به حرفهای یکی از زنان خانواده ام که تحصیلات عالیه دارد و با احساس فراوان و از ته دل می گوید که اصلاً دوست ندارد دختر داشته باشد و از دختر بدش می آید آرام گوش می کنم.
با وجود آنکه چیز جدیدی نیست و در حقیقت خیلی هم معمولی است، باز هم دست خودم نیست دلم میگیرد. دلم می سوزد. گوش می کنم و چیزی نمی گویم. سالهاست که دیگر نمی جنگم. یعنی در حقیقت من هیچوقت نخواسته ام که بجنگم و نجنگیده ام .
برای من به طور طبیعی اتفاق افتاده بود. ژن بود یا جوری که بزرگ شده بودم، نمی دانم فقط می دانم که هیچوقت نخواسته بودم پسر باشم یا فکر کرده باشم که کمترم. نه اینکه درمحیطی بدون تبعیض بزرگ شده بودم ،نه همه دور و برم پر از تبعیض بود. پدر خودم هم دختر پسری می کرد ، ولی هیچکدام از اینها باعث نمی شد من در وجود خودم شک کنم و بخواهم پسر باشم.
پدرم را دوست داشتم و این را به شکل یک نقصی که داشت می دیدم. یک بیماری. دلم برایش بیشتر می سوخت تا از دستش عصبانی باشم. پدرم داستانگوی بسیار خوبی است. وقتی از قهرمان داستانی می گوید که شیفته اوست رنگ چشمهایش تغییر می کند ، صدایش می لرزد و باد به غبغبش می افتد. چند بار سعی کردم به او که قهرمانان زن داستانهایش، آنها که رنگ چشمهایش را عوض می کردند، همه شیرزن بودند و از مردان سر، بگویم که در انکاری ولی فایده نداشت. همانطور که هر چه قدر مادرم سعی می کرد به او یاد بدهد زیرشلواریش را صبحها آویزان کند فایده نداشت. چه بسا که هنوز هم نمی داند زیرشلواریش را آویزان نمی کند.
بزرگ شدم و به طور طبیعی هرگز به ذهنم خطور نکرد که ممکن است دست کم گرفته شوم. نه اینکه خیلی شوت بودم، نه بیماری جامعه را می دیدم و حالا بهتر می فهمیدم چرا پدرم بیمار است.
دانشگاه که رفتم چپ و راست می شنیدم :
- چقدر فمینیستی! /- فمینیستی؟/ - تو با فمینیست بودنت چی را می خواهی ثابت کنی؟/ -......
و من سخت می کوشیدم که بگویم من اساساً با فمینیست بودن یا هرگونه برچسبی داشتن مشکل دارم چون همه چیز نسبی است و من نمی خواهم چیزی را ثابت کنم و من بطور طبیعی هرگز نیازی نداشته ام که چیزی را ثابت کنم
من اساساً با مردها زیاد مشکل نداشته ام. با زنها ولی اقرار می کنم کمی مشکل داشتم. شاید ریشه اش برمی گشت به کودکیم . به طور اتفاقی بیشتر همبازی هایم پسر بودند. شاید هم اتفاقی نبود. شاید من بازی با آنها را ترجیح می دادم چون پیششان کم نمی آوردم و چه بسا بهتر بودم در حالیکه پیش دخترها و عروسک بازیهایشان همیشه کم می آوردم.
مشکل من با مردها نبود با زنها بود. شروع کردم با آنها و باورهایشان جنگیدن. نقشه جنگی من دو محور داشت ویران کردن ارزشهای دست و پا گیر زنان و خودباوری و قدرت یافتن با تحصیل و پول درآوردن. محور ها شاید لازم و ملزوم بودند و ویرانی صد البته سختتر از ساختن بود و البته هیچکدام حرف تازه ای نبود. حرفها حرفهای فمینیستی بود. و من که خودم ویران نکرده بودم و نساخته بودم فقط بطور طبیعی اینطوری شده بودم، برای آنکه دروغگو نباشم حرفهایم را رها کردم و آرزو کردم که کاش همه زنها یک روز به طور طبیعی مساوی شوند.
***
مشکل من شاید همیشه با زنها بود.
همان زن تحصیل کرده فامیل یک روز به پدرم گفت دخترهایت که شوهر کرده اند رفته اند بیا مالت را بین پسرهایت تقسیم کن.
پدرم گفت: نه برای من دختر و پسر فرقی ندارند.
به حرفی که زد باور داشت ومن در صداقت او البته شک ندارم.چرا که من بطور طبیعی هرگز فکر نکرده ام که کسی می تواند غیر از این فکر کند.
***
پدرم می گوید که می خواهد اموالش را تقسیم کند که بعد از مرگش مشکلی برای بچه هایش پیش نیاید. بزرگوارانه یک تکه زمین به پسرهایش و یک تکه زمین به دخترهایش می بخشد. پدرم باور دارد که عادلانه تقسیم می کند و من باور او را باور دارم. هر چند که یک زمین چند برابر زمین دیگر است و مرغوبیت آن قابل مقایسه با زمین دیگر نیست.
به مادرم می گویم دوست ندارم اسمم در این قرار داد باشد. لطفاً اسم مرا بردارید. من نمی توانم چیزی قبول کنم.
مادرم که مثل من به طور طبیعی به مساوات زن و مرد معتقد است ولی خودش نمی داند، از اصل مخالف جریان است ولی مثل همیشه سعی می کند شوهرش را توجیه کند.
برای من از حساب و کتاب می گوید که از نظر متراژی آن زمین فقط دو برابر این زمین است، بنابراین در حقیقت زمین دختر وار و پسروار تقسیم شده است.
سعی می کنم توضیح بدهم که با قانون اسلام مشکلی ندارم، آن قانون اسلامه.
من با خودم مشکل دارم که بطور طبیعی فکر می کنم که چیزی کم ندارم بنابراین نمی توانم این قرارداد را بپذیرم. ولی توضیحاتم به جایی نمی رسد و صحبت باز به ارزش پولی و متراژ می رسد.
همانطور که سعی میکنم برای مادرم دیدگاهم را توضیح بدهم و به جایی نمی رسم کم کم به خود می آیم و به وضوح می بینم که در انکار بوده ام وهنوز حاشیه می روم. من با خیلی چیزها مشکل داشته ام و دارم و فکر می کرده ام که نداشته ام و ندارم. با کل جریان قانون و بیماری و افراد بیمار مشکل دارم و برای همین است که نمی توانم این قرارداد را بپذیرم. امضای این قرارداد به معنی این است که به همه آنها که بطور طبیعی فکر می کنند برابرند، به طور رسمی دهن کجی کنم و به طور رسمی بپذیرم که کمترم و توجیه کنم که رسمی بودن با طبیعی بودن فرق دارد. امضای این قرارداد برای من به این معنی است خودم را باز فریب دهم که تا امروز در انکار نبوده ام و بیماری فقط مختص پدرم و امثال او بوده و خواهر هایم و برادرهایم و امثال آنها که تحصیل کرده و اهل دل و روشنفکرند بیمار نبوده اند فکر نمی کرده اند که کمند یا محقند. من با همه اینها مشکل دارم و این یک بطور طبیعی اتفاق نیافتاده که بدان اندیشیده ام. همه ی عمر به آن اندیشیده ام.
شاید وقت آن رسیده که بگویم هستم و هرگز سندی را امضا نمی کنم که بگوید " نیستی".