اگر بیست سال است که کاری را نمی کنی مثلاً نمی نویسی از کجا شروع می کنی؟
از 20 سال پیش .
اگر بیست سال دیگه هم صبر کنی؟
از 40 سال پیش.
ادامه مطلب
اگر بیست سال است که کاری را نمی کنی مثلاً نمی نویسی از کجا شروع می کنی؟
از 20 سال پیش .
اگر بیست سال دیگه هم صبر کنی؟
از 40 سال پیش.

مقاله خط و زبان مادری فرزندان فارسی زبان را می خوانم.
تصویر مادری در جلوی چشمان من جان می گیرد که صبح های شنبه پسرش را با زور سوار ماشین می کرد 45 دقیقه رانندگی می کرد و او را به مدرسه فارسی می برد تا زبان وسواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد و ساعت 3 بعد از ظهر آنچه می گرفت برگه املایی بود با نمره ای بد که معلم با دقت تمام هر تشدیدی را 4/1 نمره و امثال "لزت" را یک نمره کم کرده بود، و همچنین یک دفترچه بیست صفحه ای تکلیف شب برای هفتهی دیگر با تهدیدی حق به جانب که اگر انجام ندهید ، هردو، مادر و پسر، شکست خورده اید.
مادری که می پرسید :" وقتی شاگرد نمی فهمد که "لذّت" یعنی چه، چه اهمیتی دارد که آن را چگونه بنویسد؟ چرا به جای 20 صفحه قسطنطنیه با نامه ای به پدر بزرگ شروع نکنیم ؟ با سلام و احوالپرسی؟"
و پاسخ خانم معلم ِ با تشدید و پدران و مادران ِ بدون تشدید همیشه یک چیز بود " باید یاد بگیرند. فارسی خوب یعنی این. ما همه همینطور یاد گرفتیم..."
و اینگونه مادری و فرزندی شکست می خوردند.
×××××
غرور و تعصب زاییده ذهن پیش مدرن است. ذهنی که به جای حل مساله، صورت مساله را حذف می کند و طرح سوال را زیر سوال می برد. تا کجا اندیشه های این ذهن پیش مدرن درما ریشه دارد، خدا می داند، ولی می دانم ذهن من بار اول که این مقاله را می خواند نمونه ی کاملی از این گونه ذهن مغرور و متعصب است.
پیشنهاد ، هدف و موقعیت را نمی بیند. چیزی هست که نمی پسندد و آن تغییر خط است و همین کافی است. همیشه می شود لگد پراند و تقصیر را به گردن دیگری انداخت و بی جواب از راه دیگر رفت و راحت ماند در حیطه غرور و تعصب خویش. چرا که نه؟ این کاری است که همه می کنند. سنت است.
ذهنی مدرن اما به هدفی والاتر می نگرد:
"با توجه به این که تجربه نشان داده است که آموزش همگانی خط فارسی به کسانی که در خارج از کشور رشد میکنند امکانپذیر نیست، به نظر میرسد استانداردسازی خطی برپایهٔ خط لاتین و انتشار کتابهای مهم فرهنگ ایرانی و راهاندازی تارنماهایی به آن خط برای ایرانیان مقیم خارج از کشور الزامی است."(همان مقاله)
حرف از فرزند من است و به من مربوط می شود و من گرفتار تعصب ام . من می نویسم :
"به نظر من آنچه توسط کلاسهای آموزش زبان فارسی کودکان خارج از کشور نادیده گرفته شده و سبب ناموفق بودن آنها در آموزش سواد خواندن و نوشتن فارسی بوده است ندانستن تفاوت ادبیات و زبان است. بسیاری از این کودکان با زبان مشکل دارند، زبان آنها بسیار محدود است و به گستردگی زبان کودکانی که در ایران بزرگ می شود نیست ولی این مدارس به روش سنتی کتابهای مدارس ایران را تدریس کنند.
... به نظر می رسد که در ذهن ما ادبیات و زبان و ادبیات و فرهنگ چنان آمیخته هستند که نمی توانیم مشکل زبانی کودکان نسل دوم را دریابیم و اینگونه است که بسیاری از کودکان ما زبان را فقط در حد آشپزخانه ای آن یاد می گیرند."
سعی می کنم درست نخوانم. مشکل خط را نادیده بگیرم. آخرخط را که باید یاد بگیرند. بی الفبای فارسی به دل نمی نشیند انگار... ذهن پیش مدرن قادر نیست از سنت فاصله بگیرد.
کاش کسی بود از من می پرسید: "چگونه می شود زبان را از آشپزخانه در آورد و پرورد؟"
××××××
به نقاشی پسرم نگاه می کنم. به دیو سپید که پایش قطع شده. رستمی که پیروز و سربلند دیو سپید را بر سر دست بلند کرده است.
ناگهان در می یابم. ( ذهن پیش مدرن حداقل اسطوره را می فهمد.)
پسرم شکست نخورده است. او که هر جا کتابی راجع به ایران می بیند با علاقه ی فراوان می خواند.او که "کوروش" را برای تحقیق مدرسه اش بر می گزیند و معلمش را آنگونه تحت تاثیر قرار می دهد که برای من بنویسد "امروز ما همه یک چیز جدید آموختیم." او که ترجمه رستم و سهراب را چندین با ر خوانده است. او که می خواهد یاد بگیرد و راجع به ریشه اش بداند. او که آنچه را می تواند و می داند انجام می دهد.
شکست خورده من ام. من و دیو ذهن سنتی پر از تعصبم که نمی داند زبان خط نیست، زبان ورای خط است و به خاطر خط زبان را از او دریغ می دارد. زبانی که حق اوست.
برای من متعصب که حتا اگر دیوان حافظ را به جای خط نستعلیق به خط کتابی ببینم احساس غربت می کنم. شکست خورده من ام که همیشه خسته ام و وقت ندارم و چون
yeki dastan ast por ab e chashm
را نمی پسندم، ترجمه ی آن را به دست او می دهم. شکست خورده ذهن من است.
"امید است تا روز زبان مادری سال آینده راه حلی برای خواندن و نوشتن فارسیزبانان مقیم خارج از کشور ارایه داده باشیم و صدهاهزار تن از فرزندانمان را بدون پشتوانهٔ فرهنگی و زبانی در جوامع میزبان تنها نگذاریم".(همان مقاله)
خوب است که رستم هست.
">نقاشی از راستین باقری/ در 8 سالگی