تبليغاتX
چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

 

به دنیا که آمده ام ، بابام می خواسته اسمم را بگذارد همیلا، که گویا یک اسم لری است. " دو تا لپ و دو تا گپ همیلا را تو نیدی) ندیدی).........".  ولی مامانم فکر کرده اقلاً بگذارند حمیرا که یک اسم واقعی است و اینطوری اسم من انتخاب شد.

البته مامانم وسط راه پشیمان شد . یادمه چهار پنج سالم بود . آن روزها همه  " حمی" صدام می کردند. همانروز هایی که دو تا درخت آلبالوی  دوقلوی باغچه پشت خونه که روبروشون یک چنجولی (تاب) داشتیم پر از آلبالو بود.مامانم یکدفعه تصمیم گرفت می خواهد اسم مرا عوض کنه و مریم صدام کنه و البته هیچکس از من که  از این تصمیم وحشتزده شده بودم نظری نخواست. هنوز اشکهایی که روی همون چنجولی ریختم یادمه. همبازیهام چه حالی می کردند که بطور قانونی می تونستند من را به اسمی صدا کنند که اشکم را در بیاره. خانم هم پشتش می گذاشتند " مریم خانم". اوووه، نمی دونم چی شد که مامانم دنبال کار را نگرفت. احتمالاً مادرجانم پادرمیانی کرده بوده. بهرحال به خیر گذشت.

ولی فکر می کنم از همانجا بود از همان چنجولی طنابی که یادم نیست از چه درختی آویزون بود و  یک متکای راه راه روش بود و روبروش دو تا درخت آلبالوی به بار نشسته بود که ....

 

13-12 ساله شدم. آنروزها هر دانه برف دنیایی بود و هر قطره باران پیامی داشت و من عاشق گلنارهای تو حیاط خونمون بودم. نه اینکه گلهاشون خیلی قشنگ بودند نه چون معلوم نبود چرا هنوز گلهاشون باز نشده، شته می گرفت . نمی دونم چرا اینقدر دوستشون داشتم. شاید برای اینکه هیچ جای دیگه گلنار ندیده بودم و گلهاشون رنگ آتش بود، سرخ سرخ، آنهم  باز نشده و من آرزو داشتم یک روز یک گل کامل باز شده سالمش را ببینم.

آنروزها یادمه در رویاهام اسمم گلنار بود. مامان  و بابام از پنجره همان اتاقی که توش بدنیا آمده بودم بیرون را نگاه کرده بودند و گلنارها پر از گل سرخ بودند و آنها فکر کرده بودند که  گلنار بدنیا آمده.

 

چند سالی گذشت . ۱۶-۱۵ساله بودم. کوه و آسمان و گل و گیاه کم کم رنگ باخت و حس طغیان جای آنرا گرفت. آن وقتها بود  که از دست بابام حسابی لجم می گرفت که چطور او که ادعای شاهنامه خوانی داشت و اسم همه خواهر برادر هام را از شاهنامه گذاشته بود  می تونسته عاشق  گرد آفرید  نبوده و منتظر دختری نباشد که اسمش را گردآفرید بگذارد. والبته باید بگم که در آن موقع به این امر کاملا واقف بودم که بابام اصلاً منتظر دختر نبوده  و من خیلی شانس داشته ام که زیاد موجب ناراحتی نشده بودم چرا که بعد از دو پسر بدنیا آمده بودم. اما آخ اگر فقط اسمم  گردآفرید بود.

 

 

******

حالا سالها از آن زمان گذشته و من خیلی وقت است که دیگر خودم را در قالب اسم دیگری نمی بینم  و البته فکر می کنم دلیل آن واضح است . ولی جالبه که از زمانی که به آمریکا آمده ام بیش از هروقت دیگری مجبور شده ام ( در حقیقت قبلاً هیچوقت مجبور نبودم اینکار را بکنم، خودم دلم می خواست)راجع به اسمم توضیح بدهم. اینکه اسمم رابطه ای با " هومر" ندارد و اینکه یک اسم عربی است و به معنی "  سرخ کوچک" است  و حضرت محمدعایشه را به این نام صدا می کرده اند چون کوچک بوده و دوگونه  روایت  است که یا موهای قرمز داشته یا گونه های سرخ .

 

 راستش را بخواهید حالا  یک جورایی اسمم را دوست دارم، چون به یمن  اسمم به عایشه زیاد فکر کرده ام. از من بپرسید زنان مسلمان همه باید به عایشه فکر کنند. ما همه به گونه ای میراث دار اوییم. زنی که بازتاب  معصومیت سرخش در سرنوشت زنان مسلمان زیاد معصوم نبوده و هیهات که کوچک هم نبوده است. عایشه، زنی که همه مردها دیدند و به سود خود تعبیر کردند و زنها که سالها بود  کار نگاه کردن را یکسربه مردان وانهاده بودند هرگز  به خود زحمت ندادند که ببینند.

به عایشه فکر کرده اید؟

 

دختری که سرخ بود وکوچک.

زنی که طغیان شد وسرخ.....

 

 هیچ به عایشه فکر کرده اید؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 7 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

Marjane Satrapi

پویا جان خیلی ممنون برای نظرتون

 به نظر می رسه حرف شما درسته و اسم او مرجان ساتراپی است چون بیشترین تعداد را در جستجوی گوگل نشان میدهد. هرچند که دو صورت دیگر آن یعنی مرجانه ستراپی، مرجانه ساتراپی  را هم می توان دید.بازهم ممنونم برای توجه تون. 

 

+ نوشته شده در  Tue 26 Feb 2008ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 


Free counter and web stats