زبان و فرهنگ
دربحث آمیختگی زبان و فرهنگ سخن بسیار رفته و همه می دانند و می دانیم که زبان در بستر فرهنگ زاییده می شه و در دامن آن بزرگ می شه و بدون شناختن فرهنگ، آموختن زبان- حتی دستور زبان آن- معقول به نظر نمی رسد. ولی بعد سوالی که مطرح می شه اینه که " فرهنگ " چیه ؟ هیچ فکر کرده اید؟ اگر از شما بخواهند فرهنگ را تعریف کنید چی می جواب می دهید؟
چند وقت پیش یک داستان می خواندم از خانم منیرو روانی پور به نام شیوا از مجموعه نازلی. داستان زیبایی است ولی قسمتی که خیلی برای من جالب بود تعریفی است که از زبان فارسی داده می شه . در داستان جایی هست که راوی داستان به مخاطبش که یک خانم فرانسوی است و به نظر می رسه دانشجوی زبان فارسی هم هست می گه:
"...خیال می کنی، خیلی مانده که تو از این مملکت چیزی بفهمی. فقط که این نیست عرق بیدمشک وقورمه سبزی و چهارشنبه سوری، ته همه این چیزها، روح و روان ما خوابیده، روح و روان له شده ما. مثلاً تو چقدر باید میان ما بگردی تا بفهمی تمام کارهایی که ما در طول زندگی می کنیم برای از بین بردن یکدیگر است نه زنده نگه داشتن هم، و این را تو که از پاریس آمده ای نمی دانی ، حتی اگر دانشجوی زبان فارسی باشی نمی فهمی چون زبان فارسی منهای ما، منهای این قومی که دائم به هم تعظیم می کنند و به روی هم لبخند می زنند، هیچ مفهومی ندارد.
زبان فارسی فقط زبان فارسی نیست، زبان فارسی یعنی سنگ و رودخانه و هوا، دعواهایی که از سه چهار هزار سال پیش توی هوا موج می زند و خنده ها و جنگ ها و گریزها و عشق ها و شکست ها، زبان ما تاریخ ماست و تاریخ ما زندگی ما که هنوز ادامه دارد."
از تلخی کلام که بگذریم ،فکر می کنم زیباتر از این نمی شود گفت. نمی دانم ایشان هیچوقت فارسی درس داده اند یا نه ولی بگذارید از شما بپرسم تا حالا شده ، وقتی مجبور شده اید از چشم شاگردانتان به کلمات وعباراتی که هر روز بکار می برید نگاه کنید، حس غریبی مثل حس پیدا کردن یک غار پر از نقاشی های ما قبل تاریخ بهتون دست بده یا حس دیگری مثل حس غربت ، حس گمشدگی ، حس اینکه این کلمه و جا و مکانتان را نمی شناسید. به من که زیاد دست می ده در برخورد با افعالی که بکار می بریم ، زمانهایی که بکار می بریم و در تعارفاتی که می کنیم. هرجایی که می گم این را نمی شه تحت اللفظی ترجمه کرد.
باید فارسی فکر کرد تا فارسی حرف زد. تا عرض کرد و فرمود تا برعهده گرفت و شانه خالی کرد. تا در لفافه دوست داشت و آشکارا متنفر بود. تا ماضی نقلی داشت و فعل آینده را بکار نبرد. تا...
شما چی فکر می کنید؟
