تبليغاتX
چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

 

دكتر ناصرقلي سارلي

استاديار دانشگاه تربيت معلم

 

 چكيده

اين نوشته كه با طرح پرسشي بنيادين درباره امكان سنجش درجه سختگي و معياري زبان و نيز مقايسه زبانها از حيث درجه معياري آغاز مي‌گردد، در پي روشن ساختن مفهوم درجه  معياري و نيز به دست آوردن ملاك‌ها و ضوابطي معتبر و عيني براي اين امر است.اين ملاك ها با در نظر داشتن چارچوب نظري پيشنهادي فرگوسن و نيز ويژگي هاي آرماني زبان معيار تعيين شده و با توجه به آن ،‌ چارچوبي نظري به دست داده شده وگونه معيار فارسي در اين چارچوب از ديد كلان بررسي گرديده است.ملاك هاي پيشنهادي در اين چارچوب نظري چهار دسته اند: الف)ملاك هاي مربوط به نحوه كاربرد زبان و گستره آن ب)ملاك هاي مربوط به ميزان انعطاف و سختگيري در تدوين و تثبيت زبان ج)ملاك هاي مربوط به موقعيت زبان معيار در جامعه زباني د)ملاك هاي مرتبط با پذيرش زبان معيار از سوي مردم.نتيجه پژوهش آن است كه زبان فارسي از حيث درجه معياري با توجه به دسته الف و ب وضعيتي نه چندان مطلوب اما رو به رشد و با توجه به دسته ج و د وضعيتي مطلوب دارد.

 با سپاس فروان از آقای دکتر سارلی برای اجازه انتشار این مقاله، لطفاً ادامه مطلب را اینجا بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 23 Oct 2009ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

آقای ناصرقلی سارلی در مقدمه‌ی کتاب "زبان فارسی معیار" می‌نویسد: مهمترین دشواری در زمینه‌ی تحقیق درباره‌ی زبان معیار و معیارسازی، "نبود تحقیقات بومی در باب مباحث نظری معیارسازی و زبان معیار است. به همین سبب، نگارنده بخش بزرگی از وقت خود را صرف ترجمه‌ی مقالات و کتبی در این زمینه کرده است تا به الگویی نظری برای بررسی زبان فارسی از این حیث دست یابد."

ولی متاسفانه باید گفت که به نظر نمی‌رسد آقای سارلی در این کار موفق شده باشد و کتاب "زبان فارسی معیار" به  جای رسیدن به یک الگوی نظری بیشتر به یک تحقیق دانشجویی خام شبیه می‌شود که سعی می‌کند نظر زبان‌شناسان مختلف را با وسواس و دقت کامل جمع‌آوری کند. سه بخش اول کتاب که ۲۶۴ صفحه از ۳۴۸ صفحه‌ی کتاب را در بر می‌گیرد به تعریف زبان معیار و دیدگاه‌ها و نظرهای مختلف درباره معیارسازی زبان می‌پردازد. در بررسی ادبیات موجود، نویسنده حتا نگاهی انتخاب‌گر یا هدفمند ندارد. از‌همین‌رو این سه فصل دچار درازگویی و تکرار مکررات بسیار می‌شود. با این‌همه زحمت نویسنده و امانتداری وی در ترجمه‌ی مقاله‌ها و کتاب‌های مربوط به زبان معیار بسیار قابل تقدیر است واین سه بخش از نظر معرفی نظریه‌های مختلف درباره‌ی زبان معیار و معیارسازی زبان بسیار سودمند است.

دو فصل آخر کتاب که قرار است به بررسی معیارسازی زبان فارسی در دو دوره‌ی پیش از مشروطه و پس از آن بپردازد، به غیر از اشاره‌هایی گاه به گاه،  به کلی رابطه‌اش را با سه بخش نخستین که خواننده با حوصله بسیارخوانده است از دست می‌دهد. این دو فصل نیز که باز به شیوه‌ی تحقیق‌های دانشجویی مجموعه ای از نقل قول های مختلف است، نگاهی بسیار گذرا و نامطمئن به تاریخ انتخاب زبان فارسی به عنوان زبان معیار و تاثیر حوادث سیاسی و اجتماعی در این انتخاب و همچنین نقش فرهنگستان‌های مختلف در معیارسازی زبان فارسی دارد.

آنچه بیش از هرچیز جای سوال دارد این است که در صفحه‌ی ۳۳۷ کتاب، نویسنده به ناگاه تصمیم می‌گیرد بدون هیچ مقدمه ای به سوال چیستی زبان معیار فارسی پاسخ دهد :

"هنگامی که تهران پایتخت ایران شد، بسیاری از اهل قلم و نخبگان علمی و ادبی ومقامات دیوانی و کشوری به آنجا رفتند و به خدمات اداری و دولتی مشغول شدند. اینان از نقاط مختلف کشور آمده بودند.....(ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی، ج1، ص ۳۶۷)

طبیعی است که هریک از اینها، گفتاری نزدیک به زبان محلی و بومی خودشان داشتند اما اکنون که در تهران گرد آمده و طبقه‌ی اجتماعی متمایزی تشکیل داده بودند، به زبان گفتاری مشترکی نیاز داشتند. این نیاز ارتباطی آنان را برآن داشت که زبانی را به کاربرند که به زبان ادبی و معیار نزدیک بود. از این رو، این گونه‌ی زبانی جدید را "لفظ قلم" می نامیدند. طبیعی است که لفظ قلم بویِژه  در سطح آوایی و تلفظ تاثیرات بسیاری از زبان محلی- گویش تهرانی در معنای اول ( گویشی که پیش از انتخاب تهران به پایتختی ایران در این ناحیه رواج داشته)- پذیرفت اما به طور کلی مبتنی بر اصول و الگوهای نوشتار بود.

هر چه زمان می گذشت، به سبب عواملی که برشمردیم زبان نوشتار و الگوهای آن تغییر می کرد." لفظ قلم" نیز به تناسب و بنابر مقتضیات تغییر می یافت تا انکه بتدریج گویش محلی تهران- احتمالاً با دادن الگوهایی به لفظ قلم- از رواج افتاد. زبان معیار کنونی که زبان تحصیلکردگان ساکن تهران است، دنباله‌ی همین "لفظ قلم" است.

بنابراین گفتار معیار، گفتار تحصیلکردگان تهران است. نوشتار معیار نیز دنباله‌ی همان زبان نوشتاری معیاری است که از ادوار گذشته به دوره‌ی مورد بحث رسیده و تحت تاثیر گرایش ساده‌نویسی قرار گرفته و با توسعه‌ی سازوکارها والگوهای زبانی خود، در نوشتارامروز به کار می‌رود." (ص۳۳۷)   

چگونه می‌شود معیار بودن یک زبان را محک زد؟ آنچنانکه خود نویسنده جمع‌بندی می کند با یکی یا مجموع ویژگی‌های زیر:" میزان انعطاف و سخت‌گیری در تدوین و تثبیت هنجار، توانایی و قابلیت آن در کاربردهای دقیق و والای زبان مانند قابلیت  زبان معیار به عنوان زبان علم و سرانجام میزان توافق مردم با معیار و پذیرش آن.(ص339)

اما نویسنده به همان شتابزدگی که وارد بحث می شود از آن خارج می‌شود و بی‌حوصلگی را بدانجا می رساند که درمبحثی که به  تعیین درجه‌ی معیاری زبان فارسی می‌پردازد، تنها بدین بسنده می کند که خواننده را به فصل های پیشین رجوع دهد.

البته باید توجه داشت که حتا اگر چگونگی ورود اورا به این نظریه در نظر نگیریم، خود نظریه‌ دچار کژتابی و ابهام است:  زبان تحصیل‌کردگان تهران چگونه از تحصیل‌نکردگان تهرانی جدا می‌شود؟ منظور از تحصیل‌کرده در اینجا چیست؟ تحصیل‌کرده‌ی زمان قاجار مورد نظر است یا تحصیل‌کرده‌ی امروزی؟ با توجه به این‌که امروزه مواد درسی و تحصیلات در سراسر ایران کمابیش صورت واحدی دارد، کجا و چگونه زبان تحصیل‌کردگان ایران از زبان تحصیل‌کردگان تهران جدا می شود؟ درسطح آوایی "لفظ قلم" چگونه از گویش تهرانی تاثیر گرفته است؟ در شکل گیری زبان معیار زبان ادبی موثرتر بوده یا گویش تهرانی؟ نویسنده در جای دیگر عنوان می کند که "در زمینه‌ی تلفظ چندگانگی و تشتّت فراوان دیده می شود. هم عقاید و نظرها در مورد چگونگی تلفّظ متفاوت است و هم در عمل بسیاری از کلمات دو یا چند تلفَظ رایج دارند." چرا؟ آیا دلیل آن استفاده از زبان نوشتاری است؟

در آخر می‌توان گفت که نویسنده در کتاب "زبان فارسی معیار" پیش ازآنکه بتواند به بلندی‌ای برسد که راه خود را از میان انبوه اطلاعاتی که در دست داشته پیدا کند، در جزییات غرق شده، مخاطب خود را نیز دچار سردرگمی می کند. اما در عین حال از آنجا که کتاب "زبان فارسی معیار" منبعی از تحقیق های مختلف در زمینه‌ی زبان معیار است بی‌شک می‌تواند توجه مخاطبانش را به زبان فارسی و جای خالی پژوهشهای دقیق‌تر و علمی‌تر در مورد گونه‌ی معیارزبان فارسی جلب کند که این خود بسی ارزشمند است.

معیار سازی و ملاحظات تجویزی نوشته ی دکتر ناصر قلی سارلی (صفحه ۶۷)

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Oct 2009ساعت 3 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

پاره ای از نقاشی- تهمورث بهادرانی

زبان باز آمد و زمین زیر پایمان گرد شد. تصویر زبانمان فضایی شد و دیدیمش کنار زبانهای دیگر و زمین مرکز دنیا نبود. بحث در گرفت و دادگاه البته همیشه بوده است.

 و تصویر را دیده بودیم چه می خواستیم، چه نمی‌خواستیم: زبان و مدرنیت و نوع نگاه.

"باز" را خواستیم معنی کنیم و برای برخی مان نور شد و فیل را دیدیم  و برای برخی مان "دیو" شد وجز "زدگی" ندیدیم. بعضی گفتیم گل داریم و بلبل داریم و ریشه داریم ( و بر منکرش لعنت) و بعضی گفتیم مهندسی کنیم و پنجره ای باز کنیم و هوا را تازه کنیم. و پرسیدیم باز بودن یا نبودن؟ علمی بودن یا نبودن؟ سترون یا زایا؟ جمله یا واژه؟ مکانیکی یا ارگانیک؟ سره یا ناسره؟ وام یا بی وام؟  چگونه و چگونه؟  

 چه می خواهیم ؟ زبانی می خواهیم که همان باشد و همیشه باشد و زبان علمی باشد و در جهان باشد و کنار زبانهای دیگر باشد و هی ندود و هی نرسد و ما نمانیم در آن که "فارسی شکر است"، ما چرا اوقاتمان تلخ است؟ زبان پاک باز می‌خواهیم؟

براستی چگونه نگرش دیگر گونه و زبان باز می شود؟

می خواهم علمی بنویسم و نمی شود. می دانی چرا؟ چون نیاموخته ام. در فرهنگی که "قدرت قلم" موهبتی است که یا داری یا نداری و قلم یعنی شاعرانه اندیشیدن و شعرگونه نوشتن، کسی به من نیاموخته بود که نوشتن علم است و می‌شود آموخت و می شود بی استعاره و تشبیه هم نوشت و لازم نیست برای هر چیزی تصویر ساخت و متن علمی هم برابر با آنچه من نمی‌دانم نیست.

و من بیاد می آورم هشت ساله بودم و کسی به من گفت کمونیست  یعنی "خدا نیست" و من آهی از سر آسودگی کشیدم. "کمو" یعنی خدا و وقتی خدا نیست می‌شود کمونیست و برای همین پسر همسایه در زندان است  و کمونیسم حتماً شکل اشتباه نوشته شده‌ی کمونیست است. هنوز هم که سالها گذشته است  وقتی کمونیست را می بینم "خدا نیست" تصویر اول است و این من را به فکر وامی‌دارد که اگر کسی در هشت سالگی برای من مفهوم سازی کرده بود در زبان خودم که کمون چیست و کمونیسم و کمونیست، آیا مفهومی که در ذهن هشت ساله من پرداخته می شد به بالاتری نمی رسید؟ به واژه سازی نمی انجامید؟!؟

به راستی هیچ فکر کرده ایم چرا در ایران همه شاعرند؟ آیا تصویر شاعرانه ساختن کم از واژه سازی دارد؟ چگونه زبانی که می تواند همه شعر باشد و تصویر موجز، باز می ماند از واژه سازی؟ هیچ فکر کرده‌ایم؟!؟

و من امروز با ذهن یک سویه ی خویش هنوز می دوم. من که تازه بعد از سالها یادگرفته ام به راحتی بگویم مثلن مانیفست، هی باید دنبال کودکان انگلیسی زبان بدوم که در سه سالگی اسم همه دایناسورها را می دانند و این که چرا نسلشان منقرض شد و در 5 سالگی برایم ازفوران  آتشفشان و مواد مذاب می گویند و در هشت سالگی تاریخ مصر باستان  و روم را می خوانند و اسم فراعنه را می دانند و در 10 سالگی استوره های یونانی را می شناسند و در 11 سالگی از ارسطو و افلاطون می گویند و خواندن مجله تایمز و کتاب های مختلف بخشی از درس انگلیسی هرروزه شان است و تازه دانش آموز یک مدرسه ی عمومی  خیلی متوسط هستند. و من می اندیشم البته که وانمی ماند این زبان، این زبان با کودکانش پرورده می شود. مگر نبودیم ما که سه صفحه انشامی نوشتیم همه  استعاره و تشبیه، همه تصویر در توصیف برف یا غروب یا دریا. عجیب هم نبود که خوانده بودیم "منت خدای را عزو جل که...." و هیچ عیبی هم نداشت عیب آنجا بود که نمی دانستیم سعدی چگونه می اندیشید و کلمه و تصویر تنها چیزی بود که از سعدی می‌آموختیم و کسی به ما نمی‌گفت کجای کار زبانیم و کجای کار زمان؟ دنیا کجاست و ما کجای این دنیا؟

و این گونه است که حال ما مانده ایم چشم به دست آنان که از ما بهتران اند که بدانند و بدوند و بسازند واژه هایی تا چند نسل بگذرد و بعد تازه آیا پسندیده شود یا نشود و جزو زبان ما بشود یا نشود؟

در حلقه مرغ یا تخم مرغ نمی خواهیم گم شویم واژه می خواهیم برای انتقال مفهموم و مفهوم می خواهیم برای واژه ای که پاره ای از زبان ماست. کار من آموزش زبان است و من می دانم که اگر مفهوم نباشد، کلمه یاد گرفته نمی شود. برای همین هم در هر زبانی اول آنرا می آموزی که یک حقیقت تجربی است. کسی در آموختن کلمه مادر در هیچ زبانی دچار مشکل نمی شود ولی برای "عرفان" باید اول مفهوم سازی شود.

برماست که کودکان فارسی زبان ما امروز نمانند گمشده در تصویرها با کلامی که تصویر می سازد و مفهوم ندارد و دور محور خویش می چرخد. جهان اگر چه خیلی کوچک، هنوز اینقدر بزرگ هست که بشود در آن گم شد.

باید آموخت که خیلی چیزها "آمدنی" نیست، "آموختنی" است. چرخ را دوباره نباید ساخت.آموزش را باید دوباره اندیشید. مفهوم باید داده شود.علم باید آموخته شود. علمی نگریستن باید آموخته شود.  دوستی با کلام غریب باید آموخته شود. انتخاب باید آموخته شود. تفکر باید آموخته شود. آنچه آموختنی است باید آموخته شود.

فرهنگستان را به دبستان ببریم. با کودکانمان آغاز کنیم.

 زبان باز کتاب قرن

 یک نظر درباره ی "زبان باز فردای ما"

 

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Jul 2009ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

دوست عزیزی با لطف بسیار در مورد پست " آلوچه چطور گوجه سبز شد؟" به نکته ای اشاره کردند که برای من تازگی داشت و فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشد. ایشان گفته بودند که:

"آن چه که "گوجه سبزها" روی آن قرار دارند، نه "پیشخوان"، بلکه "پیشخان" است. "پیشخوان" کسی است که در مجالس وعظ و روضه خوانی پیش از خطیب و سخن ران چیزی را می خواند (که به وی "پا منبری" نیز می گویند). برای دریافت معنی های گوناگون و درست واژه های "پیشخوان" و "پیشخان" می توانی به فرهنگ های دهخدا و معین نگاه کنی.اشتباه نویسی حتا بزرگان ادب فارسی نیز دلیلی برای پذیرش این اشتباه رایج نیست."

و من این کار را کردم و اول این که در هر دو فرهنگ این دو کلمه به صورت "پیش‌خان" و "پیش‌خوان" نوشته شده است :

دهخدا:

پیش خوان

پیش خوان . [ خوا / خا ] (اِ مرکب ) پیشخان . پیش تخته . صندوق مانندی که جلو دکان عطاران و قصابان هست که بر اولی پول شمارند و متاع فروخته را نزد بایع نهند و بر دیگری گوشت خرد کنند. صندوق مانندی چوبین که عطار و دیگر کسبه در پیش دکان دارند و خود در پس آن ایستند یا نشینند و بر آن کالا وزن کنند و دخل در آن ریزند و ترازو بالای آن جای دهند. || تخته ٔ زیر ترازو. || در روضه خوانی یا تعزیه ، پامنبری اطفالی که پیش از اقامه ٔ روضه یا تعزیه بجماعت خواندندی . چند پسر و دخترمقابل هم صف بسته که با هم چون براعت استهلالی بشعر،در برابر مستمعین و بینندگان خواندندی :
چون شود هنگامه ٔ گل گرم در طرف چمن
پیشتر از مرغ بستان پیش خوانی میکنم . علی ترکمان (از آنندراج)

|| (نف مرکب ) آنکه چون کسی در مجلس وارد شود بیان حسب و نسب او کند،تا اهل مجلس درخور آن تعظیم و مراعات او کنند. (آنندراج ) :
در خلاصم رستمیها کرد عشق
پیشخوان قصه ٔ من بیژن است . ظهوری (از آنندراج)

 پیش خان  (اِ مرکب ) پیش تخته . پیش خوان . جلو خوان . صندوق گونه ای که دکانداران چون عطار و سقط فروش در پشت آن نشینند و بر بالای آن ترازو آویخته است

( ~.) (ص فا.) 1 - کسی که در مجلس تازه واردان را معرفی می کند. 2 - کسی که پیش از وعظ و روضه خوانی ، مجلس را با روضه خواندن آماده می کند، پامنبری .

ودیگراین که در دهخدا هر دو صورت در معنی ای که منظور من بوده بکار رفته است ولی در معین تنها پیش‌خان به این معنی به کار رفته است .

معین:

پیش خوان

( ~.) (ص فا.) 1 - کسی که در مجلس تازه واردان را معرفی می کند. 2 - کسی که پیش از وعظ و روضه خوانی ، مجلس را با روضه خواندن آماده می کند، پامنبری .

 پیش خان

(اِمر.) پیش خان ، میز درازی که فروشندة کالا پشت آن می ایستد.

  البته اگر گوگل را چک کنیم به نظر می رسد که  بیشترمردم مثل من به فرهنگ معین سر نزده اند یا شاید هم این فرهنگ به مردم سر نزده است!

دوست عزیز یک دنیا سپاس!

+ نوشته شده در  Wed 20 May 2009ساعت 10 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

مصاحبه عنایت فانی با آقای آشوری   را اینجا ببینید و بشنوید.

+ نوشته شده در  Wed 13 May 2009ساعت 8 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

بحث امشب برنامه ی "در کوچه پس کوچه های شهر"  دیزی و آداب دیزی خوردن است. نان سنگگ و ترشی سیر و ماست و موسیر و سبزی خوردن و پیاز مشت بر سر کوفته، تریت(ترید) و دنبه و فلفل و... آب دهانم را قورت می دهم و همانطور که سرم توی کامپیوتر است  به مجری برنامه گوش می دهم که نمی دونم از یکی از دیزی خورها یا دیزی پزها می پرسد: این آبگوشت بزباش چیه؟

-وقتی آبگوشت را با ماست میکس می کنی می شه بزباش.

من و مجری هر دو یک واکنش داشتیم. به هم نگاه کردیم وچشمهامون کوچک شد و دهانمان باز.

- چکار می کنیم؟!؟!؟!

- با ماست میکس می کنیم.

- منظورت اینه که ماست می ریزیم توش؟!

 به قیافه ی آقای آبگوشت میکس بزباش نگاه می کنم و یک جورایی خون زبان شناسی ام به جوش می آید.

دلم می خواد بدونم آیا این همون "میکس" زمان ماست که می گفتیم : "آهنگاش میکسه." که گشته و گشته  به آبگوشت رسیده یا  تلوزیون های محبوب (؟!) کالیفرنیا اند که پشت شلختگی این زبان  جدید اند.

اوضاع خیلی خرابه. باور کنید!

نه این که با کلمه انگلیسی مشکل دارم. نه ! می دونم چپ و راست ریخته.

من خودم  در چند قدمی سی وسه پل در "کافه شاپی" با دیوارهای سرخ و میز وصندلی های سیاه و زرد براق ، "میلک شیک"  و"اسنک" خورده ام و قیس هم نکشیده ام.

ولی نمی دونم چرا تریت و"میکس" با هم از گلویم پایین نمیره!!!

 پایین نمی ره حتا با دوغ محلی.

 

پ.ن۱: این موجود زنده بودن زبان هم ما را کشته.

پ.ن ۲: از این کار پی نوشت نوشتن خیلی خوشم آمده است.

+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 8 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

آقای دکتر محمد علی فیاض بخش، ببخشید، جسارت است، من البته شما را نمی‌شناسم و نمی‌دانم آیاکسی دیگر شما را می‌شناسد و یا شما کسی را می شناسید یا نه، من فقط می دانم که  شما برای روزنامه ی "اطلاعات" "مکتوب هفته" می نویسید.

راستش قضیه از این قرار است که  من چند روز پیش که این مکتوب  "رحمت و اخلاق" شما را می‌خواندم، متوجه شدم یک سوء‌تفاهم زمانی پیش آمده است. نمی دانم شما از چه قرنی آمده اید ولی می بینم زحمت می کشید می نویسید، گویا هموطن من هم هستید، گفتم وظیفه ی اخلاقی من است که بهتون اطلاع بدهم که الان قرن چهاردهم هجری خورشیدی است. گفتم حتماً نمی‌دانید.

 مرحمت زیاد.

 پ. ن:  وقتتان را تلف نکنید "رحمت واخلاق" بخوانید. مجبور که نیستید.

 

+ نوشته شده در  Fri 24 Apr 2009ساعت 9 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

سوال:

آقای خاتمی شما که هشت سال رییس جمهور کشوری بودید که زبان رسمی اش فارسی است و تازه باز هم قرار بود رییس جمهور همان کشور شوید، چی شد وقتی انصراف می دادید شمارش فارسی یادتون رفت؟

ما که تا به خامساًً رسیدیم دیگه نفهمیدیم کجای کاریم.

از شما بیشتر انتظار داشتیم. از آنها که به مصافحه ی شما گیر می دهند که انتظاری نبود!  

    

 نه اینکه گیر داده باشم به عربی ، نه !

بازارانتخابات گرم است و فضا سیاسی، فکر کنم جوگیر شده ام.

+ نوشته شده در  Fri 10 Apr 2009ساعت 9 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 "حسین مرّبی او بود. او مرّبای حسین بود." (رهبر جمهوری اسلامی ایران)

  زیاد می شنوی از فارسی آموزان که بگویند: "این عربی لعنتی!"، "اه حتمن باز هم عربیه!"

اول ها فکر می کردم این تأثیر احساسات ناسیونالیستی دیگر همکاران است. سرسری می گذشتم و پاسخم معمولن ای بابایی بود و تکان سری، ولی کم کم  متوجه شدم که  این بیان یک حس درماندگی واقعی است و هیچ ربطی به تاریخ پیچیده ی عرب و فارس ندارد.

معلم زبان فارسی که باشی دیر یا زود متوجه می شوی  به راستی بسیاری از دشواری های زبانی برای شاگردان زبان فارسی بویژه در دوره ی میانه و پیشرفته ی زبان آموزی به واژه های عربی مربوط می شود.

ولی چرا؟

 آنها چگونه می فهمند این واژه ها عربی اند؟ آیا همه ی عربی ها لعنتی اند ؟ کجاست که عربی لعنتی می شود؟

آن گونه که من مشاهده کرده ام - فقط مشاهده!هیچگونه تحقیق علمی انجام نگرفته است. - به نظر می رسد دشواریهای فارسی آموزان با واژه های عربی در دو زمینه بیشتردیده می شود: یکی تلفظ این واژه ها و دیگری کاربرد آنها در ترکیب جمله.

نمی شود گفت هرچه عربی است فارسی آموزان با آن مشکل دارند،چرا که معمولن نمی بینید که آنها مشکلی با اسم هایی مثل  سلام ومجله و نظرودنیا  و خبر و هوا یا فعلهایی مثل رقصیدن و فهمیدن که با وجود ریشه‌ی عربی شان در نظام زبان فارسی حل شده اند... داشته باشند.

واگر واجهایی  مثل  /ق/ و/خ/ را که در همه ی واژه ها برای فارسی آموزان انگلیسی زبان مشکل‌ساز اند کنار بگذاریم به نظر می‌رسد در کنار واژه هایی مثل ضرب المثل وفارغ التحصیل که حرفهای شمسی و قمری شان را هم با خودشان تحفه آورده اند، تلفظ واژه هایی که بر وزن های  مختلف مثل استفعال، تفعل، تفاعل، مفتعل .... رفته اند نیز مشکل آفرین هستند.

وهمین مشتقات باب های مختلف هستند که زبان آموز را د ر جمله سازی هم دچار مشکل می کنند.

در روبرویی با این ثلاثی های مزید است که زبان آموز درمانده می شود و معلم زبان فارسی ازتوضیح وا‌می‌ماند چرا که معمولن کاری ازدستور زبان فارسی در روشنگری این امر بر نمی آید. تلاش معلمهای عربی دان هم که گاه سعی کرده اند  با توجه به وزنهای عربی آنها را آموزش دهند نیز کارآمد نیست چرا که آموزش دقیق دستور زبان عربی را می طلبد و بعد از همه ی اینها گاه این واژه ها که هر یک از وزنی گرفته شده  و همینجور بی حساب و کتاب وارد فارسی شده،  اگر چه فارسی نشده اند، در عربی هم وجود ندارند.

 فعلهای مرکب را که بی گفت وگو یکی  از دشوار ترین موارد یادگیری زبان برای فارسی آموزان در گفتار هستند، وجمعهای شکسته را که حتا در عربی هم مشکل آفرین هستند،  وارد بحث نمی کنیم.

 فرض من این است که فارسی آموزان که در جریان آموزششان، با ساخت زبان فارسی آشنا می شوند و آهسته آهسته آنرا درونی می کنند در برابر این واژه ها که از یک ساخت زبانی دیگر آمده اند و در نظام زبانی فارسی هضم نشده اند، بی سلاح می شوند. تفاوت "دچار شدن" و "ابتلا" حتا بدون دانستن معنی آنها برای یک فارسی‌آموز دوره میانه یا پیشرفته این است که در مثال نخستین می داند با چه نوع واژه ای سر و کار دارد و در مثال دوم نه.

همینطور به نظر می رسد تلفظ این ثلاثی های مزید  حتا در مقایسه با کلمات چند هجایی فارسی یا فارسی شده مثل  "پسرانه"، "ثروتمند"، "هوشمندانه"، و "پرتلاش" دشوار تر است و بسیار دیده می شود که فارسی آموزان در گفتار کلمه های هم وزن یا مشتقات یک واژه عربی را در جای یکدیگر بکار برند  در حالیکه کمتر دیده می شود این اشتباه در مورد واژه هایی با پسوند مشابه مثل "نیرومند" و "هوشمند" و"ثروتمند" پیش بیاید.

اینها همه می تواند نشان دهنده روبرویی زبان آموز با یک نظام زبانی نا آشنا، در دل نظامی زبانی که در حال آشنایی با آن هستند، باشد.

 البته فکر نمی کنم که هیچ فارسی آموزی به اندازه ی من فارسی زبان از شنیدن آن که " او مربای حسین بود" گیج و ویج شده باشد. شاگردان زبان فارسی احتمالن مربا را  با معنی دومش مثل همه واژه های دیگر یاد نگرفته حفظ می کنند، به کار می برند و اشتباه می کنند و فکر می کنند همین است که هست.

درهمین زمینه:

چرایی کاربرد واژه های عربی در فارسی


 پی نوشت۱: نگارش قیدهایی مثل معمولاً، احتمالاً به صورت معمولن و احتمالن صرفاً آزمایشی است. از نگاه معلم زبان فارسی باید بگویم تنوین  کار را بسیار آسان می کند چرا که فارسی آموز به محض آنکه تنوین می‌بیند می‌داند سروکارش با قید است. مشکل معلم زبان فارسی با تنوین این است که همیشه و همه جا گذاشته نمی‌شود.حال اگر تنوین را به صورت ــــَ ن بنویسیم، شبیه به مصدر فعل ( طلبیدن) یا جمع گفتاری فعل ( آنها آمدن) می شود. باید متوجه باشیم که با برداشتن تنوین این کلمات را فارسی نمی کنیم، فقط شکل آنها را عوض می کنیم. شما چی فکر می کنید؟

 پی نوشت ۲: در این زمینه ( واژه های عربی در فارسی)، مقاله‌ی " بازاندیشی زبان فارسی" از کتاب "بازاندیشی زبان فارسی" نوشته داریوش آشوری را به دوستان توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  Sun 29 Mar 2009ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

اختلاف خلق از نام اوفتاد       چون به معني رفت آرام اوفتاد  ۱

 من همکاران زیادی دارم  که زبان دری درس می دهند و بنده هم همانطور که می دانید زبان فارسی درس می دهم.

من واین همکاران خوبم بسیار گپ می زنیم و درددل می کنیم، اما چیزی که زیاد راجع به آن حرف نمی زنیم  این است که اسم این زبانی که ما با آن با هم صحبت می کنیم چیه؟! (-- بین خودمان باشد ولی من با همکاران تهرانی ام هم گاهی همین مشکل را دارم.--)

 البته من  گاهگاه با احتیاط گوشه ای می آیم مثل  "من آنم که در پای خوکان نریزم/ مر این قیمتی لفظ در دری را۲"  یا "زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف نظم و سخن گفتن دری داند " و همکاران افغانم هم گاهگاه که گرم بحث می شوند یادشان می رود که زبانشان دری است و از زبان فارسی شان سخن می گویند (نه اینکه بین خودشان آن را فارسی میگویند...) و خلاصه به این منوال روزگار می گذرانیم.

 چند روز پیش اما، با یکی از این همکاران خوب افغانم گرم صحبت شدیم. از آداب وسنن و میراث شعر و ادب گفتیم و مشاعره کردیم ویکی از سعدی و دو تا ازخیام و سه تا از باباطاهر .... خلاصه من از "فرهنگ" مشترک گفتم و او از "کولتور" مشترک سخن راند.

به آنجا رسیدیم که حالا که هر دو "مشترک" را داریم چطور است باهم سر "فرهنگ" و "کولتور" هم کنار بیاییم.

کمی مکث کرد وگفت: ما نمی توانیم از فارسی واژه ای بگیریم، این در قانون اساسی ما آمده است.۳

هر دو ساکت شدیم.

 فکر کردم اینجوری برویم - تند هم نرویم- کم کم " مشترک " هم نمی ماند.

***

ولی حالا خودمانیم، از ملی گرایی، قوم پرستی، سیاست، توطئه شرق و غرب، دشمنان داخلی و خارجی، خر شیطان و دماغ بالا که بگذریم، فکر می کنید یعنی هیچ جور نمی شود تکلیف سه اسمی بودن( تاجیکی/دری/فارسی) این زبان را مشخص کرد؟

علم زبانشناسی حرفی برای زدن ندارد؟

 این  خبر  را هم اگر نخوانده اید، بخوانید. قدیمی است ولی ارزش خواندن دارد.  

 

 

و خواستید باز هم بخوانید:

ادبیات فارسی معاصر در خارج از ایران

فارسی، دری، تاجیکی

دری، تاجیکی، فارسی، سه نام بر یک زبان

فارسی، تاجیکی، دری. سه گانه فارسی گو

تحریف فارسی

  نگاهی به تاریخچه زبان فارسی دری و ويژگی های آن


[۱] شعر از مثنوی معنوی است. (من از سایت تروند آن را گرفتم)

[۲]ناصرخسرو

 [۳]نقل قول کرده ام. قانون دقیقاً اینگونه نیست.

  

+ نوشته شده در  Fri 26 Dec 2008ساعت 5 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

بحث زبان(فرق نمی کند چه زبانی) و مدرنیت همه جا هست.

به وبلاگ  شناشیر سری بزنید و گزارش انهدام را ببینید و بخوانید. 

+ نوشته شده در  Sun 30 Nov 2008ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی 

 

 

روز جمعه در کنفرانس سالانه  " موسسه خاورمیانه "،که عموماً دور محور مسائل سیاسی و اقتصادی این منطقه می چرخد، دو سخنران به اهمیت مساله زبان و ترجمه در سیاست و روابط بین الملل اشاره کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 23 Nov 2008ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

 

 

 

"زبانِ باز" مرا رها نمی کند

یک برداشت راحت الحلقومی[1] از "زبان باز"

 

  بگذارید از یک مثال آشنا شروع کنیم. همان In parenthesis  خودمان. من تا به امروز حداقل 5 معادل برای آن دیده ام : در پرانتز، در قوسین، در هلالین، در کمانه و درون کمانک که همه تقریباً همان کار" در حاشیه" خودمان را می کنند. (با این تفاوت که در جمله بین دو کمانه/پرانتز/ کمانک/ قوسین/ هلالین قرار می گیرند.)عبارتی که فکر می کنم از انگلیسی گرفته ایم وبه نظر می رسد که یک جورایی برای ما مهم بوده است. شاید حیاتی نبوده، اما یک چیزی بوده در حد "سشوار" و ما نیازش داشته ایم.

ترکیب" در" با قوسین و با هلالین و با پرانتز به نظرمان اشتباه نمی آمد چون این لغتها  فارسی نبودند، فقط به دلمان زیاد نمی نشست. شاید برای همین  در قوسین و در هلالین ناپدید شدند و  "در کمانه" آمد و "درون کمانک". آیا مشکل حل شد؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 15 Nov 2008ساعت 2 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 این گفتگو یادتان هست:

"همین دو روز پیش بود. یکی از شاگردانم در پاسخ به سوال من که شوهرش چه کاره است، با لحنی پرغرور گفت:

- شوهرم رقَاص است .

شاید غرور لحن او بود که مرا به واکنش واداشت.

- شوهرتون حرفه ای می رقصد! 

- بله، او رقاص خیلی خوبی است.

 البته من  هم مثل همه  آنقدر مدرن شده ام که بدانم منظور او از رقاص چه بود، ولی" زیرمعنای " (connotation)منفی رقاص همچنان آنجا بود و ذهن مرا درگیر کرده بود. دنبال کلمه دیگری بودم که به او بیاموزم که جایگزین رقاص شود اما مطمئن نبودم. با رقاص ساختم و سعی کردم به "نقاره" فکر نکنم.

به زبان باز فکر کردم...."۱

 ***

آقای آشوری کلمه " رقصگر " را به جای رقاص " برای گریز از زیر معنای ناخوشایند" آن پیشنهاد کردند.  ایشان در ترجمه کتاب " غروب بتها " از نیچه " رقصگر" را بکار برده اند.

 


۱- پست "زبان باز، کتاب قرن"

+ نوشته شده در  Fri 7 Nov 2008ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

زبان ملی ما، اگر چشمی بینا برای نگریستن به آن داشته باشیم ،آینه‌ای است که بیش از هر عامل دیگر، ‌آشوب ذهنی جامعه‌ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند.»

 

اگر کتابی "کتاب قرن" است که به حیرت وا می دارد ، به چالش فرامی خواند، پاسخ می دهد و پرسش می آفریند،

اگر کتابی "کتاب قرن" است که  "چرا" را "چگونه" می سازد، سنجیده ها را به سنجشی دوباره می خواند، ، نور را فراتر از گمان ستون و تخت می برد، به حقیقت می رساند،

 اگر کتابی "کتاب قرن" است  که  "همانگونه"   را " دیگر گونه" می اندیشد،

"زبان باز" به حق کتاب قرن زبان فارسی است.

کتابی که گونه ای دیگر است که  زبان آن  " زبان باز" است . 

"زبان ملی ما، اگر چشمی بینا برای نگریستن

 به آن داشته باشیم ،آینه‌ای است که بیش از

 هرعامل دیگر، ‌آشوب ذهنی جامعه‌ی ایرانی

 را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند".۱۱۲

 همین دو روز پیش بود. یکی از شاگردانم در پاسخ به سوال من که شوهرش چه کاره است، با لحنی پرغرور گفت: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 14 Oct 2008ساعت 9 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

 

 

است و هست

 

 

 

 

اشکالاتی که در زمینه آموزش این دوفعل - - "هست " و "است" --(هر دو با عنوان  سوم شخص مفرد مصدر بودن معرفی می شوند  )برای فارسی آموزان و معلمان زبان وجود دارد  مرا بر آن داشت که به جستجوی  پاسخی برای این سوال برآیم   که  چه تفاوتی بین " است" و" هست از نظر کاربردی وجود دارد.  پاسخی دقیق  یافتن در مجال  این  جستجوی اجمالی شاید  خوشباورانه باشد اما سوالهای زیادی وجود دارد که مطمئنم  طرح آنها نمی تواند خالی از فایده باشد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 1 Jun 2008ساعت 7 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

Persian Not Farsi

 

 

 

هفته پیش در یک همایش زبان فارسی در دانشگاه مریلند  باز هم بحث نام زبان فارسی در انگلیسی پیش آمد و البته بعضی ها پاک گیج شدند که مساله چیه؟  Farsi  و  Persianچه فرقی دارد؟

 پاسخ این سوال در یک کلام این است: نام زبان فارسی در انگلیسی Persian است نه Farsi

 

یادم می آید ده پانزده سال پیش، یکبار یکی از استادانمان، آقای دکتر نوریان، که رهاورد سفرتحقیقاتی خود را به آمریکا در یک سخنرانی در دانشگاه اصفهان ارائه می دادند، این مساله را عنوان کردند که جایگزین کردن نام   Persiaبا ایران در عرصه بین المللی کار درستی نبود چرا که این نام به مثابه پلی بود که مردم جهان را با تاریخ وتمدن باستانی کشور مربوط می کرد و امروز دیگر این پل وجود ندارد.

 

برای مایی که جوان بودیم و هیچوقت به خارج از ایران سفر نکرده بودیم و نامی هم برای وطنمان به جز ایران نمی شناختیم و نمی خواستیم، این مساله خیلی جالب بود و بحث انگیز.

ولی درنهایت با همان منطق جوانی نتیجه گیری کردیم که نام " ایران " تنها نامی است که به دل می نشیند و چه اهمیتی دارد که خیلی ها ندانند که ما کی بودیم ، مهم اینه که به آنها نشان بدهیم کی هستیم . تا کی "من آنم که رستم بود پهلوان" و تازه اونی که باید بدونه ایران همان پرشیا است می دونه" و بعد از همه این حرفها کاری است که شده.......

 ****

ولی مساله Farsi  و Persian  متفاوت است. من فکر می کنم که در انگلیسی باید کلمه Persian بکار برده شود. هرچند که" باید" هیچوقت دلیل خوبی برای منطق زبان نبوده است.

 

 ولی چرا اینطور فکر می کنم: 

در مقالات مختلف دلایل مختلفی برای اینکه این امر از کجا آغاز شده و چرا دارد جایگزین کلمه انگلیسی Persian می شود، آمده است. از جمله دلایل مطرح شد ه یکی هم  مهاجرت روز افزون ایرانیان به خارج از کشور است.

 

من نمی دانم این از کجا شروع شده و یا کی آنرا شروع کرده و لی می دانم که ما ایرانیان خارج از کشور یک دلیل آن هستیم و احتمالاً بوده ایم .

من از جانب ایرانیان مقیم آمریکا حرف می زنم. مایی که هرروز با مشکل زبان انگلیسی دست و پنجه نرم می کنیم و مشکل هویتمان  از مشکل آب و نانمان بزرگتر است. وقتی کسی می گه Persian حالمون گرفته میشود.  پرشین به دلمون نمی نشینه. می خواهیم یادشون بدهیم چطور آن را تلفظ کنند و اینکار را هم فقط با آمریکایی ها می کنیم. آخه آنهاند که نمی دونند فارسی چیه . خلاصه چون با کلمه Persian رابطه برقرار نمی کنیم خودمان را محق می دانیم که آنرا برای انگلیسی زبان ها هم عوض کنیم. همین کار را با کلمه ایران می کنیم. تا یک آمریکایی می گه " آیرن"  ، ( منظوری نداره ها ،لهجه اش آمریکاییه) صد تا ایرانی تصحیحش می کنند " ایران" نه " آیرن" . آخه چقدر شما آمریکایی ها بی سوادین.

خداییش تا حالا ندیدم آمریکایی ها بر گردند بگند شما چرا می گین " آمریکا" یا " امریکا". تازه ما که معلم زبان فارسی هستیم حتماً یک روز را می گذاریم که به آنها تلفظ درست " آمریکا" و " انگلیسی " را یاد بدهیم.

 

خیلی حاشیه رفتم ولی چیزی که می خواستم بگم اینه که مساله خیلی ساده تر از این حرفها است. بحث نوگرایی و ملی گرایی و باستان گرایی و.... نیست . بحث زبانه.

آقای تلطف بسیار شیوا این امر را بیان می کنند "...
 کاربرد واژه فارسی هنگام تکلم به زبان انگليسی نقص هماهنگی آن زبان و نيز تجاوزی است به صرف و نحوش. برای يک لحظه تصور کنيد که شخصی به فارسی بشما بگويد که:
"
من انگليش و فرنچ و پُوليش حرف می زنم."
اين جمله هماهنگی نحوی زبان فارسی را به هم می زند چرا که ما برای اين زبانها در زبان فارسی نام های ديگری داريم. درست اين جمله اين است: "من انگليسی و فرانسوی و لهستانی حرف می زنم." يا اينکه يک انگليسی زبان به انگليسی بشما بگويد:
"I went to Paris last year and there I learned Francais."
درست اين است که اين شخص بگويد French چرا که استفاده از جمله بالا به غير از اشتباه زبانی آن کمی خود نمايی نيز القا می کند. همه اينها در گوش شنونده نا خوش آيند هستند. به همين ترتيب نام زبان آلمان در خود اين زبان دوچ (Deutsch) است و در انگليسی بدان جرمن (German)اطلاق می گردد. و يا ما در فارسی بزبان يونانی ها يونانی می گویيم در حالی که در خود يونان آن را الينيکا (Elinika) و در انگليسی گريگ (Greek) می نامند.
سوم، خود واژه Farsi در زبان انگليسی يک واژه خوش صدا نيست. شنونده را به ياد واژه هايی از قبيل Farce و Farcical به معنای لودگی، نمايش مسخره، و کارهای مضحک می اندازد. در فرانسه کار برد واژه Farsi بجای Persian حتا بد آوا تر است. شنونده را بياد Farci (stuffed) و Farce (joke) می اندازد." (کامران تلطف، شورای گسترش زبان فارسی)

 

 

 

مایی که در خارج کشور مشکل هویت داریم ، داریم خودمان را از چاله به چاه می اندازیم. این بار پلی که داره خراب می شه خیلی بزرگتر از پل پرشیا است. خراب شدن این یکی پل رابطه مارا  حتی با بقیه فارسی زبانان هم قطع می کند.

 

درسته که بقول خیلی ها دیگه چه بخواهیم چه نخواهیم Farsi  وارد زبان انگلیسی شده . ولی هنوز دیر نشده مهم سازمانها و نهادهای معتبر هستند که این اسم را در انگلیسی به رسمیت نشناسند.

 

( چند شب پیش سخنرانی جورج بوش را شنیدید؟ در میان همه حرفهاش من فقط شنیدم " "Persian Gulf

و فکر کردم  که این اسم به تنهایی حکم یک دهن کجی  داشت ، "اسمی که  از دست سیاست نجات داده شد".)

 

" زبان ما فارسی است و نام زبان ما به انگلیسی    Persian  است نه Farsi  و نه "Persian( Farsi) .

ما مسلماً ما نمی توانیم جلوی تغییر زبان را بگیریم . زبان مثل یک موجود زنده است و هر روز تغییر می کند ولی هرروز نام خودش را تغییر نمی دهد..

 

 

 

 

http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=173

 

http://www.cais-soas.com/CAIS/Languages/persian_not_farsi.htm

 

 

The Announcement of the Persian Academy:
The Language of the nation of Iran [Persia] in English is called "Persian" [or in other European languages: Persane, Persisch, Persa, Persiska, etc.] and is known worldwide as PERSIAN. Recently some people have been trying to use "Farsi" instead of Persian, the trend which has also been followed by some non-Iranians. This has
occurred to the extent that it has raised the question "Which is the correct word, in English, for the language of
Iran's people, Persian or Farsi?!..."

This question was put to the official institution FARHANGESTAN (Persian Language and Literature Academy in Tehran) by the Commerce Department for Australia,
at Iranian Ministry of Foreign Affairs. In their 34th meeting on 7th of December 1992, the
Persian Academy unanimously passed the resolution that this language must be called PERSIAN and the reasons given were:

1- PERSIAN has been used in a variety of publications including cultural, scientific and diplomatic documents for centuries and, therefore, it connotes a very significant historical and cultural meaning. Hence, changing PERSIAN to FARSI is to negate this established important precedence.


2- Changing PERSIAN to FARSI may give the impression that it is a new language, and this may well be the intention of some Farsi users.


3- It may also give the impression that FARSI is a dialect of some parts of
Iran and not the predominant (official) language of this country.


4- Fortunately, FARSI has never been used in any research paper or university document in any Western language and the proposal of its usage will create doubt and ambiguity about the name of the official language of our country.

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 2 Feb 2008ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

زبان هم  یه جورایی  مثل تاکسیه. مرد م هرروز سوارش می شند، از یک نقطه به  نقطه دیگه می رند و وقتی پیاده می شند خیلی یادشون باشه ، آویز آینه جلو است.

آدم به تاکسی ای که سوارش می شه وقتی توجه می کند که یا خیلی اوضاعش خراب باشه یا اینکه خیلی خیلی شیک باشه ، وگرنه تنها وسیله ای است برای رفتن و رسیدن. جزییاتش یاد آدم نمی مونه.

زبان هم همینطوره کسی توجه نمی کنه جملاتت را چطور ادا می کنی مگراینکه خیلی لفظ قلم حرف بزنی یا اینقدر بد حرف بزنی که شنونده ات را آزار بده.

توجه کرده اید وقتی می خواهید غیبت کنید، چقدر سخته عین حرف طرف مورد غیبتتان را تکرار کنید.( بله قبول دارم که البته هر حرفی را می شه به صدوبیست شکل عنوان کرد و...)

 

ولی برای معلم زبان فارسی در خارج از کشور قصه به گونه دیگری است. معلم زبان فارسی که باید به یک نفر دیگه هم تاکسی بده هم رانندگی یاد بده، بغل دست که می شینه یکدفعه حالش عوض می شه . به تاکسی توجه بخصوصی می کنه. آویز جلو آینه اش را درست آویزون می کنه، روکش ها را صاف و صوف می کنه و به شاگردش می گه تاکسی خوب باید اینطور باشه. سر چراغ قرمز به تاکسی ای که بغل دستش وایساده ایراد می گیرد که چرا روکش صندلیهات قرمزه، روکش صندلی باید آبی باشد.

 بعد بر می گرده به شاگردش می گه :" دید ی اسفند و نمک آویزون کرده، این نشون می ده که دهاتیه. من دوست دارم عروسکهای ساخت چین آویزون کنم مثل این میمون سیاه.   Love هم بد نیست مدرنه. قلب تیر خورده کمی جاهلیه .آنها که سوره قران آویزون می کنند مذهبیند.  توجه هم نکن که 80 درصد تاکسی ها قران آویزون کرده اند، این ظاهر قضیه است. تاکسی رونها مذهبی نیستند، روشنفکرند و همه بزودی میمون و        Teddy bearآویزون می کنند."

 

البته سوء تفاهم نشه، پا در کفش توجه کردن بد نیست. گاهی از این راه چیزهایی راجع به خودت و زبان یاد می گیری که قابل توجه اند. از جمله اینکه من بعد از سی  و اندی زندگی و ادعا به همت توجه یکی از دوستان همکار فهمیدم که " مگر" را درست بکار نمی برم. اول که باور م نمی شد. مگه می شه؟ ولی بعد که توجه کردم دیدم درسته ، خیلی از جاها " اگر" را به جای " مگر" به کار می برم.

دیدم در این مورد از نحویون نمی شه کمک گرفت دست به دامن زبان شناسی شدم. اولین فرضیه ام این بود که این باید مربوط به لهجه باشد. آخه نمی شه که من یکی فقط آنرا اشتباه(!؟) بکار ببرم. با یاران غار و اعضای خانواده که در میان گذاشتم همه متفق القول بودند که "مگر" را همانگونه که باید بکار می برند و ابراز داشتند که بنده هم قبل از کوچ "مگر" را درست بکار می برده ام و این باید تاثیر بودن د ر دیار غربت باشد، وگرنه چگونه ممکن است آنها متوجه این کاستی در زبان من نشده باشند؟

 

نکته اصلی همین است. کسی متوجه نمی شود تا توجه نکند. یا بهتر بگم " مگر می شود متوجه شد وقتی توجه نمی شود؟"

 

حالا مشکل دو تا شده.

 

 آیا واقعاً تاثیر زندگی در غربت است؟ در این شکی نیست که به مرور زمان توانایی های زبانی آدم تحلیل می ره، وجای پای زبان دوم را جای جای در زبان مادری  می شه پیدا کرد. ( نه اینکه زبان دوم را خیلی خوب بلد باشی ها، نه نقل کلاغ است و آموختن راه رفتن کبک.) ولی فکر می کنم از دست دادن " مگر" که  از ظرائف است می تونه  یک زنگ  خطر جدی باشه برای من و امثال من که در خارج از ایران زندگی می کنند.

 

برای همین راحتترم  فرضیه اول را قبول کنم. باید کسانی دیگر هم باشند که "مگر" را مثل من استفاده می کنند یا اصلاً در معنی" آیا" استفاده نمی کنند.

از آنجایی که من بعضی وقتها آن را درست بکارمی برم وبعضی وقتها به شکل" اگر" فرضیه من این است که در منطقه ای که من بزرگ شدم یا حداقل در خانواده ام از مگر استفاده نمی شده. سوالهایی مثل " مگردیوانه شده ای؟" به شکل " دیوانه شده ای ؟ " مطرح می شده و من استفاده از این لغت را بعدها در مدرسه و در ارتباط با آدمهای دیگه یاد گرفته ام بنابراین بعضی وقتها کلمه ای که شبیه اش است را استفاده می کنم. درست همان کاری که من و خیلی افراد دیگر در زبان دوم انجام می دهیم. لهجه هم مثل زبانه اگر تا یک سنی آن را یاد نگرفته باشی هرگز لهجه اصلیت نخواهد بود. بهرحال این که من چکار می کنم ممکنه برای شما مهم نباشه ولی فکر می کنم ارزش توجه دارد.

شمایی که لطف کردید و این نوشته را تا اینجا خوندید می شه لطف کنید و به " مگر" در زبان خودتان و اطرافیانتون توجه کنید. بخصوص باغبادرانی های عزیز.

 

مگری که مورد نظر است "مگر" د رمعنای" آیا" ست مثل" مگر دیوانه شده ای؟"

 

 

 

در باب " مگر":

 

در تعریف مگر در معین آمد ه است:

 

1-     حرف استثناء است و آن کلمه بعد از خود را از حکم ماقبل جدا کند، الا، بجز. " همه آمدند مگر فریدون"

2-     (ق. استفهام) آیا، " گفت مگر زلعل من بوسه نداری آرزو _ مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو؟"   ، " مگر مملکت قانون ندارد؟"

3-     ( ق. شک و تردید) گویی ، شاید، " هوا فسرده بحدی که وام گرده مگر- برودت از دم بدخواه شاه عرش جناب"

 

ضح.- گاه به معنی از قضا ، قضا را، اتفاقاً  آید، " مگر صاحبدلی روزی برحمت – کند در کار( حق) درویشن دعایی"

 

مگرنه: چنین نیست؟ اینطور نیست؟

 

فرهنگ معین چاپ هفتم 1364

 

" مگر واژه سوالی است و جواب آن معمولاً همان چیزی است که مورد انتظار سوال کننده است، چه مثبت و چه منفی. اگر فعل جمله سوالی مثبت باشد جواب مورد انتظار منفی است " مگر شما او را می شناسید؟" سوال کننده انتظار دارد که شنونده بگوید " خیر، من او را نمی شناسم" ولی اگر جمله سوالی  منفی باشد جمله ی جواب معمولاً مثبت خواهد بود: " مگر شما او را نمی شناسید؟" سوال کننده انتظار جواب مثبت دارد، یعنی : چرا ، من او را خوب می شناسم."

 

- مگه صورت محاوره ای مگر است. هنگامی که درباره ی چیزی سوال می کنیم اگر شنونده انتظار سوال را نداشته باشد و بخواهد دلیل سلوار را بداند در جواب پس از گفتن "بله" یا " نه" می پرسد: چطور مگه؟"

 

دکتر یدا... ثمره، آزفا ،کتاب پنجم ص 74

 

+ نوشته شده در  Mon 31 Dec 2007ساعت 9 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

زبان و فرهنگ

دربحث آمیختگی زبان و فرهنگ سخن بسیار رفته و همه می دانند و  می دانیم که زبان در بستر فرهنگ زاییده می شه و در دامن آن بزرگ می شه و بدون شناختن فرهنگ، آموختن زبان- حتی دستور زبان آن- معقول به نظر نمی رسد. ولی بعد سوالی که مطرح می شه اینه که " فرهنگ " چیه ؟  هیچ فکر کرده اید؟ اگر از شما بخواهند فرهنگ را تعریف کنید چی می جواب می دهید؟

 

چند وقت پیش یک داستان می خواندم  از خانم منیرو روانی پور به نام شیوا از مجموعه نازلی. داستان زیبایی است ولی قسمتی که خیلی برای من جالب بود تعریفی است که از زبان فارسی داده می شه .  در داستان جایی هست که راوی داستان به مخاطبش که یک خانم فرانسوی است و به نظر می رسه دانشجوی زبان فارسی هم هست می گه:

"...خیال می کنی، خیلی مانده که تو از این مملکت چیزی بفهمی. فقط که این نیست عرق بیدمشک وقورمه سبزی و چهارشنبه سوری، ته همه این چیزها، روح و روان ما خوابیده، روح و روان له شده ما. مثلاً تو چقدر باید میان ما بگردی تا بفهمی تمام کارهایی که ما در طول زندگی می کنیم برای از بین بردن یکدیگر است نه زنده نگه داشتن هم، و این را تو که از پاریس آمده ای نمی دانی ، حتی اگر دانشجوی زبان فارسی باشی نمی فهمی چون زبان فارسی منهای ما، منهای این قومی که دائم به هم تعظیم می کنند و به روی هم لبخند می زنند، هیچ مفهومی ندارد.

زبان فارسی فقط زبان فارسی نیست، زبان فارسی یعنی سنگ و رودخانه و هوا، دعواهایی که از سه چهار هزار سال پیش توی هوا موج می زند و خنده ها و جنگ ها و گریزها و عشق ها و شکست ها، زبان ما تاریخ ماست و تاریخ ما زندگی ما که هنوز ادامه دارد."

 

از تلخی کلام  که بگذریم ،فکر می کنم زیباتر از این نمی شود گفت. نمی دانم ایشان هیچوقت فارسی درس داده اند یا نه ولی  بگذارید از شما بپرسم تا حالا شده ، وقتی مجبور شده اید  از چشم شاگردانتان  به کلمات وعباراتی که هر روز بکار می برید نگاه کنید،  حس غریبی  مثل حس پیدا کردن یک غار پر از نقاشی های ما قبل تاریخ بهتون دست بده یا حس دیگری مثل حس غربت ، حس گمشدگی ، حس اینکه این کلمه و جا و مکانتان  را نمی شناسید. به من که زیاد دست می ده در برخورد با  افعالی که بکار می بریم ، زمانهایی که بکار می بریم و در تعارفاتی که می کنیم. هرجایی که می گم این را نمی شه تحت اللفظی ترجمه کرد.

باید فارسی فکر کرد تا فارسی حرف زد. تا عرض کرد و فرمود تا برعهده گرفت و شانه خالی کرد. تا در لفافه دوست داشت و آشکارا متنفر بود.  تا ماضی نقلی داشت و فعل آینده را بکار نبرد. تا...

 

شما چی فکر می کنید؟

     

+ نوشته شده در  Sat 15 Dec 2007ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 


Free counter and web stats