تبليغاتX
چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 قابل توجه معلم های "زبان" فارسی:

آموزش زبان فارسی

 

 

+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

می‌بردت بالا.  بلندت می کند. گرمت می کند. انگار که موج باشد، می زند به قلب!  قلمبه می‌شود بغض و بی آن که بخواهی می‌پاشد از چشم.  هر بار که می‌شنویش! آری، هربار که می شنویش! تکراری نمی شود. چه قدرتی دارد کلام، وقتی با "نترسیم" آغاز وبه "هستیم" می‌رسد.  

ومن می‌مانم که چه قدرتی دارد کلام...انگار موج می‌شود!

+ نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 11 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

رنگ رقم زده ی ما سیاه بود "ندا" /امتداد نگاه تو اما/آن آرزوی دیر و دور/که دیدیم با چشمان ترک خورده

وقتی تو سرخ شدی/ و دل آماس کرد

***

آه ،کاش راه گذر سرخ نبود.

 

 

+ نوشته شده در  Sun 21 Jun 2009ساعت 10 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

"...

آن روز و آن شب تدبیر بردار کردن حسنک در پیش گرفتند. دو مرد پیک راست کردند با جامه‌ی  پیکان که از بغداد آمده اند و نامه‌ی خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بردار باید کرد و به سنگ بباید کشت ...

... و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مر کبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلّادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید، هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زارزار می گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، ..."

ابوالفضل بیهقی

بعضی جمله ها از یاد نمی رود...

بعد ها می نشینیم مفصل گریه می کنیم

+ نوشته شده در  Sat 20 Jun 2009ساعت 1 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

علامت ها همه سوال اند با یک نقطه در پشت؟.

تعجبی در کار نیست.

دست ودل به کار نمی رود ...

+ نوشته شده در  Sun 14 Jun 2009ساعت 9 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

رنگها سبز روشن است و هوا برگ برگی و باد که می آید ته بوی شکوفه دارد با یک بوی عجیب سبز کال. باد می آید و برگها سبز روشن است و روح من که همیشه این وقتها "آلوچه" پر می کشد.

آمده نیامده مقنعه و کیف را می انداخت ومی رفت سراغ باغچه. باغ را درختهای آلوچه معنی می کرد. هر درختی قصه ای داشت با قهوه ای شیاردار تنه وبا آلوچه هایی که گاه دور از دست بودند. ریز، درشت، ترد، ترش،گوجه ای، همه جورش بود. آلوچه ی ترش ریز فروریخته از کاهگل دیوار ته باغ اما، همیشه اولی بود که از زیر شکوفه سبزمی شد. بین دو انگشت که می گرفتش قد ماش بود و شکوفه برگ ها هنوز دورش. بین دوانگشت می گرفت و گلبرگها را فوت می کرد و باد می آمد از نوع بهاری... مزه، بوی خاطره ای گنگ بود و حسی کال از آنچه خواهد آمد... و می آمد، همیشه می آمد، و جیبهایش پراز چغاله آلوچه می شد.

هوا هنوز آلوچه ای می شود اینجا، وقتی باد می آید از نوع بهاری با یک بوی عجیب سبز کال و ته شکوفه ای.

 مانده ولی تا "گوجه سبز"های روی پیشخوان.
+ نوشته شده در  Sat 16 May 2009ساعت 1 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

"استاد عبدالکریم شریعتی مزینانی" معتقد است  که نباید "المِرئه‌ُ شر كُلها" را لفظ به لفظ ترجمه کرد که "زن همه اش شر است"، بلکه منظور این بوده است که

"زن بلا است ولی الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد."

 ایشان "النساء نواقص العقول" را هم جور دیگری ترجمه می کنند که می توانید در  اینجا: "خِرد كوچك ما و سخنان بزرگ امام علي‌(ع) بخوانید.

 

 پی نوشت : من این روزها مجبور ام روزنامه بخوانم.

+ نوشته شده در  Fri 17 Apr 2009ساعت 11 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 اتاق

 این تنها درِ اتاق پنج دری است که چیزی جلوی آن را سد نکرده است.

  مبل های سرخ ساخت کره با میزهای کوچک و بزرگ سیاه رنگ و یک کمد چوبی ارزان قیمت نفس اتاق را گرفته اند.

حتا از توی آینه ی سنگی تار مادربزرگ هم که روی تاقچه است، مبلها را می بینی.  

 سرخی و پایه های فلزیشان را شاید بشود به زور به مدل های معاصر اروپایی نسبت داد ولی هیچ جوری نمی شود هرتی ۱و جنس تو ذوق زننده ناراحتشان را در رده ای قرار داد.

 به مادرم می گویم: راستی پتو و پشتی ها مان چی شد؟

  در حالیکه پرده را روی شاه و سربازان هخامنشی رنگ ورو رفته و پوسته-پوسته ی کنده کاری شده روی در بزرگ و پنجره های چوبی ای که رو به حیاط باز می شوند می کشد، می گوید:

- پاهام خیلی درد می کند. نمی توانم روی زمین بنشینم.

 صدایش پر از حسرتی مجاب کننده است.

به پاهای مادرم فکر می کنم و اینکه چطور یک پرده می تواند سراسر یک دیوار را با در و پنجره هایش با هم ببلعد.

 به تنها در اتاق پنج دری نگاه می کنم .

 

 


۱ -در فرهنگ لغت من به معنی گنده ی بی قواره است.

+ نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

امروز اینجا حال و هوای دیگری داشت. بحث داغ و لبخند و تبریک و در آغوش کشیدن ها وچشم های اشک آلود ....

 فقط اقلیت ها نبودند. سفید های تحصیل کرده هم بودند. خیلی های دیگر هم بودند.

فکر کردم دموکراسی هم مثل هر چیز دیگر می تونه "سر تاقچه عادت از یاد بره"،  وگرنه چرا باورشان نمی شد. چرا باورمان نمی شد.

یکی می گفت "حالا مگه اوباماچه کار می تونه بکنه؟"

فکر کرد م شاید هیچ، ولی تا آنجا که به مفهوم و رویای دموکراسی مربوط می شه ، برای من او کارش را کرده.

 

+ نوشته شده در  Wed 5 Nov 2008ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

بعد از کمانه ها و" پیشدخت" که داشت ادامه پیدا می کرد ،  شدیداً به من توصیه شده که تکلیفم را باخودم و مخاطبم (که به قولی اگر داشته باشم) روشن کنم.  

با کسی که نه،  ولی فکر کردم بد نیست از مجنونی و مسافری استفاده کنم و برای یکبار هم که شده به پندی گوش داده  دست کم سعی کنم ببینم اگر تکلیفی دارم با خودم روشن کنم.

بهرحال  الان دارم سعی می کنم تکلیفم را با خودم روشن کنم. خواستم شما هم در جریان باشید.

ولی برمی گردم با سوالم در کمانه 2 و جمله های درست و نادرست.

ازمن یادتون نره.


توضیح عکس: نشانه راهنمای راه اردوگاه ترک اعتیاد رها در باغباداران
+ نوشته شده در  Tue 2 Sep 2008ساعت 4 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

در خانواده پدریم غیر از قلدری ، زور گویی و ضعیف کشی یک افتخار دیگر هم وجود دارد و آن سگ دوستی است.
 این ژن سگ دوستی بسیار قوی است و به همه پسرهای خانواده می رسد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 8 Aug 2008ساعت 8 قبل از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

این "کمانه" هم من را کشته. اولین بار که دیدمش به عنوان ترجمه ""In parenthesis  برایم خیلی عجیب بود.

" در کمانه"...؟ هوم ....!؟ . سعی کردم  آن را تجسم کنم :

 کمانه ظرفی است که چیزی داخل آن است مثل" کاسه"،  یا مکانی است مثل " علی آباد" . این همیشه معنای اولیه  حرف اضافه " در" بوده است برای من. البته اگر کمانه را افقی بگذاریم براحتی می توانیم هر چه بخواهیم در آن بگذاریم درست مثل ظرف میوه خوری نقاشی های بچگی های من، ولی وقتی عمودیش می کنم سخت می توانم چیزی را در آن قرار دهم. مگر اینکه فکر کنم در گودی انحنایش می شود چیزی گذاشت مثل تاقچه (- .

 شاعرانه نگاه کنم می توانم بگویم در آغوش کمانه ، درغیر اینصورت بیشتر حالت این را دارد که چیزی را پشت کمانه بگذاریم یا جلویش ( مطمئن نیستم کدام طرف رویش محسوب می شود) مثل وقتی که می گوییم پشت دیوار. البته اگر یک کمانه  داشتیم  ولی اگر درست فکر کنیم دو تا یش را داریم (--)  روبروی هم. آهان !!! حالا به نظرم مثل یک بقچه می رسد که می تونیم " در" یا " توی" آن چیزی داشته باشیم البته تا وقتی که بازش نکرده ایم ، چون وقتی بازش می کنیم با آنچه " روی " آن است سر و کار داریم.

خوب حالا سوال این است که بقچه باز است یا بسته که در هر صورت بقچه من" کمانه"  نیست  " دو کمانه" است.

حالا تا جواب سوالم را پیدا کنم ، یک جایی درمیان دو کمانه پیدا کرده ام که چیزی  در آن می نویسم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 2 Aug 2008ساعت 11 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

به بهانه تبریک گفتن به یک دوست 

 

 

در "ترجمه لیبی"  ، نویسنده شما را با خود به شهرها و محله های مختلف لیبی برده به دست بومی داستان می سپارد تا شما را با مردم  آن دیار آشنا کند. 16 داستان کوتاه  که بر اساس محل وقوعشان انتخاب و به زیبایی ترجمه شده اند، همچنانکه شما را باخود از کوچه وبازار شهرها عبور میدهند از مردان و زنان و کودکان ، از عشقهاشان ، پشیمانیهایشان، فرهنگ و آداب و رسومشان ، از اقوام مختلف ، بربر و عرب و یهود  و سیاهپوست، از دین، از خرافات، از تاریخ ، از سزار و عمرمختار، از آبادانی ها و ویرانی ها، از نفت و مهاجرت ،از فقر و از ثروت ،از بیابان و از بندر، از برسر دوراهی  بودن و ... سخن می گویند. داستانهایی که معمولا ناگهان به پایان می رسند و شما را به فکر وامی دارند که" چرا؟!"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 22 Jul 2008ساعت 7 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

دیروز ( شنبه 3 می 2008) در دانشگاه مریلند  همایشی به منظور معرفی دانشنامه ایران

  Encyclopedia Iranica برگزار شد. این دانشنامه  که اکنون چند جلد آن به چاپ رسیده است ، کاری است بسی بزرگ که  در طی یک تلاش 35 ساله به همت آقای احسان یار شاطرگرد آوری شده و هنوز در نیمه راه اتمام است و به همت و حمایت مالی مردم نیازمند است. در این جلسه خانم شیرین عبادی هم به عنوان مهمان افتخاری این همایش سخنرانی کوتاهی کردند.

 

***

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 4 May 2008ساعت 9 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

  عکس سیاه وسفید در قاب منبت کاری شده روی تاقچه تصویر بی عیب یک خانواده را در کنار حرم امام رضا  نشان میدهد.

-        مادرجان اینجا کجاست؟

-        اینجا حرم امام رضا است. انشاء الله قسمت تو هم بشه بری.

-        این کیه؟

-        این داییته اینجا 1۲-۱۳ سالشه

-        هووو.. مال چند سال پیشه؟

-        نمی دونم حدود بیست سی سال پیش.

-        کی ازتون عکس گرفته؟

-        توی عکاسی عکس گرفتیم.

-        حرم هم توی عکاسی بود؟

-        ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

همراه پسرم  از طرف مدرسه  به شهر تاریخی یورک تانYorktown  در ایالت ویرجینیارفتیم.

 همراه راهنمای تور که یک بند حرف می زد از جایی به جایی دیگر می رفتیم و من با دهانی از اعجاب و تحسین باز، مانده بودم که آمریکاییها چه جالب چیزهایی را که تاریخی که چه عرض کنم  حتی دیدنی هم نیستند به یک محل دیدنی آموزشی تبدیل کرده اند. نگاه می کردم  و در دلم با حسرت  بناهای  تاریخی  زیادی را که در ایران زیر گرد فراموشی دارند می پوسند مرور می کردم .

همینطور که با گروه می رفتیم  در یک مزرعه تاریخی   گفتگوی جمعی از مادرها توجه ام را جلب کرد. آنها درباره "چه" بودن  یک خروس بسیار زیبا بحث می کردند. چندین نظر مبادله شده و بحث بالا گرفت و دست آخر مطمئن نبودند که خروس است یا ...

پیش خودم فکر کردم بلاخره شاید تفاوت فرهنگ چهار صد ساله با فرهنگ چند هزار ساله همین باشد. حداقل ما برای شناسایی خروس راهنما احتیاج نداریم.

 

توضیح عکس: مزرعه ای  از سال ۱۷۸۰ /یورک تان ویرجینیا و خروس مورد بحث

+ نوشته شده در  Sun 13 Apr 2008ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

به حرفهای یکی از زنان  خانواده ام  که تحصیلات عالیه دارد  و با احساس فراوان و از ته دل می گوید که اصلاً دوست ندارد دختر داشته باشد و از دختر بدش می آید آرام گوش می کنم.

با وجود آنکه چیز جدیدی نیست و در حقیقت خیلی هم معمولی است، باز هم دست خودم نیست دلم میگیرد. دلم می سوزد. گوش می کنم و چیزی نمی گویم. سالهاست که دیگر نمی جنگم. یعنی در حقیقت من هیچوقت نخواسته ام که بجنگم و نجنگیده ام .

 برای من به طور طبیعی اتفاق افتاده بود. ژن بود یا جوری که بزرگ شده بودم، نمی دانم فقط می دانم که هیچوقت نخواسته بودم پسر باشم یا فکر کرده باشم که کمترم. نه اینکه درمحیطی بدون تبعیض بزرگ شده بودم ،نه  همه دور و برم پر از تبعیض بود. پدر خودم هم  دختر پسری می کرد ، ولی هیچکدام از اینها باعث نمی شد من در وجود خودم شک کنم و بخواهم پسر باشم.  

پدرم را دوست داشتم و این را به شکل یک نقصی که داشت می دیدم. یک بیماری. دلم برایش بیشتر می سوخت تا از دستش عصبانی باشم. پدرم داستانگوی بسیار خوبی است. وقتی از قهرمان داستانی می گوید که شیفته اوست رنگ چشمهایش تغییر می کند ، صدایش می لرزد و باد به غبغبش می افتد. چند بار سعی کردم به او که  قهرمانان زن  داستانهایش، آنها که رنگ چشمهایش را عوض می کردند، همه شیرزن بودند و از مردان سر، بگویم که در انکاری ولی فایده نداشت. همانطور که هر چه قدر مادرم سعی می کرد به او یاد بدهد  زیرشلواریش را صبحها آویزان کند فایده نداشت. چه بسا که هنوز هم  نمی داند زیرشلواریش را آویزان نمی کند.

بزرگ شدم و به طور طبیعی هرگز به ذهنم خطور نکرد که ممکن است دست کم گرفته شوم. نه اینکه خیلی شوت  بودم، نه بیماری جامعه را می دیدم و حالا بهتر می فهمیدم چرا پدرم بیمار است.

دانشگاه که رفتم چپ و راست می شنیدم :

- چقدر فمینیستی! /- فمینیستی؟/ - تو با فمینیست بودنت چی را می خواهی ثابت کنی؟/ -......

 

و من سخت می کوشیدم که بگویم من اساساً با فمینیست بودن یا هرگونه برچسبی داشتن  مشکل دارم چون همه چیز نسبی است و من نمی خواهم چیزی را ثابت کنم و من بطور طبیعی هرگز نیازی نداشته ام که چیزی را  ثابت کنم  

 

من اساساً با مردها  زیاد  مشکل نداشته ام. با زنها ولی اقرار می کنم کمی مشکل داشتم. شاید ریشه اش برمی گشت به کودکیم . به طور اتفاقی بیشتر همبازی هایم پسر بودند. شاید هم اتفاقی نبود. شاید من بازی با آنها را ترجیح می دادم چون پیششان کم نمی آوردم  و چه بسا بهتر بودم در حالیکه پیش دخترها و عروسک بازیهایشان همیشه کم می آوردم.

 

مشکل من با مردها نبود با زنها بود. شروع کردم با آنها و باورهایشان جنگیدن. نقشه جنگی من دو محور داشت ویران کردن ارزشهای دست و پا گیر زنان  و خودباوری و قدرت یافتن با تحصیل و پول درآوردن. محور ها شاید لازم و ملزوم بودند و ویرانی صد البته سختتر از ساختن بود و البته هیچکدام حرف تازه ای نبود.  حرفها حرفهای فمینیستی بود. و من که خودم  ویران نکرده بودم و نساخته بودم فقط بطور طبیعی اینطوری شده بودم، برای آنکه دروغگو نباشم  حرفهایم را رها کردم  و آرزو کردم که کاش همه زنها یک روز به طور طبیعی مساوی شوند.

  

***

مشکل من شاید همیشه با زنها بود.

 همان زن تحصیل کرده فامیل یک روز به پدرم گفت دخترهایت که شوهر کرده اند رفته اند بیا مالت را بین پسرهایت تقسیم کن.

پدرم گفت: نه برای من دختر و پسر فرقی ندارند.

به حرفی که زد باور داشت ومن در صداقت او البته شک ندارم.چرا که  من بطور طبیعی هرگز فکر نکرده ام که کسی می تواند غیر از این فکر کند.

 

 

 ***

 

پدرم می گوید که می خواهد اموالش را تقسیم کند که بعد از مرگش مشکلی برای بچه هایش پیش نیاید. بزرگوارانه یک تکه زمین به پسرهایش و یک تکه زمین به دخترهایش می بخشد. پدرم باور دارد که عادلانه تقسیم می کند و من باور او را باور دارم. هر چند که  یک زمین چند برابر زمین دیگر است و مرغوبیت آن قابل مقایسه با زمین دیگر نیست.

 

به مادرم می گویم دوست ندارم اسمم در این قرار داد باشد.  لطفاً اسم مرا بردارید. من نمی توانم چیزی قبول کنم.

مادرم که مثل من به طور طبیعی به مساوات زن و مرد معتقد است ولی خودش نمی داند، از اصل مخالف جریان است ولی مثل همیشه سعی می کند شوهرش را توجیه کند.

برای من از حساب و کتاب می گوید که از نظر متراژی آن زمین فقط دو برابر این زمین است، بنابراین در حقیقت زمین دختر وار و  پسروار تقسیم شده است.

سعی می کنم توضیح بدهم که با قانون اسلام مشکلی ندارم، آن قانون اسلامه.

 من با خودم مشکل دارم که بطور طبیعی فکر می کنم که چیزی کم ندارم بنابراین نمی توانم این قرارداد را بپذیرم. ولی توضیحاتم به جایی نمی رسد و صحبت باز به ارزش پولی و متراژ می رسد.

 

 

همانطور که سعی میکنم  برای مادرم دیدگاهم را توضیح بدهم  و به جایی نمی رسم کم کم به خود می آیم و  به وضوح می بینم که در انکار بوده ام وهنوز حاشیه می روم. من با خیلی چیزها مشکل داشته ام و دارم و  فکر می کرده ام که نداشته ام و ندارم. با کل جریان قانون و بیماری و افراد بیمار مشکل دارم و برای همین است که نمی توانم این قرارداد را بپذیرم. امضای این قرارداد به معنی این است که به همه آنها که بطور طبیعی فکر می کنند برابرند، به طور رسمی دهن کجی کنم  و به طور رسمی بپذیرم که کمترم و توجیه کنم که رسمی بودن با طبیعی بودن فرق دارد.  امضای این  قرارداد برای من به این معنی است خودم را  باز فریب دهم که تا امروز در انکار نبوده ام و بیماری فقط مختص پدرم و امثال او بوده و خواهر هایم و برادرهایم  و امثال آنها که تحصیل کرده و اهل دل و  روشنفکرند  بیمار نبوده اند فکر نمی کرده اند که کمند یا محقند. من با همه اینها مشکل دارم  و این یک بطور طبیعی اتفاق نیافتاده   که  بدان اندیشیده ام. همه ی عمر به آن اندیشیده ام.

شاید وقت آن رسیده که بگویم هستم و هرگز سندی را امضا نمی کنم که بگوید         " نیستی".

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 6 Apr 2008ساعت 12 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

 

به کتابخانه عمومی محل می روم تا درباره نوروز چیزی پیدا کنم که انگلیسی باشد و  بتوانم به مدرسه پسرهایم ببرم و در مورد نوروز به همکلاسی های آنها اطلاعاتی بدهم.

زیر اسم نوروز یا سال نو ایرانیان چیزی پیدا نمی کنم. ولی زیر بهار چند کتاب پیدا می کنم :" جشنهاو تعطیلات  بهاری در سراسر دنیا" و فستیوالهای بهاری و " اعتدال بهاری" .... کتابها را خوشحال برمی دارم و مطمئن هستم که سفره هفت سین را حداقل در یکی از آنها پیدا خواهم کرد.

 

در کتاب اول ، عاشورا و تولد حضرت محمد  با عنوان "میلادالنبی" را زیر جشنهای ماه مارس پیدا می کنم ولی اثری از نوروز یافت نمی شود. کتاب بعدی را عجولانه ورق می زنم چیزی که شکل ایرانی داشته باشد نمی بینم . دوباره ورق می زنم اینبار با دقت بیشتر . زیر جشنهای سال نو بهاری، در صفحه ای که دو عکس بزرگ از دو خانواده هندی با زنهای ساری پوش وجود دارد ،کلمه نوروز توجهم را جلب می کند . آن را می خوانم. نوروز به عنوان عید سال نو "پارسی های" هند که زردشتی هستند معرفی شده  و در یک پاراگراف هم  توضیح می دهد که  سال نو بهاییان هم نوروز نامیده می شود.

والبته در کتاب دیگری نوروز را به عنوان سال نو کردهای ترکیه پیدا می کنم و بالاخره درنهایت ناامیدی در کتاب اعتدال بهاری  یک صفحه راجع به نوروز در ایران پیدا می کنم والبته نقاشی که آن را نشان می دهد به نظر من به همه چیز شبیه است به غیر از یک خانه و خانواده ایرانی. ولی بهتر است گلایه نکنم. اصلا جای گلایه هست؟ اگر هست از کی؟

 

همانطور که به عکس نگاه می کنم  و به چشمان مشتاق پسرانم که آنرا می خوانند به این فکر می کنم که آیا این فرهنگ " برره ای" که ما مرکز دنیا هستیم و همه عالم و آدم  در باره ما می دانند، چرا که هر چه را که دارند وامدار تاریخ غنی ما هستند، از کجا آمده است؟

حدس می زنم از آنجا که ما مردم ایران زمین همیشه دچار تب " زدگی" و "وازدگی" بوده ایم ، طبیبان درد آشنایی برای فرونشاندن عاجل این تب " من آنم که رستم بود پهلوان " را تجویز کرده بوده اند به امید آن که در سلامت نفس و فقدان تب خود را بشناسیم . ولی افسوس! ما که مادام العمر یا "زده " بوده ایم یا "وازده" و همیشه در دو نهایت بسر برده ایم: یا خود را به بیگانه باخته ایم یا باور کرده ایم در عین بیگانگی با خود همه با ما آشنایند، هرگز نیازی برای شناخت خود و شناساندن خود در دل حس نکرده ایم .

 تبها می گیرد و ول می کند هر بار در شکلی. یکبار عرب زده ایم و یکبار یونان زده و یکبار مذهب زده و یکبار غرب زده.... و در بین همه آنها  بیشتر"وازده" ولی درد همچنان پایدار آنجاست.

طبیبان درد، این درد آشنا، نه از زهر بیگانه است. پادزهر دیگری می طلبد ، شاید از گونه شناخت...

 چه باید کرد؟

 

 

Books:

 

 

Spring Festivals

Spring Holidays around the world

The Spring Equinox

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Mar 2008ساعت 5 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 

 

به دنیا که آمده ام ، بابام می خواسته اسمم را بگذارد همیلا، که گویا یک اسم لری است. " دو تا لپ و دو تا گپ همیلا را تو نیدی) ندیدی).........".  ولی مامانم فکر کرده اقلاً بگذارند حمیرا که یک اسم واقعی است و اینطوری اسم من انتخاب شد.

البته مامانم وسط راه پشیمان شد . یادمه چهار پنج سالم بود . آن روزها همه  " حمی" صدام می کردند. همانروز هایی که دو تا درخت آلبالوی  دوقلوی باغچه پشت خونه که روبروشون یک چنجولی (تاب) داشتیم پر از آلبالو بود.مامانم یکدفعه تصمیم گرفت می خواهد اسم مرا عوض کنه و مریم صدام کنه و البته هیچکس از من که  از این تصمیم وحشتزده شده بودم نظری نخواست. هنوز اشکهایی که روی همون چنجولی ریختم یادمه. همبازیهام چه حالی می کردند که بطور قانونی می تونستند من را به اسمی صدا کنند که اشکم را در بیاره. خانم هم پشتش می گذاشتند " مریم خانم". اوووه، نمی دونم چی شد که مامانم دنبال کار را نگرفت. احتمالاً مادرجانم پادرمیانی کرده بوده. بهرحال به خیر گذشت.

ولی فکر می کنم از همانجا بود از همان چنجولی طنابی که یادم نیست از چه درختی آویزون بود و  یک متکای راه راه روش بود و روبروش دو تا درخت آلبالوی به بار نشسته بود که ....

 

13-12 ساله شدم. آنروزها هر دانه برف دنیایی بود و هر قطره باران پیامی داشت و من عاشق گلنارهای تو حیاط خونمون بودم. نه اینکه گلهاشون خیلی قشنگ بودند نه چون معلوم نبود چرا هنوز گلهاشون باز نشده، شته می گرفت . نمی دونم چرا اینقدر دوستشون داشتم. شاید برای اینکه هیچ جای دیگه گلنار ندیده بودم و گلهاشون رنگ آتش بود، سرخ سرخ، آنهم  باز نشده و من آرزو داشتم یک روز یک گل کامل باز شده سالمش را ببینم.

آنروزها یادمه در رویاهام اسمم گلنار بود. مامان  و بابام از پنجره همان اتاقی که توش بدنیا آمده بودم بیرون را نگاه کرده بودند و گلنارها پر از گل سرخ بودند و آنها فکر کرده بودند که  گلنار بدنیا آمده.

 

چند سالی گذشت . ۱۶-۱۵ساله بودم. کوه و آسمان و گل و گیاه کم کم رنگ باخت و حس طغیان جای آنرا گرفت. آن وقتها بود  که از دست بابام حسابی لجم می گرفت که چطور او که ادعای شاهنامه خوانی داشت و اسم همه خواهر برادر هام را از شاهنامه گذاشته بود  می تونسته عاشق  گرد آفرید  نبوده و منتظر دختری نباشد که اسمش را گردآفرید بگذارد. والبته باید بگم که در آن موقع به این امر کاملا واقف بودم که بابام اصلاً منتظر دختر نبوده  و من خیلی شانس داشته ام که زیاد موجب ناراحتی نشده بودم چرا که بعد از دو پسر بدنیا آمده بودم. اما آخ اگر فقط اسمم  گردآفرید بود.

 

 

******

حالا سالها از آن زمان گذشته و من خیلی وقت است که دیگر خودم را در قالب اسم دیگری نمی بینم  و البته فکر می کنم دلیل آن واضح است . ولی جالبه که از زمانی که به آمریکا آمده ام بیش از هروقت دیگری مجبور شده ام ( در حقیقت قبلاً هیچوقت مجبور نبودم اینکار را بکنم، خودم دلم می خواست)راجع به اسمم توضیح بدهم. اینکه اسمم رابطه ای با " هومر" ندارد و اینکه یک اسم عربی است و به معنی "  سرخ کوچک" است  و حضرت محمدعایشه را به این نام صدا می کرده اند چون کوچک بوده و دوگونه  روایت  است که یا موهای قرمز داشته یا گونه های سرخ .

 

 راستش را بخواهید حالا  یک جورایی اسمم را دوست دارم، چون به یمن  اسمم به عایشه زیاد فکر کرده ام. از من بپرسید زنان مسلمان همه باید به عایشه فکر کنند. ما همه به گونه ای میراث دار اوییم. زنی که بازتاب  معصومیت سرخش در سرنوشت زنان مسلمان زیاد معصوم نبوده و هیهات که کوچک هم نبوده است. عایشه، زنی که همه مردها دیدند و به سود خود تعبیر کردند و زنها که سالها بود  کار نگاه کردن را یکسربه مردان وانهاده بودند هرگز  به خود زحمت ندادند که ببینند.

به عایشه فکر کرده اید؟

 

دختری که سرخ بود وکوچک.

زنی که طغیان شد وسرخ.....

 

 هیچ به عایشه فکر کرده اید؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 7 بعد از ظهر  توسط حمیرا بهادرانی  | 


Free counter and web stats