ با تشدید و پدران و مادران ِ بدون تشدید همیشه یک چیز بود " باید یاد بگیرند. فارسی خوب یعنی این. ما همه همینطور یاد گرفتیم..."
و اینگونه مادری و فرزندی شکست می خوردند.
×××××
غرور و تعصب زاییده ذهن پیش مدرن است. ذهنی که به جای حل مساله، صورت مساله را حذف می کند و طرح سوال را زیر سوال می برد. تا کجا اندیشه های این ذهن پیش مدرن درما ریشه دارد، خدا می داند، ولی می دانم ذهن من بار اول که این مقاله را می خواند نمونه ی کاملی از این گونه ذهن مغرور و متعصب است.
پیشنهاد ، هدف و موقعیت را نمی بیند. چیزی هست که نمی پسندد و آن تغییر خط است و همین کافی است. همیشه می شود لگد پراند و تقصیر را به گردن دیگری انداخت و بی جواب از راه دیگر رفت و راحت ماند در حیطه غرور و تعصب خویش. چرا که نه؟ این کاری است که همه می کنند. سنت است.
ذهنی مدرن اما به هدفی والاتر می نگرد:
"با توجه به این که تجربه نشان داده است که آموزش همگانی خط فارسی به کسانی که در خارج از کشور رشد میکنند امکانپذیر نیست، به نظر میرسد استانداردسازی خطی برپایهٔ خط لاتین و انتشار کتابهای مهم فرهنگ ایرانی و راهاندازی تارنماهایی به آن خط برای ایرانیان مقیم خارج از کشور الزامی است."(همان مقاله)
حرف از فرزند من است و به من مربوط می شود و من گرفتار تعصب ام . من می نویسم :
"به نظر من آنچه توسط کلاسهای آموزش زبان فارسی کودکان خارج از کشور نادیده گرفته شده و سبب ناموفق بودن آنها در آموزش سواد خواندن و نوشتن فارسی بوده است ندانستن تفاوت ادبیات و زبان است. بسیاری از این کودکان با زبان مشکل دارند، زبان آنها بسیار محدود است و به گستردگی زبان کودکانی که در ایران بزرگ می شود نیست ولی این مدارس به روش سنتی کتابهای مدارس ایران را تدریس کنند.
... به نظر می رسد که در ذهن ما ادبیات و زبان و ادبیات و فرهنگ چنان آمیخته هستند که نمی توانیم مشکل زبانی کودکان نسل دوم را دریابیم و اینگونه است که بسیاری از کودکان ما زبان را فقط در حد آشپزخانه ای آن یاد می گیرند."
سعی می کنم درست نخوانم. مشکل خط را نادیده بگیرم. آخرخط را که باید یاد بگیرند. بی الفبای فارسی به دل نمی نشیند انگار... ذهن پیش مدرن قادر نیست از سنت فاصله بگیرد.
کاش کسی بود از من می پرسید: "چگونه می شود زبان را از آشپزخانه در آورد و پرورد؟"
××××××
به نقاشی پسرم نگاه می کنم. به دیو سپید که پایش قطع شده. رستمی که پیروز و سربلند دیو سپید را بر سر دست بلند کرده است.
ناگهان در می یابم. ( ذهن پیش مدرن حداقل اسطوره را می فهمد.)
پسرم شکست نخورده است. او که هر جا کتابی راجع به ایران می بیند با علاقه ی فراوان می خواند.او که "کوروش" را برای تحقیق مدرسه اش بر می گزیند و معلمش را آنگونه تحت تاثیر قرار می دهد که برای من بنویسد "امروز ما همه یک چیز جدید آموختیم." او که ترجمه رستم و سهراب را چندین با ر خوانده است. او که می خواهد یاد بگیرد و راجع به ریشه اش بداند. او که آنچه را می تواند و می داند انجام می دهد.
شکست خورده من ام. من و دیو ذهن سنتی پر از تعصبم که نمی داند زبان خط نیست، زبان ورای خط است و به خاطر خط زبان را از او دریغ می دارد. زبانی که حق اوست.
برای من متعصب که حتا اگر دیوان حافظ را به جای خط نستعلیق به خط کتابی ببینم احساس غربت می کنم. شکست خورده من ام که همیشه خسته ام و وقت ندارم و چون
yeki dastan ast por ab e chashm
را نمی پسندم، ترجمه ی آن را به دست او می دهم. شکست خورده ذهن من است.
"امید است تا روز زبان مادری سال آینده راه حلی برای خواندن و نوشتن فارسیزبانان مقیم خارج از کشور ارایه داده باشیم و صدهاهزار تن از فرزندانمان را بدون پشتوانهٔ فرهنگی و زبانی در جوامع میزبان تنها نگذاریم".(همان مقاله)
خوب است که رستم هست.
">نقاشی از راستین باقری/ در 8 سالگی
گزارشی از موزه گردی امروز من در موزه ی"تاریخ طبیعی" واشنگتن:
"در حدود ۷۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح است که جوامع کشاورز پدیدار می شوند. این یک شیوه نوین زندگی است که پس از یک سری تغییر و تحولات فرهنگی در پایان دوره یخبندان آغاز می شود: پرورش گیاهان، اهلی کردن حیوانات و زندگی دائمی در روستا.
یکی از قدیمی ترین جامعه های کشاورز که تاکنون یافت شده در یک تپه باستانی بنام علی کش واقع در کوهپایه های زاگرس در جنوب غربی ایران بوده است."
پ.ن۱: توضیحاتِ "علی کش"یک قسمت دیگر هم داشت با عنوان "زندگی در علی کش" که عکسش خوانا نیست که ترجمه کنم ولی می توانید اینجا راجع به علی کش بیشتر بخوانید.
پ.ن۲: یک ویترین هم درباره ی دوره هخامنشی و پادشاهی داریوش در این موزه بود ولی کوچکتر از قسمتی بود که به علی کش اختصاص داشت.
پ.ن ۳: بچه هایی که در جلوی عکس دیده می شوند متعلق به قرن بیست ویکم هستند. عکاس وقتی عکس می گرفته به فکر وبلاگ نبوده و موزه شلوغ بوده و فتوشاپ هم ندارد . اینجا در واشنگتن حق تکثیر رعایت می شود.
پ.ن ۴: این دیگر خیلی در کمانه بود. نوشته ای که پی نوشتهایش بیشتر از خودش است.

کتابخانه ی عمومی سر خیابان ما، همین خیابان BurkeLakeسالی یکی دو بار حراج کتاب دارد. کتابهای دست دوم که نمی دانم از کجا می آورند. همه جور کتاب هست ولی حراج رمان های جلد کاغذیش خیلی خوبه. پاکتی 1 دلار!! نه یک پاکت الکی ها. پاکت بزرگ دسته دار که فکر می کنم راحت شش هفت تا طالبی توش جا می شود.
من بعضی وقتها یک سری می زنم. به یاد جمعه بازارهای کتاب ایران که کتابهای دست دوم را یک لا- دو لا می دادند. یک جور لذت مازوخیستی دارد، می دانید؟!
البته کتاب نمی خرم. می نشینم حساب کتاب می کنم. دلم می خواد بدانم کتابهای زیر مجموعه "ادبیات داستانی" کتابخانه عمومی شهرمان،پاتوق آن روزهایمان که زیر۱۸ سال بودیم و کتابخوان، اگر اینجا بود توی چند تا از این پاکتها جا می شد. کل بخش کتابهای کتابخانه ی ما یک اتاق ۴ در ۴ بیشتر نبود ولی رمانهاش همه یک جا نبودند. یا شاید هم من اشتباه می کنم. یادمه بیشترشان از در که وارد می شدی روی دیوار روبرو بودند و دیوار دست راست ولی بعد تک و توک جاهای دیگر هم رمان پیدا می کردی. یادمه غرور و تعصب روی قفسه های جنوبی بود. نمیدانم...فکر می کنم صرف نظر از قطع و جلدشان روی هم می شدند پنج شش تا پاکت. یا نه شاید هفت هشت تا. یک چیزهایی در همین حد. حساب کتاب من البته هیچ وقت خوب نبوده . بهرحال ما که چهارپنج تاش را بیشتر نخوانده بودیم.
بقیه اش دیگه کتابخانه های شخصی مان بود که به اندازه برکت جیب هایمان بود با کتابهای پاره ی جلد گرفته و آنهایی که کش رفته بودیم و آنهایی که از زیر خاک درآورده بودیم. فکر می کنم پاکتشون می کردیم، رمانهاش زوری یک پاکت و نصفی می شد. با آن یکی ونصفی هم که از این و آن قرض می گرفتیم، همه ی سرمایه داستان خوانی ما تا ۱۸ سالگی به حساب پاکتی 1 دلار، می شود 8 دلار. 8 دلار؟!؟!؟
صبرکنید. بگذارید دوباره حساب کنم...نه بیشتر نمی شود. البته اگر کتابهایی مثل کلیدر و اینجه ممد و جان شیفته ودن آرام ...را با قطع های بزرگ و تعداد جلد بالا به عنوان ارزش افزوده حساب کنیم شاید بشود 10 دلار.
البته شهر هم رفتیم. گفتیم شهر بزرگ است، برویم سرمایه ای بهم بزنیم. دیدیم نه آنجا هم خبری نیست. هر گردی هم راستی گردو نیست. تازه ما جزو سرمایه دارها محسوب می شدیم، هرچند شهری ها دلشان می خواست مارا خرده بورژوا ببینند. این شد که کل سرمایه مان را گذاشتیم بانک. آن روزها هم که بانک سود پول به این خوبی نمی داد...
دلم می خواهد بروم از آن خانمه که ژاکت آبی پوشیده و دارد پاکت دومش را با دقت تمام پر می کند بپرسم این کتابها را چند وقته می خوانی؟ ولی عارم می شود. شاید هم ترجیح می دهم ندانم.
راستی بهتون گفتم من هیچوقت کتاب پاکتی یک دلار نمی خرم؟
نه من هیچوقت هویت 2500 ساله ام۱ را این جوری زیر سوال نمی برم!!!!!!!
(درمیان دو کمانه بود)
۱- برای تعریف "هویت ۲۵۰۰ ساله" لطفاْ به تلویزیون های ۲۴ ساعته لوس آنجلسی مراجعه کنید.
شک کرده بودم.
اینجوری نبودم...! به خدا!
حمیرای عزیز، با درود.
امروز می خواهم همراه با تو به پرسشی که کرده بودی نگاهی بیاندازم و بکوشم نظری در باره ی آن بنویسم.
دو دو تا پنج تا!
قسمت دوم این متن در تاریخ ۱۴بهمن ۱۳۷۸/ ۱ فوریه ۲۰۰۹ باز نویسی شده است.

من از آن دسته آدمها هستم که باور دارم داشتنِ قوانین نه چندان خوب هم بهتر از بیقانونی است و با فرهنگستان زبان فارسی در مورد "لزوم و ضرورتِ یک شیوه ی نگارشِ واحد" برای رهایی از ناهماهنگیهای کنونی ِدستور ِ خطِ فارسی کاملاً موافق هستم.
البته کسانی را هم که از این سازمان ناامید شده اند میشود فهمید، چرا که بعد از 8 سال و 211 جلسه کار روی دستور ِ خطِ فارسی چیزی که نمی خواهی بشنوی این است که " فرهنگستان در پی آن بود که تا سرحد امکان خط فارسی را قانونمند و قاعده پذیر سازد تا از آشفتگی و هرج و مرج جلوگیری شود؛ اما از توجه به طبیعتِ خط به طور کلّی به ویژه طبیعتِ خطِ فارسی و نیز ذوق و سلیقه و پسندِ اهل فن غفلت نکرد و هرجا اِعمال قانون را موجب پدید آمدن فهرست بالابلندی از استثناها دید، از تصویب و تجویز آن خودداری کرد و، با رعایتِ انعطاف، میدان را برایِ ذوق و سلیقه بازگذاشت." (دستور خط فارسی)
"ذوق وسلیقه" که دامنه ی نامحدودی دارد و حال بگرد وبیاب "اهل ِ فن "را! اینجاست که فکر میکنی شاید بهتر بود به جای ادیبان و دانشوران ِ زبان که خوگرفتگان ِ این زبانند، خط آموزان و معلمان ِ زبان فارسی عضو ِ شورا بودند تا می دانستند چرا مهم است یک دستور ِخط ثابت داشت و کار را نمی شود به پسند و ذوق وسلیقه واگذاشت.
من در حقیقت معنی "ذوق و سلیقه" را در خط نمی فهمم. خط یک ابزار است برای نوشتن ِآنچه باید خوانده شود؛ یک چیزی مثل قلم یا صفحه کلیدِ کامپیوتر. حال ممکن است قلم ِ عاج ِ پرنقش و نگار پدربزرگ کار هنری باشد ولی چه فایده اگر هر دو کلمه که بنویسی جوهرش خشک شود و به سختی بنویسد؛ یا تصور کنید از صفحه کلیدی استفاده می کنید که هر بار جای کلید "پ" اش سلیقه ای عوض می شود.
من در مورد خط هیچ ذوق و سلیقه ای ندارم ولی نیاز دارم بدانم که چگونه بنویسم. دوست دارم هر دو خط یکبار به درستی املای نوشته ام شک نکنم و دوست دارم مجبور نباشم به تنهایی تصمیم بگیرم. ذوق وسلیقه را می شود گذاشت برای هنر خوشنویسی و می شود ساعتها جلوی یک کار ِ خطاطی نشست و رازگشایی کرد.
من همه ی تاریخ ادبیات و زبان فارسی را برایِ تدوین ِ یک دستور ِ خط ِ قانونمند نیازندارم، اما معتقد به خوابنما شدن و تغییر دادن از سر ِ دل هم نیستم. به دنبال نگاهی پرسشگر و کاربردی به خط هستم. دوست دارم با اطمینان بنویسم و با اطمینان آموزش بدهم. از این رو با هرکسی که در جهت قانونمند کردن ِ دستور ِ خط کار می کند، همکاری می کنم. اگر وظیفه فرهنگستان به عنوان یک نهاد این است که این خط را سامان دهد و اگر دستور ِ خطی را معرفی کرده است که در کتابهای مدرسه به کار می رود، از همانجا شروع می کنم.
*****
از جمله واژگانی که در نگارش ِآن اختلاف نظر وجود دارد شکل ِکوتاه ِ صورتهای صرفیِ زمان حال فعل ِ "بودن" است. با توجه به اهمیت ِ این فعل در زبان ِ فارسی و بسامدِ کاربردِ آن میتوان به آسانی حساب کرد که برخوردِ سلیقه ای با آن چقدر میتواند مشکل ساز باشد. پرسش این است:
"سپاسگزارم" یا "سپاسگزار اَم" ؟
"من در این دانشگاه یک دانشجویم." یا "من در این دانشگاه یک دانشجو اَم."؟
*****
طبق ِ آنچه در دستور ِ خطِ فرهنگستان آمده است، شکل ِکوتاه ِ صورتهای صرفیِ ِزمان حال فعل ِ "بودن" (ام، ای، است، ایم، اید، اند)، به صورتهای زیر نوشته می شود:
|
كلمات مختوم به |
صامت ميانجى |
مثال
|
|
صامت منفصل
«و» با صدايى نظير آنچه در «رهرو» به كار رفته است صامت متصّل |
ـــــ
ـــــ
ـــــ |
خشنودم خشنودى خشنود است خشنوديم خشنوديد خشنودند رهروم رهروي رهرو است رهرويم رهرويد رهروند پاكم پاكى پاك است پاكيم پاكيد پاكاند
|
|
«آ»
«و» با صدايى نظير آنچه در «دانشجو» به كار رفته است |
«ى»
«ى» |
دانايم دانايى داناست داناييم داناييد دانايند دانشجويم دانشجوي دانشجوست* دانشجوييم دانشجوييد دانشجويند
|
|
«و» با صدايى نظير آنچه در «تو» به كار رفته است |
همزه |
توام تويى/توئى توست* توايم (شما كارمند)متروايد تواند خستهام خستهاي خسته است خستهايم خستهايد خستهاند |
|
«اَيْ»
«اي» |
همزه
همزه |
تيزپىام تيزپىاى تيز پى است تيزپىايم تيزپىايد تيزپىاند كارىام كارىاى كارىاست كارىايم كارىايد كارىاند |
درحالیکه گروه دیگری از اندیشمندان و اهل فن از جمله داریوش آشوری[۱] و ایرج کابلی[۲] معتقد به جدا نویسی صورتهای کوتاه این فعل هستند و پیشنهاد می کنند که "ام، ای،است، ایم، اید، اند" جدا از کلمه ی پیشین ِ خود نوشته شود. مانند: خشنود ام – رهرو ای – پاک ایم – تو است – خسته ایم – تیزپی اید – کاری اند
برای آسانی ِمقایسه ی این دو، دستورخط پیشنهادی ِ فرهنگستان را دستور خط (۱) و دستور خطِ دیگر را(۲) می نامیم.
برای بررسی ِاین مساله با قواعد خود فرهنگستان آغاز می کنیم. از جمله قاعده هایی که زیر بنای ِکار ِ فرهنگستان در تدوین ِ این دستور ِ خط بوده است، می توان به مواردِ زیر اشاره کرد:
"فراگیر بودن قاعده :كوششش مىشود كه قواعد املا به گونهاى تدوين شود كه استثنا در آن راه نيابد مگر آنكه استثنا خود قانونمند باشد و يا استثناها فهرست محدود تشكيل دهد .
سهولت خواندن و نوشتن :قاعده بايد به گونهاى تنظيم شود كه پيروي از آن كارِ نوشتن و خواندن را آسانتر سازد، يعني تا آنجا كه ممكن است، رعايت قواعد وابسته به معنا و قرينه نباشد."
سهولت آموزش قواعد :قواعد بايد به صورتى تنظيم شود كه آموختن و به كار بردن آنها تا حدّ امكان براي عامّه با سوادان آسان باشد." (دستورخط فارسی)
از آنجا که به عنوان ِ" یک معلم ِ زبان فارسی" برای من سهولتِ آموزش ِ قواعد و خواندن و نوشتن، معمولاً برابر است با فراگیری ِقاعده، بنابراین می توان این سه قاعده را ادغام کرده، این مساله را از نظر فراگیربودن آن بررسی کرد.
طبق دستور خط (۱) ، چگونگی ِنوشتن این فعل بعد از یک کلمه، کاملاً وابسته به آخرین حرفِ کلمه پیشین و واکه(مصوت) بودن یا همخوان(صامت) بودن ِآن است.
بعد از همخوان ها این افعال بصورتِ پسوند به همخوان می چسبند، اما بعد از واکه ها از آنجا که دو واکه نمی توانند کنار ِ هم قرار گیرند، لازم است که یک همخوان به صورتِ میانجی وارد شود.
مشکل در اینجا است که این همخوان میانجی با توجه به واکه ای که پیش از آن قرار می گیرد متفاوت خواهد بود.
به مثالهای بالا توجه کنید: دوواکه ی( واکه ی مرکب) آخر"رهرو" مانند همخوان عمل می کند ولی بعد از "تو" یکجا از "الف" ویکجا از"ی" به عنوان همخوان میانجی استفاده می شود؛ این درحالی است که بعد از واکه ی بلندِ " او" نظیر ِ آنچه در " دانشجو" داریم همخوان میانجی "ی" است. از آنجا که راهی برای نشان دادن ِ واکه ها در فارسی وجود ندارد عملاً هیچ راهی برای زبان آموز وجود ندارد که بداند در مواجهه با این سه "و" چه باید بکند. از زبان آموزان که بگذریم، به نظر شما "نو" یا "تکرو" در کدام دسته قرار دارد در دسته "رهرو" یا "تو" ؟
همچنین بعد از واکه ی "آ" همخوان میانجی "ی" است، ولی بعد از واکه "اِ" و "ای" همخوان میانجی "همزه" است. دو واکه ی "اِی" اینبار مانند همخوان عمل نمی کند و بعد ازآن همزه می آید.
در حالی که در دستور ِخط ِ(۲) از نظر نگارشی این قاعده فراگیر است و وابسته به همخوان یا واکه بودن و یا تلفظِ حرف پیشین خود نیست و استثنایی ندارد.
از نظر ِ آواشناسی در زبان ِ فارسی در بسیاری واژه ها وقتی دو واکه کنار هم مینشینند یک همخوان میانجی در میانِ آنها قرارمی گیرد، مانند صرفِ افعالی که ریشه ی ِآنها به یک واکه ختم می شود( مثل میآیم). این فرایند که به آن افزایش ( (Insertionمی گویند یکی از فرایندهای ِواجی رایج در زبان است که به نظر میرسد فرهنگستان در دستور ِخطِ (۱) در موردِ صورتهای ِ کوتاه زمان ِ حال ِ فعل بودن و نیز ضمایر ِمتصل ، آن را مد نظر داشته است .
ولی آنچه از نظر افتاده است و بسیار اهمیت دارد این است که برخلاف آنچه در اضافه کردن ضمایر متصل با آن مواجه هستیم ، سروکار ما با فعل است که یکی از ارکان اصلی جمله است. مقایسه این دو و این که چرا نمی توان هر دو را در یک گروه طبقه بندی کرد در حوصله این جستار نیست و مبحثی جداگانه می طلبد،
ولی به مثال های زیر که با دستور خط (۱) نوشته شده توجه کنید:
۱)عمویم = عموی من= عَموم ( در گفتار)/ دانشجویم = دانشجوی من = دانشجوم ( درگفتار)
۲) عمویم = عمو هستم = عمو ام ( در گفتار)/ دانشجویم = دانشجو هستم = دانشجو ام ( درگفتار)
به نظر می رسد در گفتار، در مثال های ِشماره یک هرگاه دو واکه به هم می رسند، فرایند واجی ِحذف روی می دهد، در حالیکه در مثالهای شماره دو این اتفاق نمی افتد و این می تواند نتیجهی وجود تکیه روی فعل باشد.
در اینجا باید اضافه کنم که شم ِزبانی من به عنوان یک فارسی زبان "دانشجویم" و "عمویم" را به عنوان فعل حال "بودن" یک جمله نمی پذیرد. آنچه گفته می شود "دانشجو ام " و "عمو ام" است. جمله های زیر را با صدای بلند بخوانید:
من در این دانشگاه دانشجویم./ من عمویم.
من در این دانشگاه دانشجو ام./ من عمو ام.
این نشان می دهد که در اینجا اضافه شدن ِهمخوان ِ "ی" فرایندِ واجی ِ(افزایش) طبیعی ِ زبان نبوده بلکه در دستور ِ خط به آن تحمیل شده است.
یکی از اشکال هایی که معمولاً به دستور ِ خط (۲) گرفته می شود، تفاوت تلفظ ــــَ م و اَم است. تصور میشود که آنچه در گفتار تلفظ می شود در نوشتار به "زنم" نزدیکتر میباشد.
باید توجه داشت که از نظر ِواج شناسی یکی دیگر از فرایند های ِواجی ِ زبان که بر اثر همنشینی و ترکیبِ دو هجا اتفاق میافتد "تغییر در برش هجایی" است. به این معنی که در بسیاری موارد هجاهایی که به یک همخوان ختم می شوند چنانچه پیش از هجاهایی قرار بگیرند که با واکه آغاز می شوند، همخوان ِ پایانی خود را به هجای بعدی می دهند.
از نظر صوتی و تلفظی در سطح آواشناسی در زبان ِ فارسی هیچ واژه ای با واکه آغاز نمی شود و در کلماتی مثل ابر، است، احترام ... پیش از واکه یک همزه ( همخوان انسدادی چاکنایی) وجود دارد. با این حال "در هجاهایی که با همزه آغاز می شوند تحتِ یک شرط تغییر در برش هجایی روی می دهد وآن شرط این است که هجایی که با همزه شروع می شود در اصل فارسی باشد و از زبانهای دیگر از جمله عربی قرض گرفته نشده باشد". ( حقشناس 161)[۳]
وقتی همزه در جمله بعد از واژه ای که آخرین واج آن یک "همخوان" است، قرار می گیرد، بر اثر ِفرآیندِ آوایی ِ "تغییر دربرش هجایی" همزه آغازین حذف شده و تلفظ نمی شود.
مانند: سرافراز که س –رَف -راز یا سر انجام که س- رن –جام تلفظ می شود. دقیقاَ آنچه در همنشینی هجایی که به همخوان ختم می شود با تکواژهای " ام / ای/ است/ ایم / اید / اند، اتفاق می افتد. فرایندهای هجایی در گفتار برای سهولتِ تلفظ اتفاق می افتد. هر فارسی زبانی به طور ِ طبیعی "من ام" را "مَ –نَم" تلفظ می کند، هم آن گونه که "در ایران"، "دَ-ری ـ ران" یا "من این" "مَ-نین" تلفظ می شود و هم آن طور که هر انگلیسی زبانی Not at all را no-ta- tal تلفظ می کند.
همانطور که گفته شد در زبان ِ فارسی در سطح ِآواشناسی در ابتدای کلماتی مثل "اسب" یا "ابر"، پیش از واکه در آغاز واژه یک همزه (همخوان انسدادی چاکنایی) تلفظ می شود.
ولی از لحاظ نقش واجی، بعضی زبانشناسان معتقدند که از آنجا که تلفظ این همزه آغازین یک نوع جبر زبانی است و اهل زبان به طور طبیعی آن را همیشه تلفظ می کنند، و همچنین، بود و نبودِ آن موجبِ تغییرِ معنایی نمی شود، یعنی نقش ِ تمایز دهنده ندارد، بنابراین نقش واجی ندارد.
به این صورت است که در زبان ِفارسی از دیدگاه آواشناسی یک هجاهمواره با یک همخوان آغاز می شود، ولی از دیدگاه واج شناسی، بنا بر نظر ِ بعضی زبانشناسان هجا می تواند با واکه هم آغاز شود.
ابوالحسن نجفی ولی معتقد است همزهی آغازین در واژه های ِاصیل فارسی از نظر ِواجی نقش ِتباینی (مرزنمایی) دارد و مرز ِواژه ای را نسبت به واژه های ِدیگر نشان می دهد. همزه ی ِآغازین اگردر آغاز یک واژه در ابتدای ِیک جمله باشد تلفظِ آن اجباری است ولی اگر در میان ِجمله باشد، معمولاً می توان همزه را بدون ِاینکه معنای ِجمله عوض شود، حذف کرد. بنابراین می توان گفت که در میان ِ جمله همزه نقش تباینی اختیاری دارد.
در ادبیات، در شعر مثال های زیادی وجود دارد که به ضرورتِ وزن ِشعری همزه تلفظ نمی شود ولی در عین ِحال مثال های ِ زیادی ِهم وجود دارد که به ضرورت ِوزن شعری این همزه در میان جمله باید حفظ شود. مثل :
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
که همزه ی "آن" به ضرورتِ شعری تلفظ می شود و همزه ی"از" و "افزون" در "روزافزون" حذف میشود و در برش ِهجایی تغییر ایجاد می شود.
آقای نجفی معتقد است در واج نگاری هم بهتر است که این واج نشان داده شود تا موجبِ پیچیدگی نشود.(۷۴)
گویا همین اختیار ِ حذف ِهمزه درمیان ِجمله که تفاوتِ معنایی ایجاد نمی کند، به این اختلافِ نظر در خط نیزمنجر شده است. ولی درهرحال چه همزه را دارای ِنقش واجی بدانیم چه بر این باور باشیم که این گونه هجاها با واکه آغاز می شوند، بر اثر همنشینی ِ واژه هایی که به همخوان پایان می یابند با صورتهای ِصرفی فعل بودن، در اثر تغییر در برش هجایی، هر دو به یک صورت تلفظ می شوند.
شاید فعل ِبودن، از آنجا که در جمله معمولاً هیچوقت در اول قرار نمی گیرد، بیشتر از واژه های دیگر با حذفِ همزه روبرو بوده است و کمتر با همزه شنیده شده است، و این توهم را ایجاد کرده که این افعال با همزه آغاز نمی شوند.
ولی اگر درست دقت کنیم، هرجایی که احتمال ِابهام معنایی بین صورتِ اول شخص و دوم شخص ِ این فعل با ضمایر متصل یا انواع "ی" باشد، به نظر می رسد کشش هجایی صورت می گیرد که خود می تواند نشان دهنده حذفِ یک آوا باشد.
۱) آقام = آقا هستم/ زن ام= زن هستم / مرد ای = مرد هستی
۲)آقام = آقای من/ زنم = زن من / مردم/ مردی = مردانگی / یا یک مرد
در مثال های یک در برابر ِعبارات مشابه در مثالهای دو، درهجای ِآخر کشش هست و همزه به صورتِ خفیف حس می شود. کششی شبیه به آنچه در شکل ِ گفتاری ِصورتهای ِماضی ِنقلی اتفاق می افتد، اگرچه فرایند ِواجی ِمتفاوتی در این مورد صورت می گیرد. به مثال زیر توجه کنید:
رفته ام ( من تا حالا چندبار اصفهان رفتم.) در برابر گذشته ساده : رفتم(دیروز به خانه ی او رفتم.)
شاید بد نباشد به این امرهم توجه کرد که این افعال می توانند کوتاه شده استم – استی – است – استیم – استید – استند باشند که در فارسی به کار میرفته اند و هنوز هم در گویش ِدری وجود دارند.
بنابراین در سطح ِخط اگر با توجه به تلفظِ همزه یا تلفظ نکردن ِ آن (که در هر حال وجود دارد)، گاه آن را بنویسیم و گاه ننویسیم ، تنها باعثِ ایجاد ناهماهنگی در خط میشویم. درحالی که همزه چه نوشته شود چه نوشته نشود، فارسی زبانان با توانش ِ زبانی خود، ترکیبِ یک همخوان و صورتهای ِصرفی ِفعل ِ "بودن" را یکجور تلفظ می کنند.
در آخر، مساله ای که بیش از هرچیز باید مورد توجه بگیرد این است که فعل، یک واژه مستقل و یکی از ارکان ِ جمله و چه بسا مهمترین رکن است، چرا که بدون فعل جمله ای وجود ندارد. بنابراین پنهان کردن ِ آن در ترکیبِ یک واژه ی ِ دیگر مغایر با شخصیتِ مستقلِ این واژه است و به خصوص می تواند در زبان آموزی ایجادِ اشکال کند. چرا که در زبان ِ فارسی در بسیاری جمله ها فاعل جمله می افتد و فعلِ جمله وظیفه معلوم کردن ِ فاعل را هم بر عهده دارد.
بطور مثال، تجربه من نشان داده است که برای زبان آموزان، درکِ-جمله بودن ِ- جمله هایی مانند "منتظرم" یا " امیدوارم" بسیاردشواراست. حتا برای ما فارسی زبانان تفاوتِ جمله ی"متشکرم" و عبارتِ "خیلی ممنون" زیاد روشن نیست.
داریوش آشوری در "باز اندیشی زبان فارسی" به این موضوع اشاره کرده است که چسباندن زمان ِحال ِفعل "بودن" به کلمه ی آخر نابجاست، چرا که فعل تمامگر ِ جمله است و مربوط به همه ی جمله است و گاه می تواند فعل مشترکِ بین دوجمله باشد که به قرینه حذف شده است.( ص 179)[2]
به عنوان مثال:
تو خوب ای و زیبا.
در دستور ِخطِ "2" استقلال ِ فعل حفظ شده، احتمال ِکمتری برای اشتباه گرفتن ِاین فعل، به خصوص صیغه ی اول شخص و دوم شخص ِآن، با تکواژهای مشابه مانند "انواع ی" و "م" دارد.
به مثال زیر توجه کنیم.
زنم = زن هستم / زنم = زن من/ زنم= فعل سوم شخص فعل زدن
زنی = زن هستی / زنی= یک زن / زنی = زنانگی / زنی = فعل دوم شخص فعل زدن
درست است که ما به عنوان کسانی که اهل زبان هستیم معمولاً می توانیم با توجه به متن معنی آنها را دریابیم ولی درمواردِ بسیاری ما نیز ( همانند زبان آموزان)در درست خواندن ِاین کلمات دچار ِاشکال می شویم. (همان طور که گفته شد تلفظ همه این موارد مشابه از نظر ِجای ِتکیه تفاوت دارد ولی در صورتِ فعل بودن کشش ِ هجایی داریم که به گونه ای آن را از بقیه متفاوت می کند.)
به طور خلاصه، می توان نتیجه گرفت نوشتن صیغه های زمان حال فعل "بودن" به صورت ام – ای – است- ایم – اید – اند بعد از همه کلمات، نه تنها قاعده ای فراگیر تر است و آموزش ِ آن و خواندن ِ آن آسان تر میباشد، بلکه با طبیعتِ زبان ِ گفتاری هماهنگی بیشتری دارد .همچنین از نظر نحوی، فعل در این نوع نگارش به عنوان ِ یک رکن ِاصلی ِ جمله استقلال خود را حفظ می کند.
****
پس بنویسیم: خوب ام - راحت ای - دانا است - دانشجو ایم- خرسند اید - رهرو اند.
شما چی فکر می کنید؟
[۱] داریوش آشوری ، باز اندیشی زبان فارسی: ده مقاله،( نشر مرکز، تهران، ویرایش دوم، چاپ چهارم 1386)
[۲] من کتاب «شیوهی درستنویسی خط فارسی» از ایرج کابلی را شخصاً ندیده ام. از کتابلاگhttp://www.ketablog.com/archives/001101.php نقل قول کرده ام.
[۳] علی محمد حق شناس، آواشناسی، موسسه انتشارات آگاه، چاپ پنجم 1376
[۴] ابوالحسن نجفی، مبانی زبانشناسی و کاربرد آن در زبان فارسی، انتشارات نیلوفر، چاپ ششم1378
سال نوی خودمان که می شود، خیلی کار داریم که بکنیم . بخصوص ماهایی که دچار حس غربت زدگی هم هستیم که دیگه خیلی سرمان شلوغ می شود. آخر باید با انواع آداب وسنن من در آوردی حس عید بودن را به خودمان تزریق کنیم. این است که دیگر زیاد وقت نداریم به سالی که گذشت و سالی که می آید فکر کنیم.
سال نو میلادی که می شود اما کار راحت است. ما کاری نداریم بکنیم و آن هم همیشه درست سرساعت 12 نیمه شب سر می رسد با بوق و کرنای رسانه ها که گویی هیچ سوال دیگری ندارند به غیر از اینکه " تصمیمتون برای سال جدید چیه؟ ". حتا تشویقت می کنند که خواسته ها یت را بنویسی. می گویند اینطوری احتمال اینکه به آنها برسی بیشتر است.
این است که بخواهی نخواهی یک جورایی مجبورمی شوی به اینکه "چه می خواهی ؟" فکرکنی.
( چقدر "که" بکاربردم؟! از نظر نگارشی درسته؟؟)
من امسال تصمیم کبری زیاد دارم . خواستم آنها را بنویسم ولی جرات نکردم. فکر کردم ایرانی باشم و کلی گویی کنم: "هِمَّت".
غرض این بود که بگویم سال بهتری برای همه آرزو می کنم.
(برای همه ! چه آنهایی که قرارداد این تقویم را می زیند چه آنهایی که نه! )

اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معني رفت آرام اوفتاد ۱
من همکاران زیادی دارم که زبان دری درس می دهند و بنده هم همانطور که می دانید زبان فارسی درس می دهم.
من واین همکاران خوبم بسیار گپ می زنیم و درددل می کنیم، اما چیزی که زیاد راجع به آن حرف نمی زنیم این است که اسم این زبانی که ما با آن با هم صحبت می کنیم چیه؟! (-- بین خودمان باشد ولی من با همکاران تهرانی ام هم گاهی همین مشکل را دارم.--)
البته من گاهگاه با احتیاط گوشه ای می آیم مثل "من آنم که در پای خوکان نریزم/ مر این قیمتی لفظ در دری را۲" یا "زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف نظم و سخن گفتن دری داند " و همکاران افغانم هم گاهگاه که گرم بحث می شوند یادشان می رود که زبانشان دری است و از زبان فارسی شان سخن می گویند (نه اینکه بین خودشان آن را فارسی میگویند...) و خلاصه به این منوال روزگار می گذرانیم.
چند روز پیش اما، با یکی از این همکاران خوب افغانم گرم صحبت شدیم. از آداب وسنن و میراث شعر و ادب گفتیم و مشاعره کردیم ویکی از سعدی و دو تا ازخیام و سه تا از باباطاهر .... خلاصه من از "فرهنگ" مشترک گفتم و او از "کولتور" مشترک سخن راند.
به آنجا رسیدیم که حالا که هر دو "مشترک" را داریم چطور است باهم سر "فرهنگ" و "کولتور" هم کنار بیاییم.
کمی مکث کرد وگفت: ما نمی توانیم از فارسی واژه ای بگیریم، این در قانون اساسی ما آمده است.۳
هر دو ساکت شدیم.
فکر کردم اینجوری برویم - تند هم نرویم- کم کم " مشترک " هم نمی ماند.
***
ولی حالا خودمانیم، از ملی گرایی، قوم پرستی، سیاست، توطئه شرق و غرب، دشمنان داخلی و خارجی، خر شیطان و دماغ بالا که بگذریم، فکر می کنید یعنی هیچ جور نمی شود تکلیف سه اسمی بودن( تاجیکی/دری/فارسی) این زبان را مشخص کرد؟
علم زبانشناسی حرفی برای زدن ندارد؟
این خبر را هم اگر نخوانده اید، بخوانید. قدیمی است ولی ارزش خواندن دارد.
ادبیات فارسی معاصر در خارج از ایران
دری، تاجیکی، فارسی، سه نام بر یک زبان
فارسی، تاجیکی، دری. سه گانه فارسی گو
نگاهی به تاریخچه زبان فارسی دری و ويژگی های آن

اتاق
این تنها درِ اتاق پنج دری است که چیزی جلوی آن را سد نکرده است.
مبل های سرخ ساخت کره با میزهای کوچک و بزرگ سیاه رنگ و یک کمد چوبی ارزان قیمت نفس اتاق را گرفته اند.
حتا از توی آینه ی سنگی تار مادربزرگ هم که روی تاقچه است، مبلها را می بینی.
سرخی و پایه های فلزیشان را شاید بشود به زور به مدل های معاصر اروپایی نسبت داد ولی هیچ جوری نمی شود هرتی ۱و جنس تو ذوق زننده ناراحتشان را در رده ای قرار داد.
به مادرم می گویم: راستی پتو و پشتی ها مان چی شد؟
در حالیکه پرده را روی شاه و سربازان هخامنشی رنگ ورو رفته و پوسته-پوسته ی کنده کاری شده روی در بزرگ و پنجره های چوبی ای که رو به حیاط باز می شوند می کشد، می گوید:
- پاهام خیلی درد می کند. نمی توانم روی زمین بنشینم.
صدایش پر از حسرتی مجاب کننده است.
به پاهای مادرم فکر می کنم و اینکه چطور یک پرده می تواند سراسر یک دیوار را با در و پنجره هایش با هم ببلعد.
به تنها در اتاق پنج دری نگاه می کنم .

۱ -در فرهنگ لغت من به معنی گنده ی بی قواره است.

از همه ی دوستانی که در نظر سنجی "اصلاح خط فارسی" شرکت کرده اند، سپاسگزارم. اگر هنوز رای نداده اید، لطفاً حالا این کار را بکنید.
می توانید دیدگاه دوستانی را که نظر خود را در باره "ترهی نو" نوشته اند، در ادامه ی مطلب بخوانید. من فقط می خواستم به چند نکته اشاره کنم:
"ترهی نو در اندازیم"
" چند پیشنهاد درباره ی خط فارسی دارم:
1- لطفاً واکه هارا بگذارید.
2- یک راهی برای نشان دادن "اضافه" پیدا کنید.
3- فقط یک نشانه برای تمام حروف همصدا بکار ببرید."
این شاگرد من که اسمش الیسابت است ( اشتباه نکرده ام، الیزابت نیست.) تازه دو ماه است که فارسی می خواند. دو ماه ناقابل! او چندین زبان می داند ولی مقاله های ناتل خانلری، باطنی و آشوری و... را نخوانده و زبانشناسی هم نمی داند. مشکلاتی که در آموختن زبان فارسی داشته او را به این نتیجه رسانده است.
حرف او مرابه فکر واداشت. راستی چطور دردی که حتا با دانش دوماهه ی زبان فارسی به راحتی قابل تشخیص است و چندین دهه است که زبانشناسان ما با آن کلنجار می روند هنوز درمان نشده است و تازه بدانجا رسیده ایم که پیش کسوتان مان بگویند"خط فارسی معایب ذاتی دارد و به هیچ نوع سامان پذیر نیست"؟! (باطنی/ مصاحبه با بی بی سی/خط فارسی را نمیتوان اصلاح کرد)
من دلم می خواهد قرن بیست و یکمی فکر کنم. دوست دارم فکر کنم دردی نیست که درمان نشود. دوست دارم فکر کنم شاید زبانمان معایب ذاتی ندارد، ماییم که معایب ذاتی داریم. تسلیم و بی تفاوتی معایب بزرگی هستند .ما مثل آدمهایی هستیم که یک عمر با یک درد موروثی زندگی کرده اند، آنقدر که دیگر حسش نمی کنند. دیگر اهمیت نمی دهند اگر بقیه هم دچار این درد شوند و چه بسا که حتا دوستش دارند.
درست است! "اصلاح خط کار آسانی نیست. زیرا گذشته از اشکالات فنی، موضوعی است که درباره آن سوءتفاهمات زیادی وجود دارد وبا احساسات شخصی و ملی افراد برخورد پیدا می کند.مساله اصلاح خط امری است زبان شناسی، اقتصادی، اجتماعی، روانی، ملی و آمیختگی این جنبه ها بحث آن را در هر کشوری به جدالی پرهیجان تبدیل می کند." (باطنی/ معایب خط فارسی)
ولی امروز من که از بچگی این حرفها را شنیده ام، به یمن همین حرفها، برای اصلاح زبان آماده ام. برای هر گونه اصلاحی. نه تنها گذاشتن "اضافه" و "واکه های کوتاه" که برای تغییرات بزرگتری هم آماده ام. من که ناگزیر، سالهای بچگی ام پر از کابوس "قسطنطنیه ها" بوده است و بسیار شب ها تا صبح بد خواب بوده ام که نکند فردا سر امتحان " لذت" را با "ز" بنویسم و یک نمره سر لذتی که عذاب شده از دست بدهم و معلم و مادر و پدربر سرم بکوبند که شاگرد خوبی نیستم. من که برای قبول شدن در کنکور رشته ادبیات مجبور بوده ام یک لیست ازکلمات مشابه را حفظ کنم، چرا که برای من تعیین کرده بودند که شایسته ادبیات خواندن نیستم، اگر صواب را از ثواب تشخیص ندهم و ندانم تفاوت امل با عمل چیست . بازی بوده است انگار!
من آماده ام.
من که این همه انرژی صرف کرده ام، اگر حروف را هم عوض کنید مشکلی نخواهم داشت: هنوز"عزاب دادن مزلوم، عملی مزموم خواهد بود و در زمن قول می دهم از همیرا نوشتن اسمم دچار تقییر هویت نشوم و وقتی دچار قربت شدم ، به قربت فکر نکنم". شاید سرگیجه بگیرم ولی راهم را پیدا خواهم کرد.شاید اگر مزموم بودن عزاب مزلوم" حالم را بد کرد من هم دچار تب سره نویسی شوم و "به نکوهیده بودن شکنجه ستمدیدگان " فکر کنم. شاید بخشی از کلماتی را که برای کنکور حفظ کرده بودم از دست بدهم ولی باکی نیست مگر نصف آنها قبلاً از بین نرفته بود؟! تنها چیزی که نسل من از دست می دهد شاید این است که دیگر نمی تواند آشکارا یا زیرجلی به بی سوادی این و آن که نمی دانند نمازشان را بگذارند یا بگزارند بخندد.
من آماده ام.
تازه من نسل جوان یا نوجوان این زبان نیستم. باور دارم نسل جوان ما بسیار آماده تر است. پسرخواهر من که 15 سال دارد و داستان می نویسد، اصلاً حال خاله اش را ندارد که با یک لذت پنهانی به او بگوید که شلوغ را با کدام "ق" می نویسند و او را نصیحت کند که اگر می خواهد مردم او را بپذیرند باید درست (؟!) بنویسد. می خواهد بداند چطور نوشته است. داستانش خوب است یا بد.
نسلهای جدید با خط جدید بزرگ می شوند. املای زبانشان را راحتتر یاد می گیرند و راحتتر می نویسند و بیشتر وقت خواهند داشت به مسائل مهمتر فکر کنند.کمتر گیج خواهند بود و شاید زبانشان باز تر شود، کلمه بسازند و به شیوه ی نگارش شان بیشتر توجه کنند. دیگر کسی به آنها نخواهد گفت چون شلوغ را شلوق نوشته اید بی سوادید و حرفتان ارزش شنیدن ندارد. حرف خواهند زد.
شاید سوال کنیم پس تکلیف ادبیات و آنچه تا کنون داریم چه می شود؟ رابطه نسل جدید با میراث گرانبهای ادبیات فارسی قطع نمی شود؟ من باور دارم نمی شود. معمولاً در این موارد از "فرهنگ واژگان" استفاده می شود. مگرما اشعار و متون قدیم را چطور خواندیم و می خوانیم؟ می شود راهنما داشت و راهنمایی کرد. تغییر داد و سازگار کرد...
"کوشش برای اصلاح شیوه ی نگارش فارسی و سازگار تر کردن این خط -که اصل عربی دارد- با زبان فارسی کوشش تازه ای نیست و دست کم از سده ی پنجم هجری مدارک آن را در دست داریم، یعنی از زمانی که کهنترین نسخه های خطی موجود نوشته شده است. این نسخه های خطی از آن زمان تا کنون نشان می دهند که در آغاز تا چند قرن با چه دودلیها و سرگردانیها با مسائلی همچون وارد کردن حرفهای ویژه فارسی( یعنی"پ" ،"ژ"،"چ" و"گ") و نوشتن "های غیرملفوظ و "یای اضافه" و جز آنها، روبرو بوده اند تا رفته- رفته به راه حلهای کنونی رسیده اند."( آشوری ،بازآفرینی زبان فارسی ص 131)[i]
آسان نیست، می دانم. باید حوصله کرد. زمان می برد، نسلها، شاید . برای شروع ولی، من آماده ام.
اهالی فرهنگستان زبان فارسی، من آماده ام!
شما چطور؟
[i] داریوش آشوری ، باز اندیشی زبان فارسی: ده مقاله،( نشر مرکز، تهران، ویرایش دوم، چاپ چهارم 1386)
در زیر نویس این مطلب در کتاب ذکر شده: "نگاه کنید به دو مقاله ی جلال متینی: "رسم الخط فارسی درقرن پنجم هجری" و"تحول رسم الخط فارسی از قرن ششم تا قرن سیزدهم هجری"
بحث زبان(فرق نمی کند چه زبانی) و مدرنیت همه جا هست.
به وبلاگ شناشیر سری بزنید و گزارش انهدام را ببینید و بخوانید.
روز جمعه در کنفرانس سالانه " موسسه خاورمیانه "،که عموماً دور محور مسائل سیاسی و اقتصادی این منطقه می چرخد، دو سخنران به اهمیت مساله زبان و ترجمه در سیاست و روابط بین الملل اشاره کردند.

"زبانِ باز" مرا رها نمی کند
یک برداشت راحت الحلقومی[1] از "زبان باز"
بگذارید از یک مثال آشنا شروع کنیم. همان In parenthesis خودمان. من تا به امروز حداقل 5 معادل برای آن دیده ام : در پرانتز، در قوسین، در هلالین، در کمانه و درون کمانک که همه تقریباً همان کار" در حاشیه" خودمان را می کنند. (با این تفاوت که در جمله بین دو کمانه/پرانتز/ کمانک/ قوسین/ هلالین قرار می گیرند.)عبارتی که فکر می کنم از انگلیسی گرفته ایم وبه نظر می رسد که یک جورایی برای ما مهم بوده است. شاید حیاتی نبوده، اما یک چیزی بوده در حد "سشوار" و ما نیازش داشته ایم.
ترکیب" در" با قوسین و با هلالین و با پرانتز به نظرمان اشتباه نمی آمد چون این لغتها فارسی نبودند، فقط به دلمان زیاد نمی نشست. شاید برای همین در قوسین و در هلالین ناپدید شدند و "در کمانه" آمد و "درون کمانک". آیا مشکل حل شد؟
این
گفتگو یادتان هست:"همین دو روز پیش بود. یکی از شاگردانم در پاسخ به سوال من که شوهرش چه کاره است، با لحنی پرغرور گفت:
- شوهرم رقَاص است .
شاید غرور لحن او بود که مرا به واکنش واداشت.
- شوهرتون حرفه ای می رقصد!
- بله، او رقاص خیلی خوبی است.
البته من هم مثل همه آنقدر مدرن شده ام که بدانم منظور او از رقاص چه بود، ولی" زیرمعنای " (connotation)منفی رقاص همچنان آنجا بود و ذهن مرا درگیر کرده بود. دنبال کلمه دیگری بودم که به او بیاموزم که جایگزین رقاص شود اما مطمئن نبودم. با رقاص ساختم و سعی کردم به "نقاره" فکر نکنم.
به زبان باز فکر کردم...."۱
***
آقای آشوری کلمه " رقصگر " را به جای رقاص " برای گریز از زیر معنای ناخوشایند" آن پیشنهاد کردند. ایشان در ترجمه کتاب " غروب بتها " از نیچه " رقصگر" را بکار برده اند.
۱- پست "زبان باز، کتاب قرن"
امروز اینجا حال و هوای دیگری داشت. بحث داغ و لبخند و تبریک و در آغوش کشیدن ها وچشم های اشک آلود ....
فقط اقلیت ها نبودند. سفید های تحصیل کرده هم بودند. خیلی های دیگر هم بودند.
فکر کردم دموکراسی هم مثل هر چیز دیگر می تونه "سر تاقچه عادت از یاد بره"، وگرنه چرا باورشان نمی شد. چرا باورمان نمی شد.
یکی می گفت "حالا مگه اوباماچه کار می تونه بکنه؟"
فکر کرد م شاید هیچ، ولی تا آنجا که به مفهوم و رویای دموکراسی مربوط می شه ، برای من او کارش را کرده.