دفتر انشا ، سال ۱367:
«یادش به خیر قالی خشتی اتاق نشیمن. همون که من یک روز یک گوشه اش به دنیا آمدم. وق زدم.و بارها و بارها بی ادبی می شه روش شاشیدم. همونکه وقتی تازه یاد گرفته بودم اقوم اقوم کنم، مامانه دمر می خوابونیدم روی اون و من با دیدن گلهای سرخش کلی ذوق می کردم و قیقه می کشیدم.
همون قالی خشتیه که داداش بزرگه روی حاشیه خشتهاش ماشین بازی می کرد و من هی می ترسیدم نکنه یک وقت، ماشینه از تو خط خارج بشه و گلهای وسط میدان را زیربکند. همون که وسط بعضی خشتهاش یک کاج سبز بلند داشت. کاج سبزی که من گاهی وقتی تنها بودم، آن وقتها که مامانه تو آشپزخونه غذا می پخت و به من می گفت پاتو از اتاق بیرون نذار، چند تا پرنده از تو رویا بیرون می آوردم و می نشوندم سرشاخه هاش. براشون دونه می ریختم. براشون دام پهن می کردم. براشون آواز می خوندم.
همون قالیه که من و همبازیهام وقتی می خواستیم روی آن خاله بازی کنیم قسمت قسمتش می کردیم و هر تیکه اش رامی دادیم به یکی. همون قالیه را می گم می دونی همون که تا آخر شب روش لی لی بازی می کردم و گاهی هم "آهه ماهه"می رفتم با چشمای بسته. گاهی هم مهر جانماز مامان را برمی داشتم و خشتهای دورش را نشانه می کردم.
آره همون قالیه که گل های سرخ و کاجهای سبز داشت. همون قالیه که مامانه یک عمر جاروش کرد و به من هم یاد داد جاروش کنم. یادم داد که قالی را از هر طرف نمی شه جارو کرد، قالی راه دارد، بیراه دارد.
همون قالیه که قبل عید وارونه پهنش می کردیم تو حیاط که گردش بتکه و یک عالمه روش کله معلق می زدیم و بازی می کردیم.
همون قالیه که آخرش قربونی تمیز کاری مامانه شد و یک گوشه اش از ضربه کتک چوب پاره شد. همون قالیه که تا من یاد داشتم توی آن اتاق پهن بود. همون که خیلی خیلی روش خندیده بودم، گریه کرده بودم. می دونی همون که خشت خشتی بود و گلهای سرخ و کاجهای سبزداشت. همون که من خیلی دوستش داشتم.
از مدرسه که اومدم دلاله برده بودش. من غصه ام شد. خیلی غصه ام شد. گفتم آخه اون که خیلی قشنگ بود.
خواهره گفت: اه ، اصلاً فکرت ارتجاعی است. کهنه پرستی! »
گاهی بد نیست به مناسبتی سری به خودمان بزنیم در بیست سال پیش.
