روز جمعه در کنفرانس سالانه " موسسه خاورمیانه " که عموماً دور محور مسائل سیاسی و اقتصادی این منطقه می چرخد، دو سخنران به اهمیت مساله زبان و ترجمه در سیاست و روابط بین الملل اشاره کردند.
یک کلی خوشحال شدم. نمی دونم آنها از کجا به این نتیجه رسیده بودند ولی من خوب می دانم از کجا به اینجا رسیده ام.
من هیچوقت از سیاست سر در نیاورده ام ( علاقه ای هم نداشته ام) ولی از آنجا که مثل هر ایرانی دیگری مجبور بوده ام مرتباً راجع به سیاست و روابط ایران و آمریکا نظر بدهم، و نخواسته ام که کم بیاورم از استراتژی استفاده کرده ام.(باید بگویم که به عنوان یک معلم همیشه شاگردهایم را نصیحت کرده ام که سر امتحان مهم نیست همه چیز را بلد باشند مهم این است که از استراتژی های مختلف استفاده کنند.) من هم به جای اینکه اقرار کنم که هیچ از سیاست حالیم نیست، خودم را به کوچه دیگری زده ام وراجع به نقش زبان در این ارتباط حرف زده ام. باور کنید یا نه، من حتی مساله پیچیده انرژی هسته ای را هم از همین راه حل کرده ام. حیف که این دو شخصیت سیاسی این را نمی دانستند.
همه اش از آنجا شروع شد که پسرم دوساله شد و دعواهای ما شروع شد. اولین بار وقتی که ترجمه یکی از سخنان قصار دعوایی خودم را از دهان پسردو ساله ام شنیدم، یکه خوردم. تازه حرف زیاد بدی هم نزده بودم. همان جمله بیگناه عاشقانه خودمان : "الان می آم می کشمت!". فکر کردم که بهتر است قبل از اینکه سر از زندان در بیاورم غائله را همینجا ختم کنم. دیگه از آن به بعد سعی کردم تا آنجا که می توانم بچه هایم را به انگلیسی دعواکنم. فکرش را بکنید اگر جمله های دیگری را هم بکار می بردم مثل " گوشت را می برم" یا " چنان می زنم توی دهنت که همه دندانهات بریزد یا .... چون همانطور که می دانید در دعوا ظرافت زبانی از هر جای دیگر مهمتر است. باید بدانی چطور بزنی که درد بیاد و عادی نشود.
همان وقتها بود که می نشستم پای تلویزیون و بحث و گفتگوی "یک فلسطینی و یک اسراییلی" را گوش می کردم و حرص می خوردم. جالب است که باوجود اینکه مدت طولانی ای بحث آنها را دنبال می کردم اصلا یادم نمی آید این دو کی بودند، چکاره بودند و چی می گفتند. ولی خوب یادم می آید که طرف فلسطینی مردی مسن و نیمه کچل بود و با لهجه ی غلیظ عربی انگلیسی حرف می زد و طرف اسراییلی که جوان بود، کاملاً "آمریکایی" بود. حداقل از روی زبانش نمی شد گفت که آمریکایی نیست.
بحث ها خیلی جالب بود. طرف عرب که معمولاً حرفهایش ( که به انگلیسی روانی هم بود) ترجمه ی زبان خودش بود، تا حرف می زد طرف اسراییلی صدتا وصله بهش می چسباند که این است و آن، و تازه مجری برنامه را هم که خیلی خوب او را می فهمید و طرف عرب را نمی فهمید به قضاوت می خواند. مجری هم با یک ژست جدی به طرف فلسطینی می گفت که اگر این طور نیست از خودش دفاع کند. و البته می توانید تصور کنید که این دایره به کجا ختم می شد.
حرفهای مرد عرب را می فهمیدم و ناراحت بودم که چرا آنها اورانمی فمهیدند. نه اینکه با او موافق بودم، نه ولی دلم می سوخت. می شود گفت هرچه می گفت آنچه برداشت می شد نبود، بخصوص وقتی پای احساسات در میان بود.اینقدر درگیر بودم، که حتی تعجب نمی کردم من چرا حرفهای مرد عرب را می فهمم!؟! من که عربی بلد نیستم!
بگذریم..
خلاصه بعد از این کنفرانس دیگه کلی شیر شدم . در یک بحث سیاسی با یک لحن حق به جانب به یکی گفتم که بله آمریکا باید لحنش را عوض کند. نباید "باید" بکار ببرد چون مردم ما زیاد با اخلاق رییس مآبانه رابطه خوبی ندارند. مثلاً در ایران برخلاف آمریکا شما تقریباً هیچوقت نمی شنوید که کسی بگوید " رییس من". همه دوست دارند رییس خودشان باشند.
گفت: پس کارهایی که "باید" بشود چطور انجام می شود؟
(خداییش هرچه فکر کردم دیدم حتی یک نمونه هم به ذهنم نمی آید که ما بدون ضرب زور رییس و آقا بالاسر کاری کرده باشیم.)
گفتم خوب همین است دیگر. ما دوست نداریم درباره چماق و رشوه حرف بزنیم ولی البته این مانع از این نمی شود که به اینکه "اگر اینکار را نکنیم چه می شود" بطور تلویحی وغریزی فکر نکنیم.
والبته همیشه باید مساله خودی و غریبه را در فرهنگ ما در نظر بگیرید.
گفت: پس چرا احمدی نژاد می گوید"اسراییل باید از روی نقشه جهان محوشود."
گفتم این یک نمونه خیلی خوب از یک ترجمه بد است. "محوشدن" در فرهنگ ما اصلاً به بدی ترجمه آن در انگلیسی نیست. به طور مثال در فرهنگ ما بعد از اینکه برای بچه مان آنچه را که می خواهد می خریم، عصبانی می شویم ومی گوییم " بریم خونه، می کشمت!" ولی منظورمان واقعاً این است که " ما می دونیم که تو هرکاری را می خواهی می کنی و من هم هیچ کاری نمی تونم بکنم ولی حق دارم عصبانی بشوم."
گفت : بایدش چی؟ اگر شما با بکار بردن زبانی به این خشنی مشکلی ندارید، پس چرا با "باید" مشکل دارید."
گفتم: ....
ول کن نبود.کم آوردم ...
- خوب، همانطور که خودتان هم می گویید باید حساب مردم و دولت را جدا کرد.
قانع نشد. از نگاهش و خنده اش فهمیدم. اما حداقل دیگه سوالی نکرد.
فکر کردم زبان سیاستمدارانه هم بد چیزی نیست.
شاید زبان را رها کنم بروم سراغ سیاست.
