تبليغاتX
چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

  عکس سیاه وسفید در قاب منبت کاری شده روی تاقچه تصویر بی عیب یک خانواده را در کنار حرم امام رضا  نشان میدهد.

-        مادرجان اینجا کجاست؟

-        اینجا حرم امام رضا است. انشاء الله قسمت تو هم بشه بری.

-        این کیه؟

-        این داییته اینجا 1۲-۱۳ سالشه

-        هووو.. مال چند سال پیشه؟

-        نمی دونم حدود بیست سی سال پیش.

-        کی ازتون عکس گرفته؟

-        توی عکاسی عکس گرفتیم.

-        حرم هم توی عکاسی بود؟

-        ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

چون عنوان کمی غلط انداز است شاید بد نباشد یادآوری شود که این " معلم زبان فارسی"  از آن معلمها نیست که یدی در چیزی داشته باشد و زیاد چیزی در چنته . "این معلم زبان فارسی"  یک دو سه، درس می دهد و سلام و احوالپرسی و مرتب می گوید گفتاریش این است و نوشتاریش این و خودش مانده است کدام را بکار ببرد. این "معلم زبان فارسی" ما هر روز حداقل یک بار در توضیح یکی از پیش پا افتاده ترین جملات هرروزه زبانش می ماند وجالب است که هرروز در عجب می ماند که چرا . اصلاً همین عجب ها و  درماندگی ها بود که او را برآن داشت که بشود چند خطی. خلاصه یک لا قبای یک لا قبا که هی می رود بیراه

اهدنا الصراط المستقیم

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 10 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

همراه پسرم  از طرف مدرسه  به شهر تاریخی یورک تانYorktown  در ایالت ویرجینیارفتیم.

 همراه راهنمای تور که یک بند حرف می زد از جایی به جایی دیگر می رفتیم و من با دهانی از اعجاب و تحسین باز، مانده بودم که آمریکاییها چه جالب چیزهایی را که تاریخی که چه عرض کنم  حتی دیدنی هم نیستند به یک محل دیدنی آموزشی تبدیل کرده اند. نگاه می کردم  و در دلم با حسرت  بناهای  تاریخی  زیادی را که در ایران زیر گرد فراموشی دارند می پوسند مرور می کردم .

همینطور که با گروه می رفتیم  در یک مزرعه تاریخی   گفتگوی جمعی از مادرها توجه ام را جلب کرد. آنها درباره "چه" بودن  یک خروس بسیار زیبا بحث می کردند. چندین نظر مبادله شده و بحث بالا گرفت و دست آخر مطمئن نبودند که خروس است یا ...

پیش خودم فکر کردم بلاخره شاید تفاوت فرهنگ چهار صد ساله با فرهنگ چند هزار ساله همین باشد. حداقل ما برای شناسایی خروس راهنما احتیاج نداریم.

 

توضیح عکس: مزرعه ای  از سال ۱۷۸۰ /یورک تان ویرجینیا و خروس مورد بحث

+ نوشته شده در  Sun 13 Apr 2008ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

به حرفهای یکی از زنان  خانواده ام  که تحصیلات عالیه دارد  و با احساس فراوان و از ته دل می گوید که اصلاً دوست ندارد دختر داشته باشد و از دختر بدش می آید آرام گوش می کنم.

با وجود آنکه چیز جدیدی نیست و در حقیقت خیلی هم معمولی است، باز هم دست خودم نیست دلم میگیرد. دلم می سوزد. گوش می کنم و چیزی نمی گویم. سالهاست که دیگر نمی جنگم. یعنی در حقیقت من هیچوقت نخواسته ام که بجنگم و نجنگیده ام .

 برای من به طور طبیعی اتفاق افتاده بود. ژن بود یا جوری که بزرگ شده بودم، نمی دانم فقط می دانم که هیچوقت نخواسته بودم پسر باشم یا فکر کرده باشم که کمترم. نه اینکه درمحیطی بدون تبعیض بزرگ شده بودم ،نه  همه دور و برم پر از تبعیض بود. پدر خودم هم  دختر پسری می کرد ، ولی هیچکدام از اینها باعث نمی شد من در وجود خودم شک کنم و بخواهم پسر باشم.  

پدرم را دوست داشتم و این را به شکل یک نقصی که داشت می دیدم. یک بیماری. دلم برایش بیشتر می سوخت تا از دستش عصبانی باشم. پدرم داستانگوی بسیار خوبی است. وقتی از قهرمان داستانی می گوید که شیفته اوست رنگ چشمهایش تغییر می کند ، صدایش می لرزد و باد به غبغبش می افتد. چند بار سعی کردم به او که  قهرمانان زن  داستانهایش، آنها که رنگ چشمهایش را عوض می کردند، همه شیرزن بودند و از مردان سر، بگویم که در انکاری ولی فایده نداشت. همانطور که هر چه قدر مادرم سعی می کرد به او یاد بدهد  زیرشلواریش را صبحها آویزان کند فایده نداشت. چه بسا که هنوز هم  نمی داند زیرشلواریش را آویزان نمی کند.

بزرگ شدم و به طور طبیعی هرگز به ذهنم خطور نکرد که ممکن است دست کم گرفته شوم. نه اینکه خیلی شوت  بودم، نه بیماری جامعه را می دیدم و حالا بهتر می فهمیدم چرا پدرم بیمار است.

دانشگاه که رفتم چپ و راست می شنیدم :

- چقدر فمینیستی! /- فمینیستی؟/ - تو با فمینیست بودنت چی را می خواهی ثابت کنی؟/ -......

 

و من سخت می کوشیدم که بگویم من اساساً با فمینیست بودن یا هرگونه برچسبی داشتن  مشکل دارم چون همه چیز نسبی است و من نمی خواهم چیزی را ثابت کنم و من بطور طبیعی هرگز نیازی نداشته ام که چیزی را  ثابت کنم  

 

من اساساً با مردها  زیاد  مشکل نداشته ام. با زنها ولی اقرار می کنم کمی مشکل داشتم. شاید ریشه اش برمی گشت به کودکیم . به طور اتفاقی بیشتر همبازی هایم پسر بودند. شاید هم اتفاقی نبود. شاید من بازی با آنها را ترجیح می دادم چون پیششان کم نمی آوردم  و چه بسا بهتر بودم در حالیکه پیش دخترها و عروسک بازیهایشان همیشه کم می آوردم.

 

مشکل من با مردها نبود با زنها بود. شروع کردم با آنها و باورهایشان جنگیدن. نقشه جنگی من دو محور داشت ویران کردن ارزشهای دست و پا گیر زنان  و خودباوری و قدرت یافتن با تحصیل و پول درآوردن. محور ها شاید لازم و ملزوم بودند و ویرانی صد البته سختتر از ساختن بود و البته هیچکدام حرف تازه ای نبود.  حرفها حرفهای فمینیستی بود. و من که خودم  ویران نکرده بودم و نساخته بودم فقط بطور طبیعی اینطوری شده بودم، برای آنکه دروغگو نباشم  حرفهایم را رها کردم  و آرزو کردم که کاش همه زنها یک روز به طور طبیعی مساوی شوند.

  

***

مشکل من شاید همیشه با زنها بود.

 همان زن تحصیل کرده فامیل یک روز به پدرم گفت دخترهایت که شوهر کرده اند رفته اند بیا مالت را بین پسرهایت تقسیم کن.

پدرم گفت: نه برای من دختر و پسر فرقی ندارند.

به حرفی که زد باور داشت ومن در صداقت او البته شک ندارم.چرا که  من بطور طبیعی هرگز فکر نکرده ام که کسی می تواند غیر از این فکر کند.

 

 

 ***

 

پدرم می گوید که می خواهد اموالش را تقسیم کند که بعد از مرگش مشکلی برای بچه هایش پیش نیاید. بزرگوارانه یک تکه زمین به پسرهایش و یک تکه زمین به دخترهایش می بخشد. پدرم باور دارد که عادلانه تقسیم می کند و من باور او را باور دارم. هر چند که  یک زمین چند برابر زمین دیگر است و مرغوبیت آن قابل مقایسه با زمین دیگر نیست.

 

به مادرم می گویم دوست ندارم اسمم در این قرار داد باشد.  لطفاً اسم مرا بردارید. من نمی توانم چیزی قبول کنم.

مادرم که مثل من به طور طبیعی به مساوات زن و مرد معتقد است ولی خودش نمی داند، از اصل مخالف جریان است ولی مثل همیشه سعی می کند شوهرش را توجیه کند.

برای من از حساب و کتاب می گوید که از نظر متراژی آن زمین فقط دو برابر این زمین است، بنابراین در حقیقت زمین دختر وار و  پسروار تقسیم شده است.

سعی می کنم توضیح بدهم که با قانون اسلام مشکلی ندارم، آن قانون اسلامه.

 من با خودم مشکل دارم که بطور طبیعی فکر می کنم که چیزی کم ندارم بنابراین نمی توانم این قرارداد را بپذیرم. ولی توضیحاتم به جایی نمی رسد و صحبت باز به ارزش پولی و متراژ می رسد.

 

 

همانطور که سعی میکنم  برای مادرم دیدگاهم را توضیح بدهم  و به جایی نمی رسم کم کم به خود می آیم و  به وضوح می بینم که در انکار بوده ام وهنوز حاشیه می روم. من با خیلی چیزها مشکل داشته ام و دارم و  فکر می کرده ام که نداشته ام و ندارم. با کل جریان قانون و بیماری و افراد بیمار مشکل دارم و برای همین است که نمی توانم این قرارداد را بپذیرم. امضای این قرارداد به معنی این است که به همه آنها که بطور طبیعی فکر می کنند برابرند، به طور رسمی دهن کجی کنم  و به طور رسمی بپذیرم که کمترم و توجیه کنم که رسمی بودن با طبیعی بودن فرق دارد.  امضای این  قرارداد برای من به این معنی است خودم را  باز فریب دهم که تا امروز در انکار نبوده ام و بیماری فقط مختص پدرم و امثال او بوده و خواهر هایم و برادرهایم  و امثال آنها که تحصیل کرده و اهل دل و  روشنفکرند  بیمار نبوده اند فکر نمی کرده اند که کمند یا محقند. من با همه اینها مشکل دارم  و این یک بطور طبیعی اتفاق نیافتاده   که  بدان اندیشیده ام. همه ی عمر به آن اندیشیده ام.

شاید وقت آن رسیده که بگویم هستم و هرگز سندی را امضا نمی کنم که بگوید         " نیستی".

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 6 Apr 2008ساعت 12 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

به کتابخانه عمومی محل می روم تا درباره نوروز چیزی پیدا کنم که انگلیسی باشد و  بتوانم به مدرسه پسرهایم ببرم و در مورد نوروز به همکلاسی های آنها اطلاعاتی بدهم.

زیر اسم نوروز یا سال نو ایرانیان چیزی پیدا نمی کنم. ولی زیر بهار چند کتاب پیدا می کنم :" جشنهاو تعطیلات  بهاری در سراسر دنیا" و فستیوالهای بهاری و " اعتدال بهاری" .... کتابها را خوشحال برمی دارم و مطمئن هستم که سفره هفت سین را حداقل در یکی از آنها پیدا خواهم کرد.

 

در کتاب اول ، عاشورا و تولد حضرت محمد  با عنوان "میلادالنبی" را زیر جشنهای ماه مارس پیدا می کنم ولی اثری از نوروز یافت نمی شود. کتاب بعدی را عجولانه ورق می زنم چیزی که شکل ایرانی داشته باشد نمی بینم . دوباره ورق می زنم اینبار با دقت بیشتر . زیر جشنهای سال نو بهاری، در صفحه ای که دو عکس بزرگ از دو خانواده هندی با زنهای ساری پوش وجود دارد ،کلمه نوروز توجهم را جلب می کند . آن را می خوانم. نوروز به عنوان عید سال نو "پارسی های" هند که زردشتی هستند معرفی شده  و در یک پاراگراف هم  توضیح می دهد که  سال نو بهاییان هم نوروز نامیده می شود.

والبته در کتاب دیگری نوروز را به عنوان سال نو کردهای ترکیه پیدا می کنم و بالاخره درنهایت ناامیدی در کتاب اعتدال بهاری  یک صفحه راجع به نوروز در ایران پیدا می کنم والبته نقاشی که آن را نشان می دهد به نظر من به همه چیز شبیه است به غیر از یک خانه و خانواده ایرانی. ولی بهتر است گلایه نکنم. اصلا جای گلایه هست؟ اگر هست از کی؟

 

همانطور که به عکس نگاه می کنم  و به چشمان مشتاق پسرانم که آنرا می خوانند به این فکر می کنم که آیا این فرهنگ " برره ای" که ما مرکز دنیا هستیم و همه عالم و آدم  در باره ما می دانند، چرا که هر چه را که دارند وامدار تاریخ غنی ما هستند، از کجا آمده است؟

حدس می زنم از آنجا که ما مردم ایران زمین همیشه دچار تب " زدگی" و "وازدگی" بوده ایم ، طبیبان درد آشنایی برای فرونشاندن عاجل این تب " من آنم که رستم بود پهلوان " را تجویز کرده بوده اند به امید آن که در سلامت نفس و فقدان تب خود را بشناسیم . ولی افسوس! ما که مادام العمر یا "زده " بوده ایم یا "وازده" و همیشه در دو نهایت بسر برده ایم: یا خود را به بیگانه باخته ایم یا باور کرده ایم در عین بیگانگی با خود همه با ما آشنایند، هرگز نیازی برای شناخت خود و شناساندن خود در دل حس نکرده ایم .

 تبها می گیرد و ول می کند هر بار در شکلی. یکبار عرب زده ایم و یکبار یونان زده و یکبار مذهب زده و یکبار غرب زده.... و در بین همه آنها  بیشتر"وازده" ولی درد همچنان پایدار آنجاست.

طبیبان درد، این درد آشنا، نه از زهر بیگانه است. پادزهر دیگری می طلبد ، شاید از گونه شناخت...

 چه باید کرد؟

 

 

Books:

 

 

Spring Festivals

Spring Holidays around the world

The Spring Equinox

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Mar 2008ساعت 5 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

هر روزتان نوروز  

نوروزتان پیروز 

برای شما

+ نوشته شده در  Thu 20 Mar 2008ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 


Free counter and web stats